Announcing: BahaiPrayers.net


كتب أكثر من قبل حضرة عبدالبهاء

ألواح الخطة الإلهية
الرسالة المدنية
تذكرة الوفاء
خطب عبدالبهاء في أوروبا وأمريكا
مكاتيب حضرة عبدالبهاء - المجلد الثاني
مكاتيب حضرة عبدالبهاء المجلد الأول
من مفاوضات عبدالبهاء
Free Interfaith Software

Web - Windows - iPhone








حضرة عبدالبهاء : مكاتيب حضرة عبدالبهاء - المجلد الثاني
مكاتيب حضرة عبد البهاء – الجزء الثاني
ص ٢
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
الحمد للّه الّذی قد حرّك أفلاك الذوات بحركة جذب
صمدانيّته و قد موّج ابحر الكينونات بما هبّت

و فاحت عليها من ارياح عزّ فردانيّته و قد طرّز الواح

الوجود بالنقطة الّتی اندرجت و اندمجت فيها
الحروفات و الكلمات و اقمصها الطراز الاوّليّة بما
سبقت الممكنات فی الوجود و قابلت الفيوضات

و التجلّيات قبل كلّ شئ عن الحضرة الاحديّة و البسها

ص ٣
القميص الآخريّة بما كانت مكمّل الكلمات اللاهوتيّة

و منتهی كلمة التوحيد فی الجبروت الاثباتيّة و جعلها

مبدء الكلمات التامّات بما ظهرت و برزت عنها الحقائق

و الاعيان فی الملكوت البدئيّة و قدّرها مرجع كلّ
شئ بما رجعت اليها الحروفات العالية و دارت الدائرة
حول نفسها و ظهرت الاوّليّة و الآخريّة فی القميص

الواحديّة و اتّحدت الظاهريّة و الباطنيّة فی النقطة

الاحديّة و انكشف جمال هذه الآية الفرقانيّة فی
المرآت الكينونيّة هو الاوّل و الآخر و الظاهر
و الباطن و انّا للّه و انّا اليه راجعون
و اصلّی و اسلّم علی اوّل جوهر قام به كلّ الشئون

الجوهريّة فی ملكوت الاسماء و الصفات و علی اوّل نور

استنارت به زجاجة القلوب عند تجلّی الذات و اوّل نفس

هاج من مهبّ عناية اللّه و احيی به هياكل التوحيد
و حقائق التجريد من لطائف المجرّدات و آله الّذين
بهم اشتعلت سراج المعرفة فی قلوب العاشقين و كانوا
ص ٤

فی سماء العلم شموساً لائحات و فی حقّهم نزلت الآيات

المحكمات و الكلمات التامّات من لدی اللّه خالق
الارضين و السموات
و بعد بر ناظر اين كلمات و واقف اين اشارات
معلوم و مشهود بوده نظر بخواهش و طلب سالك مسالك
هدايت و بنده حلقه بگوش شاه ولايت و طالب اسرار

غيبيّه الهيّه و واقف اشارات خفيّه ربّانيّه محبّ خاندان

و اهل بيت حضرت مصطفی و دوست درويشان و منظور

نظر ايشان متوسّل بعروة اللّه الوثقی و السبب الاقوی

علی شوكت پاشا ولد مرحوم آغا حسين پاشا وفّقه اللّه
لما يشاء اين درويش اراده نموده كه شرح مختصری
و تفسير موجز و مفيدی بحديث قدسی مشهور كه
"كنت كنزاً مخفيّاً فأحببت ان أعرف فخلقت الخلق
لأعرف" مرقوم دارد اگر چه در صدف هر كلمه

از اين نغمه الهيّه و رنّه ربّانيّه لئآلی علم مكنون ما لانهايه

مستور گشته ودر اوعيه هر حرفی از آن بحور معانی
ص ٥
غير متناهيه مخزون گرديده ولكن رشحی از آن بحر
موّاج و قطره از آن يمّ نظر بخواهش دوستان مترشّح
ميگردد و اميدواريم كه در شرح اين كلمات قدسيّه
و اشارات لاهوتيّه تأييدات خفّيه حضرت ربّ العزّة
شامل گردد و اعانت و رحمت مكنونه او ظاهر شود

و انّه لهو الملك المستعان. و در كنائز مستوره و خزائن

مخفيّه اين كلمات لاهوتيّه اسرار خليقه و علّت خلق
موجودات و بعث ممكنات مخزون و مكنون گشته
بدان ای طائر گلشن توحيد و ای عندليب بستان
تجريد كه در معرفت اين حديث "كنت كنزاً مخفيّاً
فاحببت ان أعرف فخلقت الخلق لا عرف" بمعرفت
چهار مقام احتياج است و اين حديث در لسان خواصّ
و عوام جميعاً مذكور است و در كلّ صحائف و كتب
مسطور. و امّا معرفت چهار مقام اوّل كنز مخفی است
و ثانی مقامات و مراتب محبّت و ثالث مقام
خلقت و امثال آن و رابع مقام معرفت
ص ٦
بدانكه در عرف صوفيّه مذكور است كه غيب هويّت

در مرتبه احديّت جميع اسماء از ساحت قدسش دور و بی‌اسم

و صفت مشهور است زيرا اسماء حقّ مراياء صفاتست
و صفات حقّ در مرتبه احديّه عين ذات حقّند بدون

شائبه تفاوت و امتياز بقسمی كه سلطان عرصه علم و حكمت

و پادشاه كشور ولايت حضرت علی ابن ابی طالب عليه

التحيّة و الثناء ميفرمايد "كمال التوحيد نفی الصفات

عنه" بلی اسماء و صفات ذاتيّه ثبوتيّه از ذات حقّ
در هيچ رتبه سلب نگردد ولكن در آن مقام اسماء
و صفات از يكديگر منفصل نه و هم از آن ذات بی‌جهت

ممتاز نيستند و حقائق شئونات الهيّه بعضی از بعضی و از آن

ذات غير متعيّن ممتاز و تفصيل نگرديده نه علماً و نه عيناً

مثلاً ما بين اسم عليم از بصير و سميع و اسماء ديگر و اين

صفات ذاتيّه از ذات و حقائق و اعيانی كه قابل و منفعلند

از اين اسماء و صفات فرقی آشكار نگشته بلكه اعيان

و حقائق و ماهيّات اشياء در اين رتبه عزّ احديّه شئوناتی

ص ٧
هستند مر ذات را بدون شائبه غيريّت از كمال وحدت

و فنا و ذات احديّت را در اين رتبه اكبر كه ميفرمايد

"كان اللّه و لم يكن معه من شئ" بكنز المخفی و غيب
الهويّة و صرف الاحديّة و ذات بحت و لا تعيين
صرف و غيب الغيوب و غيب الاوّل و مجهول المطلق
و مجهول النعت و منقطع الوجدانی و سائر اسماء ديگر
تعبير نموده‌اند. ديگر ذكر مقصود و ملاحظه
كه نموده‌اند در هر كدام از اين تعبيرات سبب تطويل
كلام گردد. باری مثالی از برای اين مقام ذكر نمائيم

تا مشهود و معلوم گردد حقيقت اين رتبه و مقام اگر چه

از برای آن ذات احديّت بهيچوجه مثل نتوان زد زيرا

از عقول و ادراك برتر و از تشبيه و تمثيل اعظمتر است

در تصوّر ذات او را گنج كو تا در آيد در تصوّر مثل او

چنانچه ميفرمايد "ليس كمثله شئ" و دلائل بسيار
و برهان بيشمار بر اين مطلب هست ولكن از برای
آنكه شايد نفحه از روائح قدس احديّت و نسيمی
ص ٨
از رضوان حكمت و معرفت بر مشام سالكين سبل
هدايت و طالبين اسرار حقيقت بوزد و اطيار عقول
و ادراك از آشيان حيرت و سرگردانی بر پرد لهذا

خمر حيوان اسرار حقائق و معارف را در جام منير تشبيه

و كأس رقيق تمثيل بر تشنگان باديه حيرت بنوشانند مثلاً

در نقطه ملاحظه فرمائيد و بحروفات و كلمات كه چگونه
در هويّت و حقيقت نقطه در كمال محو و فنا مطوی
و مكنونند بقسمی كه بهيچوجه آثار وجود از حروف

و كلمات مشهود نيست و از يكديگر هم امتيازی در ميان نه

بلكه محو صرف و فانی بحتند و وجودی جز ذات نقطه
موجود نه بهم چنين اسماء و صفات الهيّه و شئونات

ذاتيّه در مرتبه احديّه فانی صرف و محو بحتند بقسمی كه نه

رائحه وجود عينی استشمام نموده‌اند و نه علمی و اين

نقطه اصليّه كنز مخفی اين حروفات و كلمات است و در او

مندرج و مندمج بوده و از او ظاهر گشته چنانچه بدر
منير افلاك علم و معرفت و نقطه و مركز دائره ولايت
ص ٩

اسد اللّه الغالب (عليّ بن ابی طالب) عليه التحيّة و الثناء

ميفرمايد "كلّ ما فی التوراة و الانجيل و الزبور موجود

فی القرآن و كلّ ما فی القران فی الفاتحة و كلّ ما فی الفاتحة

فی البسملة و كلّ ما فی البسملة فی الباء و كلّ ما فی الباء فی

النقطة و انا النقطة" و هم‌چنين در احد ملاحظه فرمائيد

كه جميع اعداد از او ظاهر و خود داخل عدد نيست
چه كه مبدء جميع اعداد احد است و اوّل تعيّن و ظهور
احد واحد است و از واحد جميع اعداد موجود شود
حال اين اعداد در احد بكمال بساطت و وحدت منطوی
بودند و كنز مخفی كلّ اعداد بود و از او ظاهر شدند
پس ملاحظه فرمائيد كه با وجود آنكه از نقطه جميع
حروفات و كلمات ظاهر و از احد كلّ اعداد مشهود

نه نقطه اوّليّه از مقامات علوّ خود تنزّل نموده و نه احد

از مراتب تقديس باز مانده. باری اين مقام كنز
مخفی است كه در لسان طايران گلزار توحيد و عندليبان
گلشن تجريد مشهور و مذكور است و چون در غيب
ص ١٠
هويّه حركت حبّيه و ميل ذاتی كمال جلاء و استجلاء

اقتضاء نموده و كمال جلاء در نزد بعضی از عارفين ظهور

حقّ است سبحانه بنفس خود بصور اعيان و استجلاء
مشاهده جمال مطلق است تجلّيات جمال خويشتن را
در مراياء حقائق و اعيان لهذا شئونات ذاتيّه
بواسطه فيض اقدس از مرتبه ذات در مرتبه حضرت
علم ظاهر گشته و اين اوّل ظهور حقّ است از كنز مخفی
در حضرت علم و از اين ظهور اعيان ثابته بوجود علمی
موجود شدند و هر كدام علی ما هو عليه در مرآت علم

الهی از هم ممتاز گشتند و اين مرتبه ثانويّه مترتّب است

بر مرتبه اوّليّه كه غيب احديتّست و اين مرتبه را بغيب

ثانی و واحديّت و مرتبه اعيان ثابته تعبير نموده‌اند

و اعيان ثابته صور علميّه الهيّه هستند كه رائحه وجود

استشمام ننموده‌اند ولكن بوجود علمی موجود شدند

و از هم ممتاز گشته‌اند و اين مرتبه ثانويّه نيز بكنز مخفی

تعبير گردد زيرا كه اعيان و حقائقی كه معلومات حقّند

ص ١١
در مرآت علم نيز بكمال خفا و بساطت و وحدت در ذات

مندمج و مندرجند چه اگر بنحو تكثّر بودند خارج از دو

قسم نبود يا از اجزائی بودند مر ذات را يا نه در صورت

اجزاء تركيب لازم آيد در ذات حقّ و تركيب مستلزم
احتياج است زيرا در وجود محتاج باجزاست و احتياج
شأن ممكن است و حقّ سبحانه غنيّ بالذات است
و در صورت غير اجزاء قديم است يا حادث اگر قديم است
تعدّد قدماء لازم آيد و اگر حادث است اين نيز
باطل است زيرا علم از صفات قديم است و علم
بی‌معلوم ممكن نبود پس اين معلومات لم يزل در مرآت

علم الهی موجود بوده و گذشته از اين لازم آيد كه ذات

محلّ حوادث گردد و اين نيز باطل است ولكن

بعضی از عارفين رموز غيبيّه و واقفين اسرار خفيّه الهيّه

كه چشم از حدودات تشبيه و تمثيل عوالم كثرت
بر دوختند و حجبات نورانيّه را بنار موقده ربّانيّه
بسوختند و ببصر حديد و نظر دقيق در مقامات توحيد
ص ١٢

ملاحظه نمودند جميع اعيان و ماهيّات و حقائق و قابليّات را

از ساحت قدس حضرت علم كه عين ذات حقّ است

بعيد دانند ان شاء اللّه در بيان مراتب و اقسام خلقت

مجملاً در همين رساله ذكر خواهد شد باری اين
مرتبه و مقام كنز مخفی است كه مذكور شد و چون

آن غيب هويّه بذاته لذاته تجلّی فرمود و بنفسه لنفسه

ظهور نمود شاهد محبّت كه در سرادق ذات احديّت
پرده نشين گشته جمال ظهور گشود و رخ بنمود.
بدان ای مخمور باده عشق و محبّت الهی و سر‌مست

جام منير جذب و خلّت ربّانی كه مقام عشق و محبّت فوق

عالم احصا و بيان طائر است و طائران عقول و افكار
از ادراكش قاصر و واقفان اسرار خفيّه و عارفان رموز

احديّه بيك جهة از حقيقت اين لطيفه ربّانيّه و دقيقه

صمدانيّه دم نزدند و لب نگشودند زيرا عشق و محبّتی
كه در ذات حقّ قبل از ظهور شئونات ذاتيّه از مرتبه
احديّت در مرتبه اعيان علم افراخته و غيب هويّت
ص ١٣
بجمال خود در نفس خود نرد محبّت باخته كه مبدء جميع

عشقها و شوقها و سرمايه همه محبّتها و شورها شد آن عشق

و محبّت عين ذات حقّ بوده خارج و زايد بر ذات نبوده
و ذات حقّ لم يزل غير معروف و غير موصوف بوده
و ادراك هيچ مدركی بمعرفت حقيقت و كنه او پی
نبرده و اگر طيور عقول و افكار دهرهای بی حد
و شمار در هوای معرفت آن ذات احديّت پرواز نمايند
شبری طيّ ننمايند.
بكنه ذاتش خرد برد پی اگر رسد خس بقعر دريا

و عشق و محبّتی كه از تجلّيات و فيوضات اين محبّت غيبيّه

الهيّه در دل و جان عاشقان جمال ذوالجلال آتش افروخته

و جميع سبحات و حجبات را بتابش و رخششی سوخته
بقسمی كه از حقائق اين مخموران باده الست و اين
مدهوشان می‌پرست جز ذكر دوست باقی نگذاشته
و علمِ قدرت و عزّت "اذا جاء الحقّ زهق الباطل"

بر اتلال وجود اين اظلال فانی افراشته تا نفسی از اين

ص ١٤
جام روح بخش الهی ننوشد لذّتش نداند و تا قلبی باين
نار موقده ربّانی نيفروزد تصوّرش نتواند "من لم
يذق لم يدر" البتّه طيور عقول و افكاری كه از اسفل
دركات ملك پرواز ننموده چگونه در جوّ سماء ملكوت
و فضای جان فزای لاهوت طيران نمايند مگر آنكه
بدائع رحمت الهی و لوامع مكرمت سبحانی او را احاطه
نمايد و بجناح عزّ توحيد در رياض قدس تجريد پرواز
نمايد تا بر اين كوثر عذب فرات وارد گردد و از اين
چشمه حيات بنوشد و ازين فواكه جنّت قدسيّه
مرزوق شود ولكن بعضی از متغمّسين ابحر معانی

و راكبين فلك حكمت لدنّی ربّانی شوقاً للطالبين و جذباّ

للسالكين رشحی از طمطام معانی و طفحی از غمام معرفت
سبحانی در مراتب و مقامات محبّت بيان نموده‌اند

و دُرّ علم و حكمت را بالماس تبيان سفته‌اند و مراتب

محبّت را بر چهار مرتبه معين نموده‌اند و اين عبد در اين

رساله پنج رتبه ذكر نموده اگر چه در نزد اين ذره فانی

ص ١٥
بنظری مراتب محبّت بی حد و شمار است و بنظری
در قميص وحدت آشكار است زيرا اختلاف مقامات
محبّت از اختلاف مراتب و مقاماتست چه كه در هر
عالمی از عوالم و مرتبه از مراتب مغناطيس احديّه
مشهود است كه جذب حقائق كلّ شئ و كشش
رقائق كينونات در قبضه اقتدار اوست و آن مغناطيس
احديّه مقام محبّت و خلّت است اگر عوالم و مراتب را
انتها و شماری ممكن بود مراتب محبّت هم بمقامات
معدوده و مراتب محدوده معيّن گردد و از همين جهت
كه اختلاف مقامات محبّت از اختلاف مراتب است
نه ذات و حقيقت لهذا اگر بنظر دقيق نظر نمائی
و بصر را از ملاحظه اعداد و كثرت بپوشانی و بمنظر
اكبر وحدت نظر نمايی و از مفازه مهلك تحديد بشاطی
بحر توحيد وارد گردی ديگر قلم امكان را قدرت نه
كه در اين مقام روحانی رقم كشد و لسان عالم فانی را
جرئت و جسارت نه كه از اين مرتبه ربّانی دم زند
ص ١٦
باری بعضی از واقفين اسرار توحيد در بيان حقيقت

محبّت بدين نغمه الهی و بدين رنّه صمدانی ترنّی نموده‌اند

كه محبّت ميل حقيقی است بجمال خود جمعاً و تفصيلاً

و آن محبّت روحانی و ميل رحمانی يا از مقام جمع بجمع بود

و آن شهود جمال هويّت است جمال و كمال خود را بذات خود

بدون توسّط مجالی و مراياء كائنات و اين تجلّی و ظهور

ذات است در نفس ذات چنانچه حقائق عاشقين در كتم
عدم مستور لكن ذات احديّت علم عشق و محبّت
افراخته و اعيان مجتذبين در سرادق هويّت مخفی لكن
معشوق حقيقت با جمال و كمال خويش نرد محبّت باخته

و يا از جمع بتفصيل است چنانچه آن ذات يگانه در مظاهر

بی حد و كرانه مشاهده انوار جمال خود نمايد و آن غيب

احديّه در مرايای مصقوله و مجالی قدسيّه ملاحظه عكس

طلعت بی‌مثال خود فرمايد و يا از تفصيل بتفصيل چنانچه

اكثر افراد انسانی عكس جمال مطلق را در مراياء
حقائق ممكنات مشاهده نمايند و اشراقات انوار صبح
ص ١٧
الهی را در مجالی موجودات ملاحظه كنند و اين
مقامی است كه ميفرمايد "سنريهم آياتنا فی الآفاق"
كه مقام علم اليقين است.
و بدانكه بر عاشقان جمال بی‌مثال و مجذوبان حضرت

ذوالجلال در بعضی از اوقات بحسب المجالی و المرايا تجلّی

گردد چنانچه حضرت موسی علی نبيّنا و عليه السلام

لمعان و بوارق تجلّيات غيب احديّت را در شجره لا شرقيّة

و لا غربيّة مشاهده نمود و ندای روح بخش ذات هويّه را

از آن نار موقده ربّانيّه استماع فرمود و از اين ندای

جانفزای الهی و تجلّيات انوار فجر ربّانی در قلب مباركش

سراج محبّت و مصباح خلّت و مودّت بر افروخت

و حجبات غيريّت و كثرت را بين المظهر و المظهر بسوخت

چنانچه سلطان سرير عزّت و مليك عرصه ولايت
حضرت امام حسن عليه التحيّة و الثناء در اين مقام
ميفرمايد

"و عندی جوهر علم لو ابوح به لقيل لی هذا يعبد الوثنا" _

ص ١٨
و غمام فائض ابن فارض گفته

"و كلّ مليح حسنه من جمالها معار له بل حسن كلّ مليحة"

بعضی از عارفين اينمقام را بعشق مجازی تعبير نموده‌اند

لكن نه چنان است بلكه عشق مجازی شبح و صورت
اين مقام است زيرا اينمقام از سازج تجريد و لطائف
توحيد است و در عرف عاشقين و عارفين بتوحيد
شهودی تعبير شده چنانچه حكايت كنند كه عارفی
بديده صافی در عوالم ملك و ملكوت نظر ميكرد
و از گورستانی گذر مينمود سائلی پرسيد كه چه ميكنی
گفت غير آنچه مردم ميكنند زيرا مردم خدا را

جويند و نيابند و من غير خدا را جويم و نيابم و يا آن ميل

و محبّت از مقام تفصيل بجمع است و آن مشاهده و محبّت

عاشقين و مجتذبين است جمال آن ذات احديّت و معشوق
حقيقت را لكن منزّه از غبار تيره وسائل و وسائط

و مبرّا از كدورت مجالی و مرايا و سالكين در اينمقام

از كثرات وجود بواحد حقيقی ناظر گردند و چنان
ص ١٩

در تجلّيات جمال قديم و در اشراقات آفتاب طلعت محبوب

جميل محو و مستغرق گردند كه از كائنات بی‌خبر شوند
و از ممكنات سفر كنند تا در فضای جانفزای لقاء جمال

ذات احديّت مقرّ گزينند از قطره فانی ببحر باقی راجع

گردند و سراج تحديد خاموش نمايند و مشعل توحيد
بر افروزند و چشم از مشاهده اشراقات و تجلّيات شمس
حقيقت در خاك پاك نمايند و در خورشيد افلاك نگرند
و نظر را از ملاحظه بدر عالمتاب در جسم آب منقطع

نمايند و قمر منير را در سماء رفيع بانوار بی حد و حساب

مشاهده فرمايند و اين مقامی است كه ميفرمايد "انّی
وجّهت وجهی للّذی فطر السموات و الارض حنيفاً
و ما أنا من المشركين" اين رتبه چهارم از محبّت بود

امّا رتبه پنجم از محبّت آن ميل روحانی و محبّت وجدانی

عاشقان جمال احديّت است بجمال خود در نفس خود

و اين مقام و مرتبه از محبّت از جمع بجمع حكايت نمايد

زيرا اين مقام از عنصر لاهوتی خلق شده و از لطيفه ربّانی

ص ٢٠
موجود گشته حقائق ملكوتی و ماهيّات جبروتی را
از اين رائحه رضوان احديّت و نفحه گلشن هويّت
نصيبی نه و نفوس مقيّده و ارواح محدوده را از اين

مائده قدسيّه بهره نه. و در اين مقام تجلّيات غنای بحت

و استغناء بات از سلطان احديّه در حقائق سلاطين ممالك

توحيد تجلّی گردد و غنای حقيقی و دولت دائمی "يوم يغنی

اللّه كلّاً من سعته" در اين مرتبه اعزّ اعلی رخ گشايد

و سالك در اين مقام از باديه محو و سرگردانی بر شاطی

بحر بيكران و قلزم بی‌پايان "و فی انفسكم افلا تبصرون"

و در گلستان حقيقت و بوستان هدايت "اقرأ كتابك
كفی بنفسك اليوم عليك حسيباً" داخل شود و لمعات
تجلّيات جمال احديّت را از فجر جمال خود طالع بيند
و روائح رضوان حقيقت را از رياض توحيد و گلشن
تجريد كه در قلب مبروكش سرسبز و خرّم گشته ساطع
يابد از فقدان صرف بر دولت بی زوال پی برد و از فقر
كلّی و مسكنت واقعی بر غنای حقيقی و ثروت دائمی
ص ٢١
ابدی رسد جميع اسماء را از مشرق اسمش ظاهر بيند
و جميع صفات رااز مطلع ذاتش باهر يابد جمال خود را

در جمال حقّ فانی نگرد و جمال حقّ را در جمال خود باقی

يابد چنانچه شمس فلك توحيد و بدر سماء تفريد حضرت

خاتم النبيّين صلّی اللّه عليه و سلّم در عروج معارج احديّه

از مزمار ندای جانفزای معشوق حقيقت و غيب هويّت

تغنّی "قف يا محمّد انت الحبيب و انت المحبوب" استماع نمود

و در گلزار ملك و ملكوت و گلستان حقيقت و لاهوت

بدين نغمه الهی تغنّی فرمود كه "لی مع اللّه حالات هو انا

و انا هو الّا هو هو و انا انا" و در اين مقام ستاره هستی

و وجود مقيّد در مغرب نيستی و فنا متواری گردد و آفتاب

هستی مطلق از فجر احديّت بی‌نقاب سر بر آرد و طلوع
فرمايد و اتّحاد ساقی و شراب و شارب آشكار گردد
فنعم ما قال
روح دل كو مست جام قدسی است
خود می و خود ساغر و خود ساقی است
ص ٢٢

باری اين مقام اعظم اكبر در مرتبه اوّليّه مختصّ است

بشموس حقيقت كه از فجر الهی طلوع نمودند و طلوعشان را

طلوع و غروبی نه و در مغرب ربّانی غروب نمودند
و غروبشان را افولی و نزولی نه بلكه لم يزل از صبح

الهی انوار جمالشان بر هياكل توحيد لائح و رخشنده است

و لا يزال در وسط الزوال خورشيد طلعتشان بر حقائق
تجريد روح بخشنده ولكن تجلّيات اين مقام از اين
شموس لائحات در مراياء حقائق سالكين و طالبين
تجلّی فرموده چنانچه اگر مرآت قلوب از كدورات

عوالم كثرت و حدود ممتاز گردد تجلّيات اين مقام در او

منطبع آيد و اگر زجاجه نفوس و مشكوة صدور
بقوّت نفوس قدسيّه صافی و رقيق شود سراج فيوضات
الهيّه در او مشتعل گردد. باری ای سالك سبيل

هدايت نظر را دقيق نما و بصر را رقيق فرما تا در اين

پنج رتبه از مراتب محبّت كه ذكر شد جميع مقامات

محبّت را كه در كلّ عوالم جمع و تفصيل وجمع جمع و تفصيل

ص ٢٣
تفصيل مندمج و مندرج است ادراك فرمائی و همچنين
بعضی از واقفين اشارات قدسيّه بر آنند كه محبّت حقّ

بعباد ظهور تجلّيات الوهيّت و ابقاء صفات لاهوتيّت است

در هياكل و مجالی ناسوتيّه و محبّت عبد بحقّ انعدام
هستی و افناء صفات ناسوتی است در بقاء لاهوتيّه

و ظهورات الوهيّه چنانچه گفته‌اند كه "محبّة اللّه للعبد

ابقاء اللاهوتيّة فی فناء الناسوتيّة و محبّة العبد للّه افناء

الناسوتيّة فی بقاء اللاهوتيّة" و بهمين دو رتبه اختصار

نموده‌اند و نسبت محبّت بحضرت ربّ العزّة حقيقت
دانند ولكن نسبتش را بعبد مجازی دانند زيرا محبّت
حقّ اصل است و سبقت داشته بر محبّت عباد چنانچه

در آيه مباركه ميفرمايد "فسوف يأتی اللّه بقوم يحبّهم

و يحبّونه" باری اين طير فانی اگر تا قيام الساعة در گلستان

عشق بر شاخسار شوق ببدايع نغمات روحانی تغنّی نمايد
مراتب و مقامات آن اتمام نپذيرد و بآخر نرسد لهذا
بدين چند كلمه اختصار نموديم و امّا مقام خلقت
ص ٢٤
بدانكه مخلوقات بر چند قسمند قسمی خلق ارحام است
كه در ارحام خلق شوند و قسمی خلق الساعه است
كه بنفسه متكوّن گردند چون حيوانات كه در اثمار
توليد يابند و قسمی در بيضه موجود شوند و اين اقسام
خلقت اجسام است ولكن خلق باطنيّه الهيّه و بعث
خفيّه ربّانيّه خلقی ديگر و بعثی ديگر است و آن خلق
ارواح قدسيّه است در هياكل موحّدين و در افئده
عارفين و خلق اعيان و حقائق است در ملكوت سموات
و ارضين اگر چه بعضی از عارفين اعيان و قابليّات

و حقائق و ماهيّات را مجعول و مخلوق ندانند بچند دليل

اوّل آنكه گفته‌اند كه شأن مخلوقات و مجعولات
حدوث است و حادث آن است كه نبوده بعد بوجود آيد
و اين حقائق و اعيان لم يزل در مرآت علم حضرت
ربّ العزّة موجود و ثابت بوده چه كه علم بی‌معلوم
ممكن نشود و علم از صفات ذاتيّه است كه عين ذاتست
و قديم است پس اگر گوئيم كه اين حقائق و قابليّات
ص ٢٥
حادث است استغفر اللّه معتقد بجهل در ذات واجب
الوجود شده‌ايم چه وجود علم منوط بوجود
معلومات است و اگر معلومات حادث بود لازم آيد
كه از ذات حقّ قبل از خلق معلومات سلب علم گردد
و اين كفری است صراح و ثانی آنكه بدلائل

عقليّه و نقليّه ثابت و مبرهن است كه جبر باطل و در آفرينش

حقّ بايد جور و اجبار نمود و عدالت كلّيّه الهيّه را

ثابت كرد چه اگر گوئيم حقّ سبحانه كينونتی را
بر سعادت و كينونتی را بر شقاوت خلق نمود اكراه
و اجبار در خلقت لازم آيد و حال آنكه جعل و خلق
ممكنات نسبت بآن سلطان وجود يكسان است چنانچه
ميفرمايد "ما تری فی خلق الرحمن من تفاوت" و همچنين
"و ما خلقكم و ما بعثكم الّا كنفس واحدة" و چون
ثابت است كه حضرت ربّ العزّة موجودات و ممكنات را

بطريق اجبار و اكراه خلق ننموده پس بايد بآنچه مقتضای

قابليّت ايشان است خلق فرمايد تا خللی در عدل كلّی
ص ٢٦

الهی و مقام اعطاء كلّ ذی حقّ حقّه راه نيابد در اينصورت

جائز ننموده و نيست كه قابليّات موجود است و ماهيّات

ممكنات معدوم بوده و بعد موجود شدند و آنچه مقتضای
ذاتی ايشان است از سعادت و شقاوت طلب نمايند زيرا
در اينصورت اين ماهيّات و قابليّات شئ نبوده بلكه

عدم صرف بوده چگونه وجود را قابلند و عدم را قابليّت

وجود نبود چه كه اتّصاف شی بنقيض خود ممكن نبود

پس باين دلائل عقليّه اين حقائق كه گاهی تعبير از آن

بماهيّات و قابليّات و اعيان نمايند لم يزل بوجود علمی

موجود و در مرآت ذات حقّ بنحو بساطت و وحدت
مندمج و مندرج بوده نه بنحو تكثّر چه وجود كثرت
در ذات واجب الوجود نقص است بدلائلی كه از پيش
گذشت ولكن بعضی از واقفين اشارات خفيّه

و متعارجين معارج احديّه بر آنند كه حقائق و قابليّات

مخلوق و مجعولند و اعيان و ماهيّات حادث و معلول

و رائحه از روائح قدس لا اوّليّه استشمام ننموده‌اند و نسيمی

ص ٢٧
از رياض عزّ قدم استنشاق نكرده‌اند و در رضوان

توحيد بر اغصان تجريد و افنان تفريد بدين نغمه لاهوتی

و رنّه ملكوتی در كشف اشكالات و رفع محذوراتی

كه از پيش گذشت در تعلّق علم بمعلومات تغنّی نموده‌اند

و بچند دلائل متقنه و براهين محكمه در اينكه علم الهی

مستلزم و تابع معلومات نيست تمسّك و تشبّث جسته
دليل اوّل آنكه استدلال نموده‌اند بر اينكه صفات

و اسماء ذاتيّه ثبوتيّه از عليم و بصير و سميع و سائر صفات

ذاتيّه در عالم احديّه عين ذات حقّ است بدون شائبه
غيريّت و امتياز بين الصفات و الذات بقسمی

كه در مرتبه ذات علمی غير از ذات نه و ذاتی دون علم نه

بلكه در آن مرتبه علم عين ذات و ذات عين سمع و سمع
عين بصر و بصر عين حيات و حيات عين ذات است
چنانچه در كتب شيخ اكبر از فتوحات و فصوص
اشاره باين مطلب بلند اعلی بسيار است و اين اطلاقات
متعدّده متكثّره بر آن ذات احديّت از سميع و بصير
ص ٢٨

و عليم تعبيرات كماليّه و عنوانات شئ واحد است والّا

در آن مرتبه اكبر اعظم صفاتی غير ذات موجود نه
چنانچه پادشاه عرصه ولايت و عنقاء مشرق علم و حكمت
حضرت علی بن ابی طالب كرّم اللّه وجهه ميفرمايد
"كمال التوحيد نفی الصفات عنه" چه اگر در بين
صفات و آن ذات احديّت فرقی آشكار و امتيازی نمودار
بود خارج از دو جهت نبود يا جزء ذات بودند يا خارج
از ذات در صورت اجزاء تركيب لازم آيد و آن نيز

بدلائل عقليّه و نقليّه باطل است و در صورت غير اجزاء

تعدّد قدماء لازم آيد و آن نيز بدلائل عقليّه و نقليّه

باطل است پس ثابت و مبرهن گشت كه جميع
صفات ثبوتيّه عين ذات احديّت است بدون امتياز
و اختلاف واحدی بكنه ذات او پی نبرده و حقيقت آن
جوهر الجواهر را درك ننموده لم يزل در علوّ تقديس
و سموّ تسبيح خود منزّه از ادراك موجودات و مقدّس
از احاطه عقول ممكنات بوده چنانچه شمس سماء تفريد
ص ٢٩

و شمع شبستان توحيد خلاصة‌المرسلين خاتم النبيّين صلّی

اللّه عليه و سلّم در مقام معرفت آن ذات احديّت بنغمه

"ما عرفناك حقّ معرفتك" در فضای ملك و ملكوت

تغنّی نموده‌اند و برنّه "ربّ زدنی فيك تحيّراً" بر اغصان

شجره وجود ترنّی فرموده‌اند زيرا علم بهر شی احاطه
بآن شئ است تا نفسی بر شی احاطه ننمايد حقيقت آن را
ادراك نكند چنانچه ميفرمايد "و لا يحيطون بشئ من
علمه" و همچنين ميفرمايد "بل كذّبوا بما لم يحيطوا
بعلمه" و اين بسی واضح و آشكار است كه هيچ
موجودی نتواند كه احاطه بر آن ذات احديّت بنمايد
پس چون ثابت گشت كه معرفت ذات حقّ ممتنع
و محال است و معرفت علمی كه عين ذات حقّ است
نيز ممتنع و محال است چه كه بين ذات و صفات بهيچ
وجه من الوجوه فرقی موجود نه در اينصورت آن
علمی كه عين ذات است هيچ نفسی بكنه او پی نبرده

و ادراك و تعقّل ننموده تا مطّلع گردد و ملاحظه نمايد

ص ٣٠
كه علم حقّ باشياء چگونه است مستدعی معلوماتست

يا نه و تابع حقائق و قابليّات اشياء است يا نه بلی در حيّز

امكان علم بی‌معلوم ممكن نگردد ولكن در ذات هيچ

نفسی ادراك ننموده و در امتناع معرفت شئون و صفاتيكه

عين ذات حقّ است بلبل بستان تمجيد و عندليب
گلستان تجريد اسد اللّه الغالب (عليّ بن ابی طالب)

كرّم اللّه وجهه باكمل بيان و افصح تبيان بيان نموده‌اند

و حقيقت اين مطلب بلند اعلی را بچند كلمات لطيفه
مكشوف و عيان فرموده‌اند اينست بيان آنحضرت
كه ميفرمايد "من سئل عن التوحيد فهو جاهل و من
اجاب عنه فهو مشرك و من عرف التوحيد فهو ملحد
و من لم يعرف التوحيد فهو كافر" يعنی اگر نفسی
از توحيديكه عين ذات احديّت و غيب هويّت است
سئوال نمايد دليل بر جهل آن سائل است زيرا سؤال
از شئ كه ادراك آن ممتنع و محال است مدلّ بر جهل
و نادانی است و هر نفسی هم كه اين سؤال را جواب
ص ٣١
گويد از برای آن واحد احد شريك و مانندی جسته
زيرا آنچه بعقل و ادراك خود تعقّل و تصوّر نموده آن
صور خياليّه و تصوّرات عقليّه خود او است و آن غيب
الغيوب معروف هيچ نفسی و معلوم هيچ عالمی نگردد
پس آنچه ادراك و تصوّر نموده آن را شريك حضرت
حقّ سبحانه انگاشته و هر نفسی كه ادّعای معرفت
توحيدی كه عين ذات حقّ است نمايد ملحد است
زيرا آنچه بعقل و ادراك خود شناخته و درك نموده آن
غير ذات حقّ است پس در معرفت الحاد نموده است
و هر نفسيكه عارف بتوحيد آن ذات يگانه نظر باثار
و افعال نكرد كافر است چنانچه اگر در ذرّات ملك
و ملكوت نظر نمائی جميع را آيات مدلّه بر توحيد آن
سلطان احديّه ملاحظه كنی فامّا دليل ثانی بر اينكه

علم حقّ سبحانه و تعالی تابع معلومات نه آنكه گفته‌اند

بدلائلی كه از پيش گذشت ثابت و مبرهن شد كه علم
عين ذات حقّ است بدون شائبه تخالف و تغاير يعنی
ص ٣٢
ذات بتمامه عليم است و ذات بتمامه سميع است

و همچنين سائر صفات ذاتيّه اگر چه بعضی از علماء گفتند

كه نه عين ذات است و نه خارج از ذات زيرا اگر
گوئيم عين ذات است بدون امتياز نفی علم لازم آيد
و اين نقص است ولكن مقصود اين نيست بلكه

عوالم الهيّه مالانهايه است و در هر عالم اسماء و صفات

حكمی دارد در عالم احديّه عين ذات است و در عالم
واحديّه ممتاز از ذات و اين مراتب احديّه و عماد

واحديّه و الوهيّه لم يزل باقی و بر قرار بوده چنانچه شخصی

در حضور يكی از اوليای الهی حديث "كان اللّه و لم يكن

معه من شئ" بر زبان راند چون آن واقف اسرار
مكنونه استماع نمود فرمود "الان يكون بمثل ما قد
كان" باری اگر علم حقّ سبحانه مستدعی و مستلزم
معلومات و مقتضی قابليّات اشياء بود ذات او مستدعی
و مقتضی آنست و اين باطل است زيرا طلب و اقتضاء
مستلزم احتياج است و احتياج صفت ممكن است
ص ٣٣
نه واجب و حقّ سبحانه غنيّ بالذات است.
و امّا دليل ثالث آنكه گفته‌‌اند كه علم ممكن تابع
و مقتضی معلوماتست و بدون معلوم ممتنع و محال است
و اگر علم واجب نيز تابع و مستدعی معلومات بود آن
نيز علم ممكن است و اين واضح و ثابت است كه آنچه
در امكان است در حقّ محال است چه كه بهيچ وجه
مماثلت و مشابهت و مجانست و موافقت ما بين خالق
و مخلوق و وجوب و امكان و حقّ و خلق نبوده و نيست
زيرا لم يزل صفت حقّ سبحانه قدرت و عزّت و غناء
بحت بوده و شأن مخلوقات و ممكنات ذلّت و مسكنت
و فقر صرف و آنچه صفات ذاتيّه كه از برای ممكنات
و موجودات ثابت است آن جوهر الجواهر و حقيقة
الحقائق در علوّ تنزيه و سموّ تقديس خود از آن صفات
منزّه و مبرّاست در اين صورت چه مناسبتی بين
وجوب و امكان و حقّ و خلق بوده پس باين دليل علم
حقّ تابع معلومات نبوده و نيست زيرا علم ممكن
ص ٣٤
مستدعی آن است و امّا دليل رابع آنكه گفته‌اند
اگر اعيان و قابليّات اشياء در ذات حقّ موجودند عين
ذات حقّند پس قابليّات و حقائق نيستند زيرا واضح
و مبرهن است كه عالم غير معلوم است بلی عالم عين
معلوم است و اين علم شئ است بنفس خود و امّا
بغير خود البتّه غير معلوم است پس اگر اين حقائق
و اعيان عين ذات است بدون تكثّر و اختلاف پس
معلومات نيستند چگونه طالب وجود باشند و حال
آنكه ذات حقّ سبحانه موجود است و او را احتياج
علی‌حده نباشد بوجود باری باين دلائل كه ذكر شد

تمسّك و تشبّث جسته و ثابت نموده‌اند كه علم حقّ تابع

معلومات نبوده تا نفسی معتقد بر اين گردد كه حقائق

و اعيان مخلوق و مجعول نيستند چه كه استدلال نموده‌اند

كه علم از صفات قديم است و معلومات در حضرت علم
ثابت و بوجود علمی موجود بوده‌اند و بقديم جعل
تعلّق نگيرد زيرا مجعول مستلزم حدوث است. خلاصه
ص ٣٥
مطلب آنكه در علم دو ملاحظه نموده‌اند يك ملاحظه
عينيّت و حقيقت و ديگر ملاحظه فعليّت چنانچه از ذكر
علم علميكه عين ذات حقّ است قصد كنند و يا علميكه

تابع و متعلّق بمعلومات است اراده نمايند اوّل را قديم

و عين ذات حقّ دانند و ثانی را حادث و عين اشياء
ملاحظه نمايند و دليل بسياری بر اين مطلب ذكر
نموده‌‌اند ولكن اين رساله گنجايش ذكر ندارد.

باری از اين جهت كه علم متعلّق بمعلوماترا حادث دانند

معلومات را كه حقائق و قابليّات اشياء است نيز حادث

و مجعول و مخلوق دانند و همچنين گفته‌اند كه قابليّات

و مقبولات در يك زمان موجود شدند و در يكحين

منجعل گرديده‌اند مثلاً گفته‌اند كه جميع اشياء مركبّند

از دو چيز يكی قابل و ديگری مقبول و مقصود از مقبول
مادّه و هيولا است و مراد از قابل هيئت و صورت

كه آن مادّه را از حيّز لا تعيّن و اطلاق بتقيّد آورد

و از لا حدّ بعرصه حدود كشاند و بصورت مخصوصه
ص ٣٦

معيّنه متعيّن گرداند مثلاً در حروفات و كلمات ملاحظه

نمائيد كه از دو شئ تركيب شده‌اند يكی مادّه كه مركب

و مداد است و مقبول است و ديگری هيئت و صورت
حروفات و كلمات است كه قابلست حال اين مادّه
مخصوصه و هيئت مخصوصه در يكزمان خلق شدند

اگر چه مادّه كلّيّه قبل از هيئت مخصوصه خلق شده است

چنانچه مشهود است كه قبل از وجود اين صور و اشكال
مخصوصه در خارج مركب بوجود خارجی موجود بوده
و بصورت معيّنه و هيئت مخصوصه متعيّن نگشته
و لياقت صور كلّ حروفات و استعداد و صلاحيّت
تشكل بهيئت جميع كلمات داشته منحصر و مخصوص
بهيئت و صورتی معينّه نبوده و همچنين هيئت و صورت
كلّيّه قبل از مادّه مخصوصه موجود بوده چنانچه قبل
از وجود مادّه مخصوصه كه مركب و مداد باشد هيئت
كلّيّه و صورت كلّيّه حروفات و كلمات در ذهن كاتب
بوجود ذهنی موجود بوده ولكن هيئت كلّيّه و مادّه
ص ٣٧
كلّيّه نيز با هم خلق شده زيرا ممكن نبوده و نيست
كه شئ وجود خارجی داشته باشد و بهيئت
متصوّر نباشد زيرا مادّه و هيولا در وجود محتاج
صورت است و هيئت و صورت در ظهور محتاج
مادّه است چنانچه گفته‌اند
هيولا در بقا محتاج صورت
تشكل كرده صورت را گرفتار
و اين دور باطل نيست و اين را بمتصادقان و متضايفان
تعبير نموده‌‌اند زيرا دور باطل آن است كه شئ موقوف
بچيزی بود كه آن موقوف باوست در يكرتبه يا دو رتبه
و چون مشهود شد كه مادّه مخصوصه و هيئت مخصوصه
در يكحين خلق شده و هيئت كلّيّه و مادّه كلّيّه نيز
در يك آن خلق شد پس قابليّات و مقبولات
در يكزمان موجود شدند و تقدّمی جز بالذات
در ميانشان نيست. و امّا آنچه از پيش گذشت كه اگر
ايجاد و حدوث بحقائق و قابليّات تعلّق گيرد اكراه
ص ٣٨
و اجبار در آفرينش حقّ و غنيّ مطلق لازم آيد و اين
منافی عدالت كلّيّه و رحمت منبسطه الهيّه است

زيرا اگر حقّ سبحانه قابليّتی را از سجين و قابليّتی را

از علّيين خلق فرمايد عدالت ربّانيّه مشهود نگردد اين

حرفی است تمام ولكن كسانيكه قائل بحدوث حقائق

و قابليّات گشته‌اند بر آنند كه خلق و ايجاد و فعل حقّ

نسبت بجميع مجعولات و مخلوقات يكسانست بدون
فرق و تفاوت ولكن مجعولات و مفعولات هر كدام
برضا و طلب خود رتبه از وجود را قبول نموده‌‌اند

مثلاً در شمس و اشعّه آن ملاحظه نمائيد كه نسبت افاضه

و فعل او بجميع اشعّه يكسان است ولكن اشعّه بطلب
و رضای خود بعضی در صد هزار فرسنگ دور از شمس
مقرّ گزيده‌اند و بعضی در قرب و حول شمس طائف
گشته‌اند حال ملاحظه نمائيد اشعّه كه از شمس
سما در اطراف و اكناف و محلّ بعيد و مكان قريب
منتشر و پراكنده گرديده‌اند نه اين است كه شمس
ص ٣٩
بعضی را در قرب جمال خود و بعضی را در مكان بعيد
قرار داده بلكه بهيچ وجه در افاضه وجود تفاوت
و توفير بهيچ يك نگذاشته و جميع را بيك تجلّی
ظاهر نموده ولكن هر كدام بطلب خود مقام
و مرتبه را قبول نموده و همچنين آنچه از پيش گذشت
كه اگر حقائق موجودات معدوم صرف بودند
چگونه موجود شدند و حال آنكه عدم را لياقت
وجود نه چه كه اتّصاف شئ بنقيض خود ممكن نبوده
و نيست در جواب گفته‌اند كه اين حقائق و قابليّات
معدوم صرف نبوده بلكه در مرتبه امكان بوجود
امكانی موجود بودند ولكن نه بوجود اعيانی و فرق
در ميان وجود اعيانی و وجود امكانی بسيار است ديگر
ذكر آن سبب تطويل گردد. باری بعضی از عارفين
كه بسموات معانی عروج نموده‌‌اند اعيان و حقائق
و قابليّات را قديم و غير مجعول دانند و بعضی ديگر
از واردين شريعه علم و حكمت ماهيّات و حقائق را
ص ٤٠
مجعول و مخلوق و حادث شمرند و اين عبد فانی بيانات

و استدلالات هر دو طائفه را باتمّ بيان و اكمل تبيان

در اين رساله ذكر نموده ولكن در نزد خود اين عبد
جميع اين بيانات و مطالب و مقامات و مراتب در مرتبه
و مقام خود تمام است بدون مشاهده خلل و فتوری
زيرا اگر چه منظور يكی است ولكن نظرات
عارفين و مقاماتشان متفاوتست و هر نظری بالنسبه
بمقام و مرتبه كه ناظر در آنمقام واقف است تمام
و كمال است. و بدان ای عاشق جمال ذی الجلال
كه اختلاف اقوال اوليا از اختلاف تجلّيات اسماء حقّ
و اختلاف مظهريّت است زيرا در كينونت هر مرآتی
از مراياء صفات حقّ و حقيقت هر مظهری از مظاهر
غنی ّمطلق اسمی از اسماء حقّ بر سائر اسماء سلطنت
نمايد اگر چه انسان بخلعت "لقد خلقنا الانسان فی
احسن تقويم" سر‌افراز گشته و قميص روحانی
"فتبارك اللّه احسن الخالقين" در بر نموده
ص ٤١
چه كه حضرت حقّ سبحانه هر شئ از ممكنات
و موجودات را باسمی از اسماء تجلّی فرموده چنانچه
بعضی از اولی العرفان گفته‌اند كه ملائكه مظاهر
سبّوح و قدّوسند و شياطين مظاهر يا مضلّ و متكبّرند
و همچنين سائر اشياء هر كدام در ظلّ تجلّيات اسمی

از اسماء حقّ موجودند و اگر اين لطيفه ربّانی و دقيقه

صمدانی يك آن از شئ منقطع شود البتّه معدوم صرف
و مفقود بحت گردد ولكن انسان مطلع الفجر است
يعنی بدايت روز وحدت و هدايت است و انتهاء ليل
كثرت و ضلالت و مرآت منطبعه از جميع اسماء
متضادّه متغايره است و منبع ظهور كلّ صفات
الوهيّت و ربوبيّت است زيرا عالم انسانی عالم كلمات
تامّاتست اين است كه ميفرمايد "خلق اللّه آدم علی

صورته" ای علی هيئة اسمائه و صفاته. باری با وجود آنكه

مطلع ظهور كلّ اسماء الهيّه و مشرق طلوع كلّ صفات

ربّانيّه است لكن يك اسم از اسماء الهيّه در او اشدّ

ص ٤٢
ظهوراً و اكبر بروزاً است كه كينونتش از آن اسم
بدء شده و بآن اسم عود نمايد خلاصه مطلب آنكه
بعضی از اوليای الهی چون تشعشع انوار جمال باقی را

در علوّ تنزيه و رفرف تقديس بچشم باقی ملاحظه نمايند

لهذا از شئونات كلّ عوالم ذات احديّه را تسبيح
و تقديس نمايند زيرا كه در كينونت اين هياكل صمدانی

اسماء تقديس و تنزيه تجلّی نموده و بعضی از عارفين اسرار

خفيّه مظاهر اسماء الوهيّت و ربوبيّتند اين است
كه در اينمقام انوار جمال ربّ الارباب را بی ‌وجود
مربوب و خالق را بدون مخلوق و عليم را بی معلوم
مشاهده ننمايند. و امّا بعضی از واقفان رموز احديّه

اگر چه در افئده و حقائقشان يك اسم از اسماء الهيّه اشدّ

ظهور است ولكن از هر اسمی از اسماء حقّ و صفتی
از صفات غنيّ مطلق در كينونتشان عكسی مشهود است
و انواری مشهور از اين جهت در مقام تنزيه صرف

و تقديس بحت كه ميفرمايد "كان اللّه و لم يكن معه من

ص ٤٣
شئ" آن ذات احديّت را قديم بالذات و الصفات
مشاهده نمايند لكن منزّه از وجود معلومات و حقائق
موجودات و در اين رتبه ماسوی اللّه را معدوم صرف
و مفقود بحت شمرند اين است در اينمقام حقائق
و موجودات و ممكنات را حادث بينند قديمی جز ذات
حقّ موجود ندانند و در مقام ديگر كه مقام تجلّيات
اسم عليم و اسماء الوهيّت و ربوبيّت است حقائق

اشياء را نيز قديم شمرند و علم را تابع معلومات ملاحظه

نمايند. ای سالك مسالك هدايت در مغرب نيستی

و فنا متواری شو تا از مشرق هستی و بقا طالع شوی و سر

در قميص فقر و افتقار از ما سوی اللّه فرو بر تا از جيب

رحمت ذوالجلال سر برآری و در هوای عشق و جذب
پرواز كن تا برفرف علم و حكمت صمدانی عروج نمائی
و چشم را از غبار تيره عوالم ملك و ملكوت پاك
و طاهر كن و بعين اللّه الناظره و بصر حديد در صنع
جديد بديع الهی مشاهده فرما تا اين اسرار مستوره
ص ٤٤

و رموز مخفيّه الهيّه را بی حجاب و نقاب ملاحظه نمائی

و در جنّت احديّه كه مقام اتّحاد كلّ كثرات است
نظر برجوع بواحد حقيقی وارد گردی اين است
نصيب نفوسيكه بانفاس قدسی مؤانست جسته‌اند
اذا فاسع بذاتك و روحك و قلبك و فؤادك الی هذا
المعين الّذی تجری منه سلسبيل حكمة اللّه الملك
العزيز الوهّاب.
و امّا مقصود از معرفت بدان ای سالك سبيل
هدی كه ابواب معرفت كنه ذات حقّ مسدود است
بر كلّ وجود و طلب و آمال در اين مقام مردود هرگز
عنكبوت اوهام بر اغصان عرفان حقيقت عزيز علّام نتند
و پشه خاك پيرامن عقاب افلاك نگردد حقيقت نيستی
چگونه هويّت هستی را ادراك كند و فناء صرف
چگونه بر جوهر بقا واقف گردد زيرا كه لطائف
حقائق جوهريّات موجودات و بدائع جواهر مجرّدات

ممكنات بكلمه امر او و آيتی از آيات او خلق شده و بيك

ص ٤٥
تجلّی از اشراقات شمس مشيّت او موجود شده
و اگر متعارجين سماء عرفان و متصاعدين ملكوت
حكمت و ايقان ببقاء ذات احديّت در هوای بی‌منتهای
معرفت كنه آن جوهر الجواهر پرواز نمايند البتّه
شبری طيّ ننمايند و بحقيقت راه پی نبرند
جمله ادراكات بر خرهای لنگ
حقّ سوار باد پرّان چون خدنگ

اينست كه سيّد الاوّلين و الآخرين در اينمقام اظهار عجز

و فقر را كمال علم و غاية القصوی حكمت دانسته‌اند
و اين جهل را جوهر علم شمرده‌اند چنانچه ميفرمايد
"ما عرفناك حقّ معرفتك" و همچنين ميفرمايد "ربّ
زدنی فيك تحيّرا" و در اينمقام جز حيرانی صرف

و سر گردانی بحت تحقّق نيابد زيرا ادراك شئ مر شئ را

منوط بدو چيز است اوّل ‌احاطه است يعنی تا شئ

بر شئ احاطه ننمايد ابداً ادراك كنه او نتواند و اين

معلوم است كه هيچ نفسی بر ذات حقّ احاطه ننموده
ص ٤٦
تا بكنهش پی برد و يا از رياض عرفان حقيقت ذاتش

رائحه استشمام نمايد و علم و ادراك بی‌احاطه تحقّق نيابد

و ثانی مشابهت و مماثلت است يعنی تا شئ مشابهت
بشئ نداشته باشد بهيچ وجه تصوّر حقيقت آن نتواند
چه كه فاقد مراتب و عوالم آنست چگونه تواند تعقّل

و تصوّر آن نمايد مثلاً حيوانات و نباتات و جماد هرگز

تصوّر حقيقت انسان نتواند زيرا من حيث الحقيقه
در ميان انسان و اين اجناس بهيچ وجه مشابهت
و موافقت نبوده و نيست و اين بسی واضح و مبرهن است
كه از برای ذات حقّ سبحانه هيچ شبهی و مثلی
و نظيری نبوده و نيست زيرا مشابهت در نزد حكما
موافقت در كيف است و تا دو چيز در كيف موافق

و مطابق نباشند آنرا مشابه نتوان گفت مثلاً هرگز روز

روشن نورانی را بشب تيره ظلمانی تشبيه نتوان نمود
و نار مشتعله موقده را بمياه منجمده مثل نتوان زد
زيرا در كيف كه آن درخشندگی و تيرگی و اشتعال
ص ٤٧
و افسردگيست موافق و مطابق نيستند ولكن
اگر گوئی كه اين ياقوت احمر چون سراج منير
متلألأ است اين تشبيه موافق افتد زيرا در كيفيّت
كه آن درخشندگی است مطابقند و كيف از جمله
اعراض است كه حال و عارض اجسام گردد و اين
ثابت و محقّق است كه ذات حقّ جسم نيست تا محلّ
اعراض شود و در كيف موافقتی از برای او تصوّر
گردد تا مشابهی از برای او تحقّق يابد و آن مشابه
ادراك كنه ذات حقّ سبحانه نمايد و بحقيقتش پی برد

فسبحان اللّه عمّا يقول الواصفون فی وصفه علوّا كبيرا

پس مقصود از عرفان در اين حديث شريف معرفت
كنه ذات حقّ نبوده و نيست چه كه از حيّز امكان
خارج است بلكه مقصود معرفت آثار و تجلّيات آن
غيب اقدس امنع بوده و هست زيرا هر چه عقول
مجرّده و نفوس زكيّه صافيه طيّ عوالم عرفان نمايند
جز مراتب آيه مدلّه بر سلطان احديّه كه در حقائق
ص ٤٨

انسانيّه وديعه گذاشته شده ادراك ننمايد و آنچه بجناح

نجاح در فضای بی‌منتهای علم و شهود پرواز نمايند جز
احرف كتاب نفس خود نخوانند اين است كه ميفرمايد
"اقرأ كتابك كفی بنفسك اليوم عليك حسيبا"

مثلاً در دائره ملاحظه نمائيد كه آنچه پرگار سير و حركت

نمايد جز بر حول آن نقطه كه مركز آن دائره است

دوران ننمايد و آن آيه متجلّيه در حقيقت نفوس ملكوتيّه

بعينه حكم آن نقطه دارد كه جميع حواسّ و مدارك انسان

حول آن آيه لاهوتيّه طائفند ولكن اين آيه متجلّيه
از شمس هويّه و امانت سلطان احديّه در حجبات
و سبحات انفس محتجب و مستور است چون شعله
نورانی كه در غيب شمع و سراج قبل از اشتعال منطوی
و مكنونست و تا اين نيّر سماء توحيد در مغرب حقائق
انسانيّه متواريست هيچ نفسی از شئون لاهوتيّه
كه در غيب حقيقت انسان مكنونست واقف نه اين است
كه چون شمس هويّت از مشارق قيّوميّت طالع و لائح
ص ٤٩
گردد نفوسيكه بعرفان اين مطالع عزّ احديّه و مشارق
صبح الهيّه فائز شده در ظلّ تربيتشان تربيت شوند
تا آن آيت رحمن چون صبح انوار از جيب حقائق
نفوس مطمئنّه سر بر آرد و رايت ظهور بر اعلام قلوب

بر افرازد و اين مشارق انبياء و اوليای حقّند كه شمس

حقيقت از اين افق بر كلّ شئ افاضه فيوضات نامتناهيه

ميفرمايد و سالك چون باينمقام اعزّ اعلی فائز شد مهبط

اسرار مكنونه الهيّه و مطلع انوار غيبيّه صمدانيّه گردد

در هر آنی بجنّت بديعی داخل شود و در هر لحظه
بنعمت جديدی مرزوق گردد صدر منشرح را لوح
محفوظ الهی مشاهده كند كه در او اسرار ما كان و ما
يكون مستور است و قلب منير را مرآت صافيه
منعكسه از صور كلّ عوالم ملاحظه نمايد جميع حجبات
عوالم كثرت و ظلمت را بيك شعلهّ نار محبّة اللّه
بسوزاند باری مقصود از معرفت در اين حديث
قدسی معرفت ظهور حقّ است از اين مشارق قدس
ص ٥٠

احديّت يعنی انبياء و اوليای الهی و الّا كنه ذات او

لم يزل معروف نفسی نبوده و نخواهد بود. ای سالك
سبيل محبوب بدان اصل مقصود در اين حديث قدسی
ذكر مراتب ظهور و بطون حقّ است در اعراش
حقيقت كه مشارق عزّ هويّتند مثلاً قبل از اشتعال

و ظهور نار احديّه بنفسها لنفسها در هويّت غيب مظاهر

كلّيّه است آن مقام كنز مخفی است و چون آن
شجره مباركه بنفسها لنفسها مشتعل گردد و آن نار

موقده ربّانيّه بذاتها لذاتها بر افروزد آن مقام "فاحببت

ان اعرف" است و چون از مشرق ابداع بجميع اسماء

و صفات نامتناهيه الهيّه بر امكان و لامكان مشرق گردد

آن مقام ظهور خلق بديع و صنع جديد است كه مقام
"فخلقت الخلق" است و چون نفوس مقدّسه حجبات
كلّ عوالم و سبحات كلّ مراتب را خرق نمايند و بمقام

مشاهده و لقا بشتابند و بعرفان مظهر ظهور مشرّف آيند

و بظهور آية اللّه الكبری فی الافئده فائز شوند
ص ٥١
در آن وقت علّت خلق ممكنات كه عرفان حقّ است
مشهود گردد. پس ثابت ومبرهن شد كه مقصود
از عرفان معرفت مظاهر احديّه است چه كه جميع
مراتب و مقامات بعنايات اين هياكل مقدّسه ميسّر
گردد و اين ابواب لم يزل بر وجه عباد مفتوح بوده
ولكن ناس خود را باشتغال شئونات مؤتفكه از عنايات
يوم الوصال محروم نمايند چنانچه در اين ايّام شمس
ولايت از افق ابهی مشرق و لائح است و باين كلمات
لاهوتيّه ناطق "قد فصّلت نقطة الاوّليّه قامت الالف

الالهيّة و ظهرت ولاية اللّه المهيمن القيّوم" ولكن كلّ

از او غافل و بهوای خود مشغول. فواللّه الّذی لا اله الّا

هو اگر نفسی رائحه از اين رياض استشمام نمايد البتّه

بجان بكوشد كه شايد از اين بحر بی‌پايان نصيبی برد
اگر چه در اين ايّام نه چنان عباد از جوهر مقصود
محتجب گشته‌اند كه بذكر در آيد جز اكتساب

شئونات دنيّه زائله علوّی ندانند و غير از جمع زخارف

ص ٥٢
فانيه عزّتی نخواهند از حصن حصين محكم دوری
جسته‌اند و در بيت عنكبوت كه اوهن بيوتست مأوی
نموده‌اند بقطره ماء منتنه اجاج از بحر البحور عذب
موّاج گذشته‌اند و بظلمت ليل دهماء از ضياء نيّر
اعظم اعلی غافل گشته‌اند با وجود آنكه در كلّ حين
ببصر ظاهر بی‌اعتباری اين خاكدان ترابی را
مشاهده ميكنند فواللّه اگر اقلّ از لمح بصر تفكر

نمايند البتّه چون برق ساطع از امكان و ما فيها بگذرند

و از اين گذشته باين عقل جزئی پر فطور اراده نموده‌اند

مقامات و مراتبی را كه از عقول كلّيّه مستور است
ادراك نمايند و چون اين مراتب در تنگنای عقل
سقيمشان نگنجد انكار كنند با وجود آنكه جميع اعضا
و جوارح و اركانشان شهادت بر حقيقت آن مراتب

و مقامات دهند ان شاء اللّه اميدواريم كه از انفاس قدس

رحمن كه از يمين سبحان ساطع است نفوسی در ظلّ
حقّ محشور شوند كه بقدمی از سدرة المنتهای عوالم
ص ٥٣
عرفان در گذرند "و ليس ذلك علی اللّه بعزيز" چه قدر
حسرت و تاسّف است از برای انسان كه از فضل
اكبر محروم ماند در اين فصل ربيع الهی كه اشجار
جنان باوراق و رياحين حكمت مزيّن گشته و عندليبان

رياض هويّت ببدائع الحان بر افنان شجره طوبی در تغنّی

و ترنّی و سلطان كلّ در انجمن بلبلان شيدا كشف نقاب
و خرق حجاب فرموده فطوبی للفائزين. ای حبيب

اين بال و پر در هم شكسته گل آلوده را كه از قدم عالم

حكايت ميكند بريز تا بپرهای عزّ توحيد در اين فضای
وسيع و سماء منيع پرواز نمائی بجان بكوش تا بمائده
بديعه كه از سماء هويّه در نزول است متنعّم گردی
و بفواكه قدسيّه از شجره لا شرقيّه و لا غربيّة
مرزوق شوی اين طيور آشيانه حيرت را شوری
ديگر در سر است و اين آوارگان سبيل محبوب را
جذبی ديگر در دل بايد چهار تكبير بر ما كان و ما
يكون زد و عزم كوی جانان كرد چشم را از غير دوست
ص ٥٤
بر بست و بجمال مشهود گشود و سامعه را از كلّ اذكار
پاك و مطهّر ساخت تا از مزامير آل داود الحان بديع
مليك محمود استماع نمود
ای خدای پر عطای ذوالمنن
واقف جان و دل و اسرار من
در سحرها مونس جانم توئی
مطّلع بر سوز و حرمانم توئی
هر دلی پيوست با ذكرت دمی
جز غم تو می نجويد محرمی
خون شود آن دل كه بريان تو نيست
كور به چشمی كه گريان تو نيست
در شبان تيره و تار ای قدير
ياد تو در دل چه مصباح منير
از عناياتت بدل روحی بدم
تا عدم گردد ز لطف تو قدم
در لياقت منگر و در قدرها
ص ٥٥
بنگر اندر فضل خود ای ذوالعطاء
اين طيور بال و پر اشكسته را
از كرم بال و پری احسان نما
تمّ
در لوح ديگر(١)
اين رساله در سنّ صباوت در ادرنه مرقوم شده است
در بعض مواقع بعضی تعبيرات نظر بمشرب بعضی
ذكر شده است ملاحظه بحقيقت مقصود
بايد بشود كه چون سريان روح
در عروق و شريان كلمات جاری
و ساريست ديگر هر كجا
هستی در پناه حقّ باشی
ع ع

----------------------------------------------------

(١) اين عبارت در لوح ديگر صادر چون راجع
باين لوح بود لهذا درج شد
ص ٥٦
هو الله
ای بنده‌گان جمال ابهی روايت كنند كه شخص
نحريری در اعصار ماضيه كه بصفت صدّيقی موصوف بود
و باحسن فضائل مشهور و معروف روزی داخل مسجد شد

قاری اين آيه را تلاوت مينمود "يا عبادی الّذين اسرفوا

علی انفسهم لا تقنطوا من رحمة اللّه" آن شخص نحرير
بمجرّد استماع اين هدير نعره را بفلك اثير رساند

كه يا بشری و يا طوبی و يا فرحا و يا طربا و يا فخرا و يا سرورا

علی ما اسندهم الی نفسه و قال يا عبادی فرح و شادمانی نمود

و فخر و كامرانی كرد باينكه عباد را نسبت بخويش داد
يا عبادی فرمود يعنی ای بندگان من و از شدّت سرور

مدهوش شد و بيفتاد حال عبدالبهاء شما را بای بنده‌گان

جمال ابهی خطاب مينمايد ملاحظه نمائيد كه اين چه
نسبت است و چه منقبت و چه عزّتست و چه
موهبت بايد از شدّت سرور مانند طيور در اوج

عزّت ابديّه پرواز نمائيد و عليكم التحيّة و الثناء ع‌ع

ص ٥٧
هو الله العزيز المحبوب
بشير اشارات پر بشارات كه از مصر وفا عزم كوی

جانان نموده در محفل دوستان بروائح طيّبه قميص محبّت

جمال رحمن حاضر گشت صد هزار شكر محبوب عالميانرا
كه عباد مخلصين را در كلّ اوان در بحور فضل و احسان
مستغرق فرموده و بتائيدات غيبيّه مؤيّد ای حمامه
حديقه عشق در حين تكلّم و محاوره بشطر عزيز احديّه

توجّه نما البتّه در آن ساعت تائيدات الهامات الهيّه

ميرسد و جنود لم تروها از سماء حقّ نازل ميگردد
از اخبار ظهور جمال احمدی كه بالحان جليل در حديقه
انجيل مذكور سؤال رفته بود بدانكه ظهور آن نيّر
اعظم و كوكب مكرّم در انجيل بكمال وضوح مثبوت
و مذكور است ولكن از اين جهت كه الحان بديع

ورقاء احديّه را جز نفوسی كه بر معين صافيه علم و عرفان

وارد ادراك ننمايند لذا ناس از ادراك معانی آيات جليله

انجيل محروم گشته‌اند و در تيه وهم و هوی حيران
ص ٥٨
و سر گردان شده‌اند از جمله مواضعی كه در انجيل ذكر
حضرت احمدی شده در انجيل يوحنّا باب شانزدهم از آيه
هفتم تا آيه پانزدهم است كه بافصح عبارة و اوضح
اشارة بيان ميفرمايد اين نصّ عبارت است كه در انجيل
يوحنّا از لسان حضرت مسيح منقول و مسطور است
كه ميفرمايد "لكنّی اقول لكم الحقّ انّه خير لكم

ان اذهب لانّه ان لم انطلق لا يأتيكم المعزّی ولكن ان

ذهبت ارسله اليكم و متی جاء ذلك يبكت العالم علی

خطيئته و علی برّ و علی دينونة" تا آنكه ميفرمايد "لی

امور كثيرة لاقول لكم ولكن لا تستطيعون ان تحتملوا
الآن و امّا متی جاء ذاك روح الحقّ فهو يرشدكم الی

جميع الحقّ لانّه لا يتكلّم من نفسه بل كلّما يسمع يتكلّم

به و يخبركم بامور آتية" كه خلاصه ترجمه آن اين است

كه ميفرمايد صعود من بافق اعلی از برای شما بهتر است

زيرا تا من بمقعد صدق عند مليك مقتدر متعارج نشوم
آن روح تسلّی دهنده نمی‌آيد چون صعود نمايم او را
ص ٥٩
ميفرستم و چون آن روح پاك در عالم خاك ظاهر شد

الزام ميفرمايد ناس را بسه چيز بر گناه و نيكوئی و جزا

بعد از چند آيه ميفرمايد امور و اسرار بسيار در خزينه

قلب مستور مانده و لئالی حكمت ربّانيّه در صدف
سينه محفوظ و باقی مانده ولكن شما استطاعت استماع

آن را نداريد و حمل اين كلمه اعظم را نتوانيد و امّا چون

آن روح حقّ ظاهر گردد ارشاد ميكند شما را بر جميع
حقّ زيرا آنچه او ميفرمايد از نزد نفس خود نميگويد

بلكه آنچه استماع ميفرمايد تكلّم ميكند. اين يك نغمه

از نغمات انجيل است كه در خصوص فخر رسل
نازل شده ولكن چون معشر انجيل در تيه ضلالت
و عمی افتاده‌اند اين تصريح من غير تلويح را هيچ
انگاشتند و بتأويلات موهومه تشبّث جسته‌اند
و گفته‌اند كه مقصود از اين آيات روح القدس است
كه بعد از صعود حضرت مسيح بر حواريين نازل شده

و اين عادت كلّ امم است كه از معانی محكمه آيات الهيّه

ص ٦٠
چشم ميپوشند و بتأويلات وهميّه متشابهه متشبّث
ميشوند حال شما ملاحظه بفرمائيد كه چه قدر اين قول
سخيف و واضح البطلان است اوّلاً ميفرمايند تا من
نروم او نميآيد اين دليل بر اينست كه آن روح تسلّی
دهنده در زمان حضرت مسيح موجود نبوده بعد
خواهد آمد ولكن روح القدس لم يزل ملازم آن

حضرت بوده ديگر اين معنی ندارد تا من نروم او نميايد

وثانی آنكه ميفرمايد كه امور بسياری هست كه شما
استطاعت استماع آن را نداريد كه من بگويم ولكن
آن روح مقدّس بيان ميفرمايد و بر تمام حقّ ارشاد
ميفرمايد حال ملاحظه فرمائيد كه در نزد مسيحيين روح
القدس اقنوم ثالث و روح اللّه مسيح اقنوم ثانی است
بعد از آنكه از اقنومين اعظمين حجبات جهليّه ناس
خرق نشد و بنفحات قدسيّه اين نورين اعليين موفّق

بر رشد و هدايت تامّه نشدند بعد از صعود آن نيّر اعظم

اسرار مكنونه غيبيّه و حكم خفيّه ربّانيّه را از اقنوم ثالث

ص ٦١
كه روح القدس است تلّقی نمودند و مستطيع بر استماع
و متحمّل گشتند و حال آنكه اين واضح است كه در ظلّ
تربيت آن جوهر الجواهر و روح الارواح مع
تأييدات روح القدس اگر نفسی تربيت نشود و سبحات

ظلمتيّه او بنار موقده ربّانيّه محترق نگردد صد هزار

سال نفحه روح القدس او را تاثير نبخشد و هذا
هو الحقّ المعلوم. پس واضح و مبرهن شد كه اين آيه
مباركه دليل بر آن است كه بعد از جمال عيسوی روح
مكرّمی و جمال اعظمی ظاهر ميشود كه تربيت او اعظم

از تربيت روح اللّه است و ثالثاً ميفرمايد او من عند

نفس خود بيان نميفرمايد بلكه مؤيّد بجنود وحی
الهيّه است و آنچه از ملكوت عزّت بسمع مباركش
ميرسد بيان ميفرمايد ملاحظه كنيد كه چگونه
واضح است كه آن روح تسلّی دهنده شخصی است

كه ملهم بالهامات سمائيّه و منبع و معين وحی ربّانيّه است

زيرا روح القدس را سمعی نبوده كه استماع نمايد.
ص ٦٢
خلاصه كلام در مواضع ديگر نيز بسيار اشارات ظهور

احمدی واضح است و اشاراتی كه حواريين از توراة بظهور

حضرت روح استدلال نموده‌اند ابداً باين تصريحی
نبوده چنانچه اگر توراة مطالعه شود واضح
و مبرهن ميگردد و اليوم يهود نيز آن
اشارات توراة را تأويلات ميكنند
و فی الحقيقه اشارات توراة حكم
تلويح دارد نه تصريح
ع ع
هو هو
انشقاق قمر را معانی متعدّده است محصور معنی
ظاهر نبوده از آنجمله مقصود اضمحلال نفسی است
كه قبل از طلوع شمس احديّه از افق محمّديّه ناس
مستنير از انوار علوم و حكم و معارف او بودند چون
نفوسيكه در كور مسيح قبل از ظهور جمال احمدی
در ما بين ناس دعوت بصراط مستقيم و منهج قويم
ص ٦٣
مينمودند و انوار معارف و حكمی كه از مصباح عيسوی
و مشكاة مسيحی اقتباس نموده بودند از السنشان ظاهر
و ناس بهدايت و دلالتشان و نور حكمت و معرفتشان
در سبيل هدايت سلوك مينمودند چون نيّر اعظم و شمس
قدم از مشرق يثرب و بطحا ظاهر گشت اين نفوس
موفّق بايمان نشدند و از آن شمس افق توحيد مستضی
نگشتند لذا اين نجوم ساقط و قمر منشقّ گشت
"چون بر آمد شمس آن شقّ القمر" اين است
كه در انجيل در علامات ظهور بعد ميفرمايد "تتساقط
النجوم و القمر لا يعطی نوره ابداً" البتّه
اشعّه ساطعه كه از شمس حقيقت ظاهر گشته رونق
و جلوه هر كوكب
منيری را محو
ميفرمايد
ع ع
ص ٦٤
هو الله
ای سرور هوشمندان آنچه بقلم مشكين نگاشتی
خوانديم و بآستان يزدان زبان ستايش گشاديم كه پرتو
خورشيد آسمانی چنان درخشيد كه در دلهای ياران سپيده
اميد دميد و مژده رسيد كه ای ياران ديرين بجوشيد
و بخروشيد و بگوئيد و بشنويد كه يزدان سراپرده
پيشينيانرا بر افراخت و پرچم فارسيانرا بلند نمود
و اختر ايرانيانرا روشن كرد خزان گذشت و دی
بسر آمد باد بهار رسيد و گلشن مشكبار دميد
تا اسيران سرور گردند و بينوايان رهبر هر بيسر
و سامان سر و سامان جويد و لانه ويران ايوان كيوان
گردد كلبه و دودمان ديرين بهشت برين گردد
و آشيان مرغان اندوهگين گلكشت دلنشين پس
بايد بپاداش اين بخشش خداوند آفرينش كوشش نمود

تا همه ياران در سايه سراپرده يزدان در آيند و بزرگواری

جهان آسمان رخ بگشايد تا روی زمين آئينه چرخ
ص ٦٥
برين گردد و جهان پستی پرتو جهان بالا گيرد ای
يزدان پاك اين بنده ديرين را اندوهگين مخواه

شادمانی آسمانی بخش و فرّ يزدانی بده ستاره روشن نما

و گل گلشن كن سرور آستان نما و افسر جهان
بالا بر سر نه رويش را بدرخشان و گوهرش را
بيفشان جانش را مشكبار كن و دلش را گلزار نما
تا بوی خوی خوشش جانپرور گردد و پرتو رويش

افزون از ماه و اختر توئی مهربان و توئی بخشنده و توانا

ای يار ديرين پرسش چند نموده بودی پرسش
نخست اين بود كه چرا آئين پيغمبران ديگرگون
گردد و روش وخشوران مانند بوقلمون مهتزّ
اسرائيليان را روشی بود و اختر عيسويان را تابشی
و سرور تازيان را فرمايشی و مهر سپهر جهان بالا را
آيين و درخششی گفتار و كردار و آئين و روش
و فرمايش هر يك دگرگون بود اين چه رازی است
نهان و پنهان زيرا بايد فرمايش يزدان بر يك
ص ٦٦
روش باشد تا بخشش آسمان رخ بگشايد انتهی.
بدان كه جهان و آنچه در اوست هر دم دگرگون گردد
و در هر نفس تغيير و تبديل جويد زيرا تغيّر و تبدّل

و انتقال از لوازم ذاتيّه امكان است و عدم تغيّر و تبدّل

از خصائص وجوب لهذا اگر عالم كون را حال
بر يك منوال بود لوازم ضروريّه‌اش نيز يكسان
ميگشت چون تغيّر و تبدّل مقرّر و ثابت روابط
ضروريّه‌اش را نيز انتقال و تحوّل واجب
مثل عالم امكان مثل هيكل انسان است كه در طبيعت
واحده مداوم نه بلكه از طبيعتی بطبيعتی ديگر
و از مزاجی بمزاجی ديگر انتقال نمايد و عوارض
مختلف گردد و امراض متنوّع شود لهذا پزشك
دانا و حكيم حاذق درمان را تغيير دهد و علاج را
تبديل نمايد بديده بينا ملاحظه كنيد كه انسان
در رحم مادر خونخوار است و در مهد و گهواره
شير خوار و چون نشو و نما نمايد بر خوان نعمت
ص ٦٧
پروردگار نشيند و از هر گونه طعام تناول نمايد
زمان طفوليّت را حكمی و دم شير خواريرا رزقی و سنّ
بلوغرا اقتضائی و جوانيرا قوّت و قدرتی و ضعف

و پيريرا فتور و رخاوتی و در هر درجه انسانرا اقتضائی

و دردش را درمانی همچنين موسم صيف را اقتضائی
و فصل خزانرا خصوصيّتی و موسم دی را برودتی
و وقت بهار را نسيم معطّری و شميم معنبری حكمت

كلّيّه اقتضای اين مينمايد كه بتغيير احوال تغيير احكام

حاصل گردد و بتبديل امراض تغيير علاج شود
پزشك دانا هيكل انسانرا در هر مرضی دوائی و در هر
دردی درمانی نمايد و اين تغيير و تبديل عين
حكمت است زيرا مقصد اصلی صحّت و عافيت است
و چون علاجرا تغيير دهد نادان گويد اين دليل
بر نادانی حكيم است اگر داروی اوّل موافق بود

چرا تغيير داد و اگر نا موافق بود چرا در آغاز تجويز

كرد ولی رنجور دانا اذعان نمايد و بر وجدان بيفزايد
ص ٦٨
و اين را بدان كه آيين يزدانی بر دو قسم است قسمی

تعلّق بعالم آب و گل دارد و قسم ديگر تعلّق بجهان جان

و دل اساس آئين روحانی لم يتغيّر و لم يتبدّل است

از آغاز ايجاد تا يوم ميعاد و تا ابد الآباد بر يك منوال

بوده و هست و آن فضائل عالم انسانيست و آئين
حقيقی دائمی سرمدی يزدانی و روش و فرمايش ابدی
خداوند آفرينش است و قسمی از آئين تعلّق بجسم
دارد آن بمقتضای هر زمانی و هر موسمی و هر درجه

از سنّ تبديل و تغيير يابد و در اين كور عظيم و دور جديد

تفرّعات احكام جسمانی اكثر ببيت عدل راجع
چه كه اين كور را امتداد عظيم است و اين دور را
فسحت و وسعت و استمرار سرمدی ابدی و چون

تبدّل و تغيّر از خصائص امكان و لزوم ذاتی اين جهان است

لذا احكام جزئيّه جسمانی باقتضای وقت و حال تعيين
و ترتيب خواهد يافت امّا اسّ اساس آئين يزدانرا
تغيير و تبديلی نبوده و نيست مثلاً خصائل حميده
ص ٦٩
و فضائل پسنديده و روش پاكان و كردار بزرگواران

و رفتار نيكوكاران از لوازم آئين يزدان است و اين ابداً

تغيير ننموده و نخواهد نمود امّا احكام جسمانی البتّه

باقتضای زمان در هر كوری و دوری تغيير نمايد
شما ببصر انصاف ملاحظه نمائيد در اين عهد و عصر
كه جهان جهانی تازه گشته و جسم امكان لطافت
و ملاحتی بی‌اندازه يافته آيا ممكن است كه احكام

و آئين پيشينيان بتمامه مجری گردد لا واللّه و از اين

گذشته اگر در ظهور مظاهر مقدّسه آئين تازه
تاسيس نگردد جهان تجديد نشود و هيكل عالم در قميص
تازه جلوه ننمايد
جواب پرسش ثانی پس بدان كه پيغمبران را
از كتب و صحف مقصود معانی است نه الفاظ
و مراد حقيقت است نه مجاز مادّه است نه صورت
گوهر است نه صدف آن حقيقت معانی كلّيّه
كه رهبر پيغمبران است يكی است و آن دستور
ص ٧٠

العمل كلّ لهذا فی الحقيقه هر پيغمبری بر اسرار جميع

پيغمبران مطّلع ولو بظاهر كتاب او را نديده و سخن
او را نشنيده و آئين جسمانی او را نسنجيده زيرا روش
و سلوك و اسرار و حقائق و آئين روحانی كلّ يكی است
پرسش سوّم در خصوص تجهيز و تكفين نفوس
متصاعده الی اللّه سؤال نموديد كه در كتب سماويّه
مختلف نازل كدام يك بهتر است و كدام يك درست
و صحيح آئين پسين ناسخ آئين پيشين است و چون
بديده بينا نظر فرمائيد ملاحظه ميكنيد كه چنين است
و امّا سؤال چهارم سؤال نموده بوديد كه ارواح بعد
از صعود از اجسام در چه مقامی قرار خواهند يافت
بدان كه روح از حقائق مجرّده است و حقيقت مجرّده

مقدّس از زمان و مكان است زيرا زمان و مكان از لوازم

حقائق جسمانيّه و متحيّزه است حقيقت مجرّده را چه
زمانی و چه مكانی جسم و جسمانی نيست تا از برای او
مكانی تعيين كنيم لامكان است نه امكان جان است
ص ٧١
نه تن لطيفه الهيّه است نه كثيفه جسمانيّه نور است
نه ظلمت جان است نه جسد از عالم يزدان است
نه كيهان مكانش مقدّس از امكنه و مقامش منزّه
از مقامات بلند است و مرتفع متعالی است و ممتنع
كاخ عظمتش را ايوان كيوان زندان است و قصر مشيد
متعاليش را چرخ برين اسفل زمين و امّا جسد
آلتی است از برای روح زيرا متحرّك و مرتكب و
مكتسب و مسی و محسن روح است نه جسد گنه‌كاری
و ستمكاری و خوشخوئی و نيكوئی منبعث از جان
و روان است نه تن ناتوان لهذا همچنانكه
عذاب و عقاب و سرور و اندوه و حزن و طرب
از احساسات روح است كذلك پاداش و ثواب
و عقاب و جزا و مكافات كه از نتائج اعمال حاصل راجع
بروح است نه جسد هيچ شمشيری بجهت كشتن
بی‌گناهی مؤاخذه نگردد و هيچ تيری بجهت زخم
اسيری معاقبه نشود چه كه آلت است نه فاعل
ص ٧٢
محكوم است نه حاكم مقهور است نه قاهر
و البهاء عليك
ع ع
هو الله
ای بهمن از خدا بخواه كه چون ابر بهمن گوهر فشان
گردی و چون صحن چمن گلشن يزدان شوی و گل
و ريحان بپروری نظر عنايت از ملكوت احديّت
شامل و دريای عطا پر موج و مقدّس از ساحل
نامه‌ات خوانده شد و مضمون معلوم گرديد
در خصوص نامهای پيغمبران سؤال فرموده بوديد
كه با وجود كثرت انبياء در قرآن معدودی قليل عبارت
از هشت نفر مذكور حتّی حضرت مه آباد و زردشت
مذكور نه و حكمت اين چه چيز است
بدانكه در قرآن بيست و هشت پيغمبر بظاهر
مذكور ولی فی الحقيقه كلّ مرموز زيرا از برای
مظاهر مقدّسه دو مقام است مقام توحيد و مقام
ص ٧٣
تحديد در مقام توحيد حقيقت واحده هستند
در اينمقام ميفرمايد "لا نفرّق بين احد من رسله"
مثلش مثل شمس است هر چند مطالع و مشارق
متعدّد است ولكن شمس واحد است كه مشرق

و لائح از كلّ است در اينمقام ذكر هر يك از انبيا ذكر

كلّ است نام احمد نام جمله انبياست و مقام ديگر
مقام تحديد است و آن بحسب مراتب و شئون مظاهر
مقدّسه است در اينمقام ميفرمايد "تلك الرسل
فضّلنا بعضهم علی بعض" مثل اينمقام مثل بروج است
كه آفتابرا در هر يك از آن تأثّری خاصّ و درجاتی
از حرارت مختلف است چنانكه آفتاب را در برج
اسد نهايت حرارت حاصل و در برج دلو و حوت
حرارت معتدل پس معلوم شد كه ذكر بعضی از انبياء
عبارت از ذكر كلّ است در اينمقام چيزی بخاطر رسد
كه مادام چنين است چرا كفايت بذكر يك نفس
از انبياء نشد و بس حكمت ذكر بيست و هشت چه
ص ٧٤
چيز است اين معلوم است كه نظر بحكمتهای بالغه
الهی در زمان ختمی مآب روحی له الفداء وقوعاتی دست
ميداد و بمقتضای وقت و اقتضای حال وقوعات پيغمبران
سلف نازل ميشد و بيان ميگشت لهذا ذكر بعضی

از پيغمبران و وقوعات ايّامشان نظر بحكمت بالغه در قرآن

عظيم شد و چون مقام نبوّت مقام افاضه
و استفاضه است و در عالم خارج مثال مجسّمش كوكب
قمر مكرّم است و ماه را در دور فلكی بيست و هشت
خانه محقّق امّا حضرت مه آباد و حضرت زردشت
در قرآن تلويحاً مذكور و نفسی تا بحال پی نبرده
چنانچه اصحاب رس و انبيائشان ذكر نموده
و اين رس رود ارس است و اين پيغمبران
ذی شأن متعدّد بودند از جمله حضرت
مه آباد و حضرت زردشت بود
و البهاء عليك
ع ع
ص ٧٥
هو الله
ای زردشتی بهائی و بهائی سنائی آنچه مرقوم نموده
بودی ملاحظه گرديد جميع نقوش نامه آثار كلك
مهر پرور بلكه در و گهر بود زيرا دليل جليل بر سلوك
در سبيل بود خوشا بحال تو كه بچنين بخششی
سرافراز گشتی و بچنين افسری سربلند شدی
در خصوص توقّف آفتاب مرقوم نموده بودی
كه در كتاب زردشتيان مرقوم است كه در آخر دوره
مقرّر است كه اين توقّف در سه ظهور واقع گردد

در ظهور اوّل ده روز آفتاب در وسط آسمان توقّف نمايد

در ظهور ثانی بيست روز در ظهور ثالث سی روز
بدانكه ظهور اوّل در اين خبر ظهور حضرت
رسول است كه شمس حقيقت در آن برج ده روز
استقرار داشت و هر روز عبارت از يك قرن است
و آن صد سال باين حساب هزار سال ميشود و آن
دور و كور محمّدی بود كه بعد از غروب نجوم ولايت
ص ٧٦
تا ظهور حضرت اعلی هزار سال است و ظهور ثانی
ظهور نقطه اولی روحی له الفداء است كه شمس حقيقت
در آن دور بيست سال در آن نقطه استقرار داشت
بدايتش سنه شصت هجری بود و نهايتش سنه هشتاد
و در دور جمال مبارك چون شمس حقيقت در برج الهی
كه خانه شمس است طلوع و اشراق فرمود مدّت
استقرارش عدد سی بود كه آن نهايت مدّت استقرار
آفتاب است در يك برج تمام لهذا امتدادش
بسيار اقلّاً پانصد هزار سال
و امّا سؤال از فوت طفل حين بلوغ هر چند طفل
مكلّف بعد از بلوغ است ولی بعضی از اطفال در صغر
سن از پستان هدايت شير خوارند البتّه اين اطفال
مظهر فضل و مواهب يزدانند
امّا سؤال ثالث كه ظهور حضرت زردشت آيا پيش
از حضرت موسی بوده يا بعد حضرت زردشت
از پيغمبرانی بودند كه بعد از حضرت موسی مبعوث
ص ٧٧
شدند و اين بنصوص تاريخ نيز مثبوت ابداً فرصت
نيست با وجود اين از شدّت حبّ عبدالبهاء بياران
فارسيان اين مختصر جواب مرقوم گرديد
و العذر عند كرام الناس مقبول و البهاء عليكم
جميع دوستان روحانيرا بجان و دل مشتاقيم
ع ع
هو الله
ای ثابت بر پيمان مكتوب مرقوم ملاحظه گرديد
و مقصد مفهوم شد سؤال از حركت و سكون اشياء
نموده بوديد كه باراده حقّ است يقين است زيرا مدد
وجود از فائض الجود است اگر بوجود امداد
از حقّ نرسد كائنی از كائنات بحركت نيايد ولی مقصد
و مراد اين نيست كه جبری در ميانست بلكه مراد
اين است اگر مدد منقطع شود جميع كائنات از حركت
باز ماند مثلاً اگر مدد روح از اعضا و اجزای هيكل
انسانی منقطع گردد از برای هيچ عضوی حركتی
ص ٧٨
نماند ولكن اين حركت برضايت و خواهش
نفس است نه روح چه بسيار واقع كه روح تقديس
جويد و جان جانان طلبد ولكن نفس امّاره
مسلّط شود و انسانرا بحركتی مبتلا نمايد كه سبب
كدورت روح شود در اين مقام است كه ذكر ميشود
لا حركة و لا سكون الّا باللّه
امّا مسئله رؤيا كه مشاهده نمودی همين است كه ديدی

"و انّ جندنا لهم الغالبون" البتّه جناب ابن ابهر بر آن

دو نفس ابتر غالب گردد و آن دو شخص نفوسی هستند
كه بمعارضه و مجادله بحقّ پردازند
امّا مسئله حرف ثالث اين را در خاطر داشته باشيد
عاقبت ظاهر خواهد شد اين رؤيا مطابق
واقع است و عليك البهاء الابهی
ع ع
هو اللّه
ای يار ديرين افق ايران بسيار تاريك بود و جولانگاه
ص ٧٩

ترك و تاجيك و فارسيانرا بنياد بر باد و بنيان ويران

تا آنكه شب تاريك بپايان رسيد و صبح اميد بدميد
و آفتاب حقيقت بدرخشيد عن قريب گلخن گلشن
گردد و تاريك روشن شود و آن اقليم قديم مركز
فيض خليل شود و آوازه بزرگواريش گوشزد خاور
و باختر گردد و مركز سنوحات رحمانيّه شود
و مصدر فيوضات ربّانيّه گردد عزّت قديمه باز گردد
و درهای بسته باز شود زيرا نيّر يزدانی در اوجش
بتافت و نور حقيقت در قطبش علم بر افراخت آهنگ
جهان بالا بلند شد و پرتو ملأ اعلی بدرخشيد ملكوت
الهی خيمه زد و آئين يزدانی منتشر شد عن قريب
خواهی ديد كه آن كشور بنفحات قدس معطّر است

و آن اقليم بنور قديم منوّر لهذا بايد فارسيان قدر اين

بخشش بدانند و آفرين بر خداوند آفرينش نمايند
كه چنين بخشايشی نمود و آسايشی بخشيد و آرايشی داد
موطن قديم را اشرف اقليم نمود و مسكن ديرين را
ص ٨٠
مطلع نور مبين فرمود اين موهبت سزاوار
ستايش است و جهان آفرين را سزاوار نيايش اين
كوكب روشن اگر از مطلع انجمن اروپ طالع شده بود
حال ملاحظه ميفرمودی كه چه شور و ولهی بود و چه
ولوله و طربی با وجود آنكه از شرق طالع شد
ولی اهل غرب منجذبند و اقصی بلاد عالم از اين آهنگ
منبسط و منشرح دوران نزديك شدند پس نزديكان
چرا محروم مانند بيگانه آشنا شد آشنا چرا ساكت
و صامت است تا توانی فارسيان هندوستان را مژده ده

بيدار كن و هوشيار نما تا از اين ساغر يزدانی سر‌مست

و سودائی گردند و مفتون و شيدائی شوند
آنان بايد سبقت گيرند زيرا اين سرو بهشتی
در باغ فارسيان نابت شد و روان گرديد
و اين نور حقيقت از افق ايران طالع
شد جانت خوش باشد
ع ع
ص ٨١
هو الله

ای ثابت بر پيمان نامه نامی بود و معانی جواهر و لئالی

زيرا دليل انجذاب بود و برهان التهاب و حجّت قاطع
بر ثبوت و رسوخ در امر پروردگار ياران پارسی
راستی جويند حقّ پرستی خواهند دوستی نمايند

و می پرستی كنند و از باده محبّة اللّه سرمستی نمايند

ره نيستی پويند و هستی جاودانی جويند اين است
موهبت پروردگار اين است بخشش حضرت يزدان پاك

لهذا مقرّب درگاهند و مقبول بارگاه و محرم راز و آگاه.

از علاج طاعون استفسار فرموده بوديد جمهور اطبّاء

بر آنند كه اين درد را درمانی نه و اين نيش را نوشی نيست

ولی در ايّام طاعون گرفتن خون بافراط و شرب مبردات
و نوشيدن آب زرشك نيز بافراط بسيار مفيد است علی
الخصوص پيش از ابتلاء باين درد در اوقات وقوع طاعون
در مدينه و قری اگر چنانچه نفسی مداومت در آن وقت
نمايد محافظت گردد و عليك البهاء الابهی ع ع
ص ٨٢
بنام يزدان مهربان
پاك يزدانا خاك ايرانرا از آغاز مشكبيز فرمودی
و شور انگيز و دانش خيز و گوهر ريز از خاورش
همواره خورشيدت نورافشان و در باخترش ماه تابان
نمايان كشورش مهر پرور و دشت بهشت آسايش

پر گل و گياه جان پرور و كهسارش پر از ميوه تازه و تر

و چمن زارش رشك باغ بهشت هوشش پيغام
سروش و جوشش چون دريای ژرف پر خروش
روزگاری بود كه آتش دانشش خاموش شد و اختر
بزرگواريش پنهان در زير روپوش باد بهارش
خزان شد و گلزار دلربايش خارزار چشمه شيرينش
شور گشت و بزرگان نازنينش آواره و در بدر هر كشور
دور پرتوش تاريك شد و رودش آب باريك تا آنكه
دريای بخششش بجوش آمد و آفتاب دهش در دميد

بهار تازه رسيد و باد جان پرور وزيد و ابر بهمن باريد

و پرتو مهر مهر پرور تابيد كشور بجنبيد وخاكدان
ص ٨٣
گلستان شد و خاك سياه رشك بوستان گشت جهان
جهانی تازه شد آوازه بلند گشت دشت و كهسار سبز
و خرم شد و مرغان چمن بترانه و آهنگ همدم شدند
هنگام شادمانيست پيغام آشنائيست بنگاه جاودانيست
بيدار شو بيدار شو.
ای پروردگار بزرگوار حال انجمنی فراهم آمده
و گروهی همداستان گشته كه بجان بكوشند تا از باران
بخششت بهره بياران دهند و كودكان خورد را
بنيروی پرورشت در آغوش هوش پرورده رشك
دانشمندان نمايند آئين آسمانی بياموزند و بخشش
يزدانی آشكار كنند پس ای پروردگار مهربان تو پشت
و پناه باش و نيروی بازو بخش تا بآرزوی
خويش رسند و از كم و بيش در گذرند
و آن مرز و بوم را چون نمونه
جهان بالا نمايند
ع ع
ص ٨٤
هو الله
ای بيدار هشيار ستايش و پرستش يزدان را نما
كه ترا از گرداب پيمان شكن اهريمنان رهائی داد
و در انجمن راستان در آورد اين گروه پرتو آفتاب
نبينند و چون موش كور در كنج گور جای گزينند
و گوش بآهنگ جان بخش جهان آسمان ندهند و چون
مار كر در سوراخ تاريك و تنگ خزيدند و چون خواهند

دانائی بنمايند و بينائی خويشرا بستايند گويند آفتاب

درخشنده تاريك است و ماه تابان تيره در چشم هر دور
و نزديك آهنگ مرغ چمن بد و آواز كلاغ و زغن
خوش گلشن زار يزدان گلخن است و سر زمين خس
و خاشاك گلزار و چمن پس چهار گوهر چهار سو
چهار جو چهار كو چهار جايگاه چهار روز در سخن
پيشينيان و نياكان بسيار اختر چهارم آسمان چون روز
چهارم چارم جايگاه روی بنمايد هر كه يزدانی
يزدانی گردد و هر كه اهريمنی اهريمنی شود زيرا
ص ٨٥
هر جانی چون از تن جدا گردد در روز آغاز بجايگاه
آغاز رسد و بگذرد و از گوهر جهان خاك در گذرد
روز دويم از جايگاه دويم از گوهر جهان روينده
در گذرد روز سيّم از جايگاه سيّم جهان جانوران
در گذرد در بامداد روز چهارم جايگاه مردمان
چون مهر درخشنده جهان يزدان بتابد هر كه در گذرد
بجهان خداوند مهربان پيوسته گردد والّا در تيرگی
جايگاه جانوران ماند چهار روز چهار جايگاه است
چه كه خورشيد جهان جان بر چهار جايگاه
باندازه آن جايگاه پرتو بخش است دوستانرا
يك بيك پيغام دوستی و پيام آشنائی برسان
) ع ع
هو اللّه

الحمد للّه الّذی اشرق بنوره الارض و السماء و اهتزّت

بنفحاته رياض التقديس المؤلّفة فی قلوب الاصفياء و سطع

نوره و تغبغب فی وجه السماء فظهرت و لمعت و اشرقت
ص ٨٦
و لاحت انجم نورانيّة فی الافق الاعلی و استفاضت
و استشرقت من فيوضات ملكوت الابهی ثمّ افاضت

علی الخطّة الغبراء فكانت نجوم الهدی و الحمد للّه الّذی

جعل هذا العصر المجيد و القرن الجديد معرضاً لظهور
حقائق الاشياء بما فاض غمام الجود و ظهر مواهب
الربّ الودود و استضاء الغيب و الشهود و ظهر
الموعود و لاح جمال المعبود و الصلاة و السلام

و التحيّة و الثناء علی الحقيقة الجامعة و الكلمة التامّة

و الكتاب المبين و النور المشرق من العلّيين و الهادی

للامم المنوّر للعالم ففاض طمطام فيضه علی الوجود
و قذف امواجه دراری نوراء علی ساحل الشهود
فحصحص الحقّ و زهق الباطل و ظهر النور و شاع
السرور و الحبور فتقدّست بها النفوس و تنزّهت
بها الارواح و انشرحت بها الصدور و صفت بها
القلوب و لطفت بها الافئدة و طابت بها الضمائر
و طهرت بها السرائر حتّی تحقّق يوم النشور و احاط
ص ٨٧

الطاف ربّك الغفور والتحيّة و الثناء علی تلك النجوم

النورانيّة الساطعة اللامعة فی الفلك العلی كواكب
منطقة بروج ملكوت الابهی و عليهم البهاء.
و بعد أيّها الرجل الكريم المستنبی من النبأ
العظيم قم علی خدمة امر اللّه بقوّة نافذة من ملكوت
الابهی و نفثات من روح الملأ الاعلی و لا تحزن
بما ينطق المرجفون من كتبة الجرائد و الفريسيون فی
حقّ البهاء تذكر ايّام المسيح و ما اصابه من القوم
و ما اصاب الحواريين من المحن و الآلام فانتم احبّة
جمال الابهی فلا بدّ تقعون لحبّه تحت ملام القوم

و يصيبكم ما اصابهم فی القرون الأولی ثمّ تتلألأ وجوه

المختارين بانوار ملكوت اللّه علی ممرّ القرون و الاعصار

بل تعاقب الادهار و المنكرون فی خسران مبين
كما قال سيّد المسيح سيعذّبكم القوم لاسمی
فذكرهم بهذا و قل لهم انّ المسيح مع وجهه الصبيح

و جماله المليح قام عليه الفريسيون و قالوا انّه المسيح

ص ٨٨

و ليس بمسيح لانّه ادّعی الالوهيّة العظمی و الربوبيّة

الكبری و قال انا ابن اللّه و انّ الاب ظاهر باهر

بجميع شؤونه و كمالاته فی حقيقة ابنه الوحيد و ربيبه

المجيد و قالوا هذا كفر و افتراء علی اللّه بنصوص
قاطعة واضحة فی العهد القديم فبناء علی ذلك افتوا
بسفك دمه و علقوه علی الصليب و كان ينادی يا ربّی
الحبيب الی متی تتركنی بين يدی هؤلاء ارفعنی اليك
و اجرنی فی جوارك و اسكنی عند عرش عظمتك
انّك انت الحبيب و انّك انت الرحمن الرحيم
ای ربّ ضاق عليّ رحيب الغبراء و الصليب حبيبی

حبّاً بجمالك و انجذاباً الی ملكوتك و اشتعالاً بالنار

الموقدة فی صدری الملتهبة بنفحات قدسك ربّ

ايّدنی علی الصعود و وفّقنی علی الورود و الوفود علی

عتبة قدسك انّك انت الرحمن ذو الفضل و الجود
و انّك انت الكريم و انّك انت الرحيم و انّك انت
العليم لااله الّا انت المقتدر القدير و لم يجتسر
ص ٨٩
الفريسيون علی هذا البهتان العظيم و الذنب الجسيم
الّا لجهلهم حقيقة الاسرار و عدم مشاهدتهم الانوار

و ملاحظة الآثار و الّا صدقوا بكلماته و شاهدوا آياته

و عرفوا بيّناته و استظلّوا فی ظلّ راياته و اطّلعوا

باشاراته وفرحوا من بشاراته

ثمّ اعلم انّ الحقيقة الرحمانيّة الّتی عبر بغيب الغيوب

و مجهول النعت و المنقطع الوجدانی قد تقدّس عن كلّ
ذكر و بيان و اشارة و نعت و ثناء و من حيث هی هی
عجزت العقول عن ادراكها و تاهت النفوس فی تيه
عرفانها "لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو
اللطيف الخبير" ولكن اذا نظرت الی حقائق الاشياء
و سطوع انوار اسمائه و صفاته فی حيّز الوجود بشهود
لا ينكره الّا كلّ جهول و عنود حيث تری انّ الكون
منشور ناطق باسراره المكنونة المصونة فی اللوح
المحفوظ و ما من ذرّة من الذرّات او كائنة من
الكائنات الّا ناطقة بذكره و حاكية عن اسمائه
ص ٩٠

و صفاته منبئة عن عزّة كبريائه مدلّة علی و حدانيّته

و رحمانيّته و لا ينكر هذا كلّ من له سمع او بصر او
عقل سليم و اذا نظرت الی الكائنات بأسرها حتّی

الذرّات تری انّ اشعّة شمس الحقيقة ساطعة عليها ظاهرة

فيها تحكی عن انوارها و اسرارها و سطوع شعاعها

فانظر الی الاشجار و الی الاثمار و الی الازهار حتّی

الاحجار اما تری انوار الشمس ساطعة عليها و ظاهرة
فيها و منبئة عنها ولكن اذا عطفت النظر و حوّلت

البصر الی مرآة صافية نورانيّة و مجالی لطيفة ربّانيّة تری

انّ الشمس ظاهرة فيها بشعاعها و حرارتها و قرصها
و صنوبرها ولكن الاشياء انّما لها نصيب من نورها

و تدلّ عليها و امّا الحقيقة الكلّيّة النورانيّة و المرآة

الصافية الّتی تحكی بتمامها عن شؤون مجلّيها و تنطبق

آثارها علی آثار الشمس الظاهرة فيها فهی الحقيقة

الكلّيّة الانسانيّة و الكينونة الرحمانيّة و الذاتيّة

الصمدانيّة "قل ادعوا اللّة او ادعوا الرحمن ايّا ما تدعوا

ص ٩١
فله الاسماء الحسنی" هذا معنی قول المسيح الاب فی

الابن فيا هل تری اذا قالت المرآة الصافية انّ الشمس

ظاهرة فيّ بجميع شؤونها و صفاتها و آثارها هل يكذب

فی قولها او ينكر فی بيانها لا و الّذی خلقها و انشأها

و ابدعها و جعلها حقيقة منطبقة لشؤون مجلّيها فسبحان

من ابدعها و سبحان من انشأها و سبحان من اظهرها

فهذا قول المسيح الّذی تفوّه به و اعترضوا به عليه حيث

قال انّ الابن فی الاب و الاب فی الابن فاعلم ذلك
و اطّلع باسرار ربّك و امّا هؤلآء المنكرون فی حجاب
من الحقّ فلا يرون و لا يسمعون و لا يفقهون "ذرهم
فی خوضهم يلعبون و دعهم فی كلّ واد يهيمون" اولئك
الانعام حيث لا يفرّقون بين اللؤلؤ و الخزف الا
انّهم لفی معزل من اسرار ربّك الرحمن الرحيم و انّك
انت استبشر بهذه البشارة الكبری و قم علی اعلاء

كلمة اللّه و نشر نفحات اللّه فی تلك الاقطار الشاسعة

الارجاء و اعلم انّ ربّك يؤيّدك بقبيل من الملأ الاعلی

ص ٩٢
و جنود من ملكوت الابهی تتری و تصول علی جنود
الجهل و العمی ستری انّ الافق الاعلی انتشرت منه
بارقة الصباح و احاطت علی الآفاق و محقت الظلماء

و زالت الليلة الليلاء و لاحت الغرّة الغرّاء و اسفرت

البيضاء ساطعة الفجر علی الانحاء يومئذ يفرح
المؤمنون و ينجذب الثابتون و يفرّ المرجفون و ينعدم

المتزلزلون انعدام الظلام عند تلألأ الانوار فی الاسحار

الهی الهی هذا عبدك النورانی و رقيقك الرحمانی قد
اقبل اليك و وفد عليك و وجّه وجهه اليك و اقرّ
بوحدانيّتك و اعترف بفردانيّتك و نادی باسمك بين

الامم و هدی القوم الی معين رحمانيّتك يا ربّی الاكرم

و سقی الطالبين كأس الهدی الطافحة بصهباء موهبتك
الكبری ربّ ايّده فی جميع الشئون و علّمه سرّك
المصون و انثر عليه لؤلؤك المكنون و اجعله علماً

يتموّج بارياح تأييدك علی اعلی القصور و عيناً نابعة بالماء

الطهور و نوّر القلوب بضياء سراج ينشر النور و يظهر
ص ٩٣
حقائق الاشياء لأهل الفضل و الجود بين خلقك
يا ربّی الغفور انّك انت القادر المهيمن العزيز
الكريم و انّك انت الربّ الرحيم
ع ع
) هو اللّه
ای منجذب بنفحات رياض ملكوت نامه روحانی
قرائت شد و مضامين محبّت رحمانی معلوم و مفهوم گشت

حمد خدا را كه از كأس محبّت اللّه سرمستی و از مائده

سمائيّه مرزوق و بنسائم جنّت ابهی مهتزّ و منشرح
و منبسطی امروز چنان تأييدی از ملكوت الهی

ظاهر و باهر كه اگر نفسی از اماء رحمن موفّق بآن شود

قلوب در دست تصرّف او اسير و مهتزّ و متحرّك است
و ارواح ببشارات او مستبشر و منشرح و متفكر.
ای امة اللّه امراض بر دو قسم است روحانی و جسمانی
امراض جسمانی بادويه و خلاصه اعشاب و عقاقير

معالجه گردد امّا امراضی كه از تأثّرات نفسانيّه حاصل

ص ٩٤
بقوّه روح انسانی معالجه گردد ولی قوّه روح الهی
حاكم بر عوارض جسمانی و عوارض نفسانی است
لهذا چون روح انسانی بتأييدات روح القدس مؤيّد
و موفّق شود در عالم كون در هر رتبه از مراتب
تأثيرات خويشرا بخشد امّا تصرّفات نفسانيرا نيز
حكمی زيرا بقوّه توجّه انعكاساتی بين قلوب حاصل
گردد و از قوّه ارتباط فعل و انفعال حاصل شود

و از فعل و انفعال معالجات تحقّق يابد و امّا استخراج

اخلاق و قوی و حواسّ را از تركيبات تقسيمات دماغيّه
كه اين فی الحقيقه از تفرّعات علم قيافه است يكنوع
حكمی ملحوظ هر چند حكم قطعی نه ولی احكام
مختصری ملحوظ است يعنی ميتوان يكنوع
استدلالی نمود امّا اگر جميع علائم صفتی از صفات
در جميع شمائل و تركيبات دماغيّه موجود باشد ميتوان
حكمی كرد و امّا مسئله علم كف چون جميع اشياء
و كافه كائنات كه اعضای هيكل عظيم عالم وجود است
ص ٩٥
كلّ با كلّ مرتبط است يعنی هر كائنی از كائنات
عضوی از اعضاء يا جزئی از اجزاء آن هيكل عظيمست
لهذا از هر جزء بسبب ارتباط اكتشاف حقائق سائر
اجزاء توان نمود مثالش هيكل انسانيست يعنی عالم
امكانرا چون هيكل انسان تصوّر نما كه جميع اجزاء
و اعضاء و اركان و جوارح مرتبط است بعضی
ببعضی ارتباط تامّ مثلاً از لون چهره و چشم اكتشاف
حرارت و امراض نهانی احشاء تشخيص داده ميشود
و از نبض عوارض سائر اعضاء پديدار ميگردد سبحان
اللّه چه ارتباط عظيمی است لهذا نتوان استغراب نمود
كه از خطوط كفوف دلائلی مكشوف گردد كه حقائق
حال و استقبال معلوم شود باری اين بيان سه چيز است
كه سؤال نموده بودی حال ای امه رحمان از خدا

بخواه كه بنفثات روح القدس مؤيّد گردی تا از جميع اين

قرائن و دلائل و قوی مستغنی شوی زيرا آن نفثات
قوّتی است كه در حقيقت اشياء متصرّف است و چنان
ص ٩٦

تاثيری دارد كه مرده را زنده نمايد و كور را بينا كند

و كر را شنوا نمايد يعنی نفوس جاهله را بشريعه علم
الهی وارد گرداند و فقدان صرف را وجدان عنايت كند
و مستمند را بثروت بيپايان دلالت فرمايد ظلمت
ديجور را تجلّی نور كند و جهل محض را تاج علم
بر سر نهد اين است قوّت روح و تاثير كلمة اللّه
از خدا بخواه كه از اين فيض عظيم و فوز مبين بهره
و نصيب بری دعائی بجهت وسعت معيشت خواسته
بودی پس مناجات كن و بگو
ای پروردگار مستمندانيم مرحمتی كن و فقيرانيم
از بحر غنا نصيبی بخش محتاجيم علاجی ده ذليلانيم
عزّتی ببخش جميع طيور و وحوش از خوان نعمتت روزی
خوار و جميع كائنات از فيض عنايتت بهره بردار

اين ضعيف را از فيض جليل محروم مفرما و اين نا توان را

از توانائی خويش عنايتی بخش رزق يومی را رايگان ده
و معيشت ضروريرا بركتی احسان فرما تا مستغنی
ص ٩٧

از دون تو گرديم و بكلّی بياد تو افتيم راه تو پوئيم روی

تو جوئيم و از تو گوئيم توئی توانای
مهربان و توئی رازق عالم انسان
و عليك التحيّة و الثناء
ع ع
هو اللّه
ای منجذب بنفحات الهيّه مكتوب مفصّل كه بمسس
گتسنر لوا مرقوم نموده بوديد ملاحظه گرديد
فی الحقيقه در مسئله مدخل امراض تدقيقی نموده بوديد
و فی الواقع عصيانرا مدخلی عظيم در امراض جسمانيّه
محقّق است اگر چنانچه بشر از اوساخ عصيان
و طغيان بری بود و بر ميزان طبيعی خلقی بدون اتّباع
شهوات سلوك و حركت مينمود البتّه امراض باين
شدّت تنوّع نمی يافت و استيلا نمينمود زيرا بشر
منهمك در شهوات شد و اكتفا باطعمه بسيطه نكرد
طعامهای مركب و متنوّع و متباين ترتيب داد
ص ٩٨
و منهمك در آن و در رذائل و خطايا شد و از اعتدال
طبيعی منحرف گشت لهذا امراض شديده متنوّعه
گونا‌گون حادث گرديد زيرا حيوان من حيث الجسم
تركيب انسان است ولی چون باطعمه بسيطه قناعت
نمايد و چندان در اجرای شهوات مصرّانه نكوشد
و ارتكاب معاصی ننمايد امراضش بالنسبه بانسان
قليل است پس معلوم شد كه عصيان و طغيان انسان را
مدخلی عظيم در امراض است و اين امراض بعد
از حدوث تركيب شود و توالد و تناسل نمايد و سرايت
در ديگران كند اين اسباب معنوی علل و امراض است
و امّا اسباب جسمانی صوری امراض اختلال ميزان
اعتدال در اجزای مركبه جسم انسانيست مثلاً جسم
انسان از اجزای متعدّده مركب است ولی هر جزئی
از اين اجزا را مقداری معيّن كه ميزان اعتدال است
و چون اين اجزاء بر حسب ميزان معتدل طبيعی در مقدار

باقی و بر قرار ماند يعنی هيچ جزئی از مقدار و ميزان

ص ٩٩
طبيعی تجاوز نكند و تزايد و نقصان نيابد مدخل
جسمانی از برای امراض حاصل نگردد مثلاً جزء
نشويرا ميزانی و جزء شكريرا ميزانی اگر بر ميزان
طبيعی باقی ماند مدخلی از برای امراض حاصل نشود
ولی چون اين اجزا از ميزان طبيعی تجاوز كند يعنی

تزايد و تناقص يابد البتّه از برای امراض مدخلی حاصل

گردد اين مسئله را بسيار تدقيق لازم است حضرت

اعلی روحی له الفداء فرموده‌اند كه اهل بها بايد فنّ

طبّ را بدرجه ئی رسانند كه باغذيه معالجه امراض
نمايند و حكمتش اين است كه در اجزای مركبه جسم
انسانی از ميزان اعتدال اگر اختلالی حاصل گردد
لابدّ اين مدخل امراض است مثلاً اگر جزء
نشوی تزايد نمايد و يا جزء شكری تناقص جويد
مرضی مستولی گردد حكيم حاذق بايد كشف نمايد
كه در وجود اين مريض چه جزئی تناقص نموده و چه
جزئی تزايد حاصل كرده چون اين را كشف نمايد
ص ١٠٠
غذائی كه جزء تناقص نموده در آن غذا بسيار است
بمريض دهد و اعتدال حاصل كند و چون مزاج
اعتدال يابد مرض مندفع شود و برهان اين مسئله
آنكه حيوانات سائره فنّ طبّ نخوانده‌اند و اكتشاف
امراض و علل و دوا و علاج ننموده‌اند هر حيوانی
كه بمرضی مبتلا گردد در اين صحرا طبيعت او را
دلالت بر نوعی از گياه نمايد و چون آن گياه را
تناول كند مرضش مندفع شود تشريح اين مسئله
اين است كه چون جزء شكری در جسم تناقص يابد
بالطبع مزاج ميّال بگياهی شود كه در آن جزء شكری
وفور دارد و بسوق طبيعی كه نفس اشتهاست در اين

صحرا در ميان هزار نوع گياه گياهی پيدا نمايد كه جزء

شكری در آن بسيار است و آن را تناول كند
و اجزاء مركبه جسمش اعتدال حاصل نمايد و دفع
مرض شود اين مسئله را بسيار تدقيق لازم است
و چون اطبّای حاذقه در اين مسئله تعميقات و تعقيبات
ص ١٠١
مكمّله مجری دارند واضح و مشهود شود كه مدخل
امراض از اختلال كميّات اجزاء مركبه جسم انسان است
و معالجه اش بتعديل كميّت آن اجزاست و اين بواسطه
اغذيه ممكن و متصوّر است و البتّه در اين دور بديع
فنّ طبّ منجر بآن خواهد شد كه باغذيه اطبّا معالجه

نمايند زيرا كه قوّه باصره و قوّه سامعه و قوّه ذائقه

و قوّه شامّه و قوّه لامسه جميع اينها قوای مميّزه‌اند

تا نافع را از مضرّ تميز دهند حال ممكن است كه قوّه
شامّه انسان كه مميّز مشمومات است از رائحه استكراه
نمايد و آن رائحه بجهت جسم انسان مفيد باشد اين
مستحيل و محال است و همچنين قوّه باصره كه مميّز
مبصرات است آيا ممكن است كه از مشاهده مزابل
مستكرهه جسم انسان استفاده نمايد استغفر اللّه
من ذلك و همچنين قوّه ذائقه نيز قوّه مميّزه است

قوّه ذائقه چون از چيزی كره دارد البتّه آن مفيد نيست

اگر در بدايت فائده از او حاصل شود بالمآل مضرّتش
ص ١٠٢
محقّق است و همچنين مزاج چون در مقام اعتدال باشد
آنچه از آن متلذّذ شود شبهه‌ئی نيست كه آن مفيد است
ملاحظه كنيد كه حيوان در اين صحرا كه صد هزار نوع
گياه دارد ميچرد و بقوّه شامّه استنشاق روايح گياه

ميكند و بذائقه ميچشد هر گياهی كه شامّه از آن متلذّذ

و ذائقه از آن متلذّذ آن را تناول كند مفيد است اگر اين

قوّه مميّزه را نداشت جميع حيوانات در يك روز هلاك
ميشدند زيرا نباتات مسمّه بسيار و حيوانات از مخزن
الادويه بيخبر لكن ملاحظه كنيد كه چه ميزان محكمی
دارند كه بآن كشف نافع از مضرّ مينمايند و هر جزئی
كه از اجزاء مركبه جسمشان تناقص نمايد گياهی
بجويند كه در آن آن جزء متزايد است و تناول كنند
و اجزاء مركبه اعتدال حاصل نمايد و مرض مندفع شود

و چون اطبّای حاذقه معالجات را باغذيه رسانند و اطعمه

بسيطه ترتيب دهند و نفوس بشر را از انهماك در شهوات
منع كنند البتّه امراض مزمنه متنوّعه خفّت يابد
ص ١٠٣

و صحّت عموميّه انسانيّه بسيار ترقّی كند و اين محقّق

و مقرّر است كه خواهد شد همچنين در اخلاق
و احوال و اطوار تعديل كلّی حاصل
خواهد شد و عليك التحيّة و الثناء
ع ع
هو اللّه

يا احبّاء اللّه و ابناء ملكوت اللّه انّ السماء الجديدة

قد اتت و انّ الارض الجديدة قد جاءت و المدينة
المقدّسة اورشليم الجديدة قد نزلت من السماء من عند
اللّه علی هيئة حوريّة حسناء بديعة فی الجمال فريدة
بين ربّات الحجال مقصورة فی الخيام مهيّأة للوصال

و نادی ملائكة الملأ الاعلی بصوت عظيم رنّان فی آذان

اهل الارض و السماء قائلين هذه مدينة اللّه و مسكنه
مع نفوس زكيّة مقدّسة من عبيده و هو سيسكن

معهم فأنّهم شعبه و هو الههم و قد مسح دموعهم و اوقد

شموعهم و فرّح قلوبهم و شرح صدورهم فالموت قد
ص ١٠٤
انقطعت اصوله و الحزن و الضجيج و الصريخ قد زالت
شئونه و قد جلس مليك الجبروت علی سرير الملكوت
و جدّد كلّ صنع غير مسبوق انّ هذا لهو القول الصدق
و من اصدق من رؤيا يوحنّا القدّيس حديثا هذا هو
الالف و الياء و هذا هو الّذی يروی الغليل من ينبوع
الحياة و هذا هو الّذی يشفی العليل من درياق النجاة
من يؤيّد بفيض من هذا الملكوت فهو من اعظم

الوارثين للمرسلين و القدّيسين فالربّ له اله و هو له

ابن عزيز فاستبشروا يا احبّاء اللّه و شعبه و يا ابناء اللّه

و حزبه و ارفعوا الاصوات بالتهليل و التسبيح للربّ
المجيد فانّ الانوار قد سطعت و انّ الآثار
قد ظهرت و انّ البحور قد تموّجت
و قذفت بكلّ درّ ثمين
ع ع
٥ صفر سنة ١٣١٤
ص ١٠٥
هو الله
ای ياران عبدالبهاء حمد خدا را كه اين زندانرا بهر
ياران ايوان فرمود و اين سجن اعظم را گلشن الطاف
جمال قدم كرد هر چند مسجون و محصور ولی الحمد

للّه هر يك از ياران الهی مانند سيّد حصور جانفشانيم

و شادمان قربانيم و كامران خون خويش سبيل كنيم
و رضای ربّ جليل جوئيم زهر را شهد يابيم و تلخ را
شيرين شماريم مشام از نفحات قدس معطّر است
و ديده از پرتو ملكوت ابهی منوّر و قلوب در تبتّل
هر شام و سحر و متضرّع بآستان جليل اكبر كه ای
پروردگار آمرزگاری و ای كردگار بزرگواری پس
ياران مشتاق را بهره‌ئی از اشراق ده و عشّاق روی
خويش را پرتوی از دلبر آفاق بخش آوارگان باديه
هجرانرا بحريم وصال در آر و گمگشتگان صحرای
فراقرا محرم حرم وصال كن عاشقانرا از حرمان
نجات ده و آشفتگان را در بزم قرب سر و سامان بخش
ص ١٠٦

صامتانرا ناطق كن و قانطانرا اميدوار فرما بيگانگانرا

آشنا كن و محرومانرا محرم راز فرما مخمودانرا بر افروز

و منجمدانرا بنار محبّت بسوز طريق هدی بنما و ابواب
ملكوت ابهی بگشا بنيان حسد و بغضا بر انداز ايوان

محبّت و وفا بر ‌افراز و بيچارگانرا چاره ساز ای دلبر

مهربان هر بينوائی سر گشته كوی تو و هر مرغ بی
پر و بالی گرفتار موی تو و هر سر گشته و سر گردانی
ناظر بسوی تو و هر سوخته دلی تشنه جوی تو
و جهانيان هر چند غافلند ولی بجان در گفتگوی تو
ندانند و نشناسند نجويند و نپويند ولی مستحقّ
الطافند و سزاوار عنايت و اعطاف ای كريم نظر
باستعداد هر سقيم مفرما بفضل عميم معامله كن و بنور
مبين هدايت فرما ياران خويش را ياوری كن
و عاشقان ملكوت جمالرا بشارت وصال ده
و دردمندان عشق را درمان دل و جان بخش
هر يك را بر خدمت آستانت موفّق كن و در زمره
ص ١٠٧
راستان در آر و از دوستان راستان كن توئی مقتدر
و توانا و توئی بخشنده و درخشنده و تابان.
ای ياران روحانی من جناب اسحق خان با چشمی
گريان و دلی سوزان و كبدی بريان خواهش تحرير

نامه نموده و رجای اثر اين خامه فرموده و فی الحقيقه

دوستان را سر بآستان است و يارانرا بنده و پاسبان
با رخی افروخته و دلی سوخته ذكر احبّای الهی نمايد
و طلب تأييد نامتناهی فرمايد و عبدالبهاء را بعجز
و زاری در درگاه حضرت احديّت مجبور نمايد

تا بملكوت ابهی بگريم و بزارم و باحبّای الهی نامه نگارم

و از آستان اسم اعظم محبّانرا عون و عنايت طلبم
ای ياران هزاران شكر آندلبر مهربانرا
سزاوار كه مؤمنانرا چنين با يكديگر مهربان فرموده

و مشتاقانرا تعلّق دل و جان بخشيده تا توانيد با يكديگر

عشق ورزيد و همدگر را پرستش نمائيد و با بيگانگان
نيز آميزش نمائيد و هر ملحد عنوديرا پرورش نمائيد
ص ١٠٨
و فضل و بخشش شايان و رايگان فرمائيد اين است
مسلك اهل بهاء اينست روش ثابتان بر ميثاق اينست
صفت عاشقان دلبر آفاق اينست سمت منجذبان
ملكوت اشراق. اميدوارم كه مانند شمع بر ‌افروزيد

و بمثابه نار موقده الهيّه پرده اوهام و ظنون مقلّدان

اهل فنون بسوزيد زيرا در اين ايّام بعضی از بيفكران
چنان گمان كرده‌ند كه فنون مخالف حقائق و معانی
منزله از ربّ بيچون است و حال آنكه آنچه بوحی

الهی نازل حقيقت واقع و آنچه از مسائل فنيّه و افكار

فلاسفه مخالف نصّ صريح كتاب است آن نقص
در فنون و علوم است نه در حقائق و معانی مستنبطه
از جمال معلوم چنانكه در قرآن آياتی مصرّح نازل

كه مخالف آراء حكميّه و مسائل فنيّه و قواعد رياضيّه

اهل فنون آن عصر بود لهذا همچو گمان شد كه اين
نصوص الهيّه خلاف واقع زيرا مخالف قواعد فنيّه

رياضيّه مسلّمه در آفاق بود و در آنزمان مسائل رياضيّه

ص ١٠٩
بتمامها مؤسّس بر قواعد بطلميوسيّه بود و مجسطی

در جميع اقاليم مسلّم جميع اهل فنون بود و مبنای رصد

بطلميوس بر سكون ارض و حركت افلاك بود
و نصوص قرآنيّه چنانچه ميفرمايد "و كلّ فی فلك
يسبحون" مخالف آن و همچنين از اساس رصد
بطلميوس آفتاب را حركت فلكی قائل و نصّ قرآن
آفتابرا حركت محوری ثابت چنانچه ميفرمايد

"و الشمس تجری لمستقرّ لها ذلك تقدير العزيز العليم"

ولی بعد از آنكه اصحاب فنون و رياضيّون هزار سال
تدقيق كردند و تحقيق نمودند و آلات و ادوات
راصده ايجاد كردند و رصد نجوم نمودند واضح
و مشهود شد و ثابت و محقّق گشت كه نصّ صريح قرآن
مطابق واقع و جميع قواعد بطلميوسيّه باطل "انّ فی
ذلك لعبرة لأولی الالباب" سبحان اللّه بعضی اهل
معارف اروپا را گمان چنين كه دين مخالف علم و معارض
آن بلكه نعوذ باللّه سبب استيلاء جهل بر جميع
ص ١١٠
مردمان زيرا گويند كه علم را دليل و برهان و دين را

نه اساسی نه بنيان و حال آنكه دين الهی مروّج علم است

و مؤسّس فنون و مبيّن مسائل و شارح حقائق چنانكه

قوم عرب در نهايت جهالت بودند بلكه كور و كر و بمثابه

بهائم در جزيرة العرب برحلة الشتاء و الصيف مألوف
و باقبح اعمال و اشنع عادات موصوف چون جمال محمّدی
از افق يثرب و بطحاء جلوه نمود دين اللّه چنان قدرت

و قوّتی بنمود كه در اندك زمانی اين اقوام جاهله در جميع

علوم و فنون سرحلقه دانايان شدند و نواقص علوم
و فنون فيلسوفانرا اكمال نمودند و همچنين در جميع
مراتب ترقّی باوج اعلی رسيدند چنانكه بغداد مركز
علوم شد و بخارا مصدر فنون گشت و علم چنان

رايتی در اندلس بلند نمود كه جميع دانايان اروپ در مدارس

قرطبه و كوردوفان آمده اقتباس انوار علم را از مشكاة

مدارس اسلام مينمودند از آنجمله جوانی از اهالی
اروپ در مدارس كوردوفان از ائمّه دين اسلام تحصيل
ص ١١١
علوم و فنون نمود و چون باروپ مراجعت كرد

چنان جلوه‌ئی نمود كه او را در مدّتی قليله پاپ انتخاب

نمودند و بجميع اقاليم اروپا حكمران شد و اين تفاصيل

در تاريخ دريبار فرانساوی مذكور و تاريخ مذكور
مطبوع. باری اين بنصوص تاريخيّه مثبوت و همچنين
ملاحظه نمائيد كه قوم اسرائيل در بلاد مصر در نهايت
ذلّت و اسيری بودند و در صحرای جهل و نادانی
سرگردان چون حضرت كليم مهتدی بنار موقده
الهی گشت و از شعله طور لمعه نور مشاهده فرمود
بهدايت اسرائيل بر خاست آنقوم سر گشته و سر گردان
و اسير ظلم ستمگران و مخمود و محروم از جميع علوم
و فنون را بارض مقدّسه كشانيد و تاسيس دين اللّه
فرمود و بنصائح پرداخت و وصايای الهی مجری داشت

در اندك زمانی اسرائيل در جميع علوم و فنون ترقّی نمود

و آوازه اسرائيل بشرق و غرب رسيد و صيت دانائی
اقاليم عالم را بحركت آورد حتّی فلاسفه يونان اكثری
ص ١١٢
مانند سقراط و فيثاغورس بارض مقدّس شتافتند

و از اسرائيل تحصيل علوم و فنون نمودند و ببلاد يونان

شتافتند يونانيانرا دانا كردند و از خواب غفلت بيدار

نمودند اين بود كه فلاسفه يونان در علوم و فنون
آن صيت و شهرت يافتند حال با وجود اين دلائل
باهره و براهين قاطعه كه بنصوص جميع تواريخ امم
ثابت آيا انصافست كه كسی بر زبان راند كه دين
مخالف آئين معارف و علوم است استغفر اللّه من ذلك
عنقريب خواهيد ديد كه بهائيان در جميع علوم و فنون
سرحلقه دانايان گردند و كوس علم و دانشرا در اوج
اعلی زنند مركز اكتشافات عظيمه شوند
و مصدر اختراعات نامتناهی گردند
و ليس ذلك علی اللّه بعزيز
وعليكم البهاء الابهی
ع ع
ص ١١٣
هو اللّه
ای بندگان آستان مقدّس الهی شمس حقيقت
از افق عالم اشراق فرمود و در قطب آفاق در نقطه
احتراق بدرخشيد تا جهانرا روشن نمايد و جهان
ملكوت تشكيل فرمايد و بنيان كمالات انسانی تأسيس
نمايد رذائل را بنياد بر اندازد و فضائل را بنيان
بر افرازد لهذا نصائح و وصايائی فرمود و شريعت
سمحه بيضائی تأسيس كرد كه كافل نورانيّت عالم
انسانيست و ضابط عفّت و عصمت و استقامت احبّای
رحمانی پس ياران بايد كه اين خيمه بر افرازند
و دوستان شايد كه اين نار موقده بر افروزند حضرت
مسيح روحی له الفداء در انجيل خطاب بحواريين
ميفرمايد كه شما ملح ارضيد اگر فاسد گردد جهان
بچه چيز نمكين شود باری مقصود اين است ما كه

بنده آن آستانيم بايد بوصايا و نصائح جمال مبارك قيام

نمائيم و نافه مشكبار بر جهان و جهانيان نثار كنيم
ص ١١٤
راه تقديس پوئيم و راز تنزيه گوئيم و سبيل طهارت
كبری پوئيم بگفتار و كردار و رفتار آيت موهبت
پروردگار شويم و سبب تنبّه و تذكر هر هوشيار
كلمات مكنونرا از بر نمائيم و وصايای حضرت بيچون را
عمل نمائيم و رفتار و كرداری نمائيم كه سزاوار نسبت
بآستان مقدّس است و شايان عبوديّت درگاه احديّت
من چون نظر بخويش كنم شرمسار گردم و از خجلت
عرق بجبين آرم زيرا بآنچه شايسته و سزاوار است قيام

ننموده‌ام و تا بحال موفّق نگشته‌ام بلكه ان شاء اللّه

شما مؤيّد و موفّق گرديد و بتقديس و تنزيه و هدايت
و تقوی با خلق بياميزيد تا هر قرين نفحه بهشت برين
استشمام نمايد و هر نديم آثار خلق عظيم مشاهده كند
و جميع ملل شهادت دهند كه بهائيان مصابيح آفاقند
و آيات طلوع و اشراق بهائيرا بصفت شناسند نه باسم

و بخُلق پی برند نه بجسم يعنی چون شخصی يابند در گفتار

آيت توحيد و در رفتار جوهر تجريد و در كردار
ص ١١٥
حقيقت تقديس فرياد بر ‌آرند كه اين بهائيست

اگر چنين شويم نور مبين در جبين بتابد "و الّا يا اسفا

علينا علی ما فرّطنا فی جنب اللّه" الهی الهی ترانی اتضرّع

مكبّا بوجهی علی التراب متذلّلاً الی ملكوتك يا ربّ
الارباب ان تجعل الاحبّاء مصابيح الدجی و مفاتيح
ابواب السماء المغلقة علی وجوه الوری ربّ اجعل
صبحك المنير يلوح علی هياكل التوحيد حتّی يُبعثوا
من قبور الهوی و ينشروا رايات التقوی و يرتّلوا
آيات المحو و الفناء فی مشهد الفداء و تختصّ برحمتك
من تشاء و انّك لعلی كلّ شی قدير
ای ياران الهی شركت خيريّه از تاسيسات ربّ البريّه
است زيرا مربّی ايتام و كافل راحت فقراء و عجزاء
و مساكين انام است و سبب تعليم اطفال و تبليغ امر
حضرت رحمن بايد اين شركت خيريّه را نهايت اهمّيّت

بدهيد تا نفوسی از مبلّغين تعيين گردند و در اطراف بتبليغ

پردازند ترتيل آيات نمايند و نشر نفحات كنند
ص ١١٦
و تلاوت كلمات فرمايند هر نفس كه معاونت بشركت

خيريّه نمايد در جميع مراتب تأييد و توفيق الهی شامل

گردد و هر نواقص كامل شود سبب عزّت ابديّه
آن نفوس گردد

يا احبّاء اللّه عليكم بهذا الامر المبرور و الحظّ الموفور

و السعی المشكور و سوف ترون انّ كلّ جمعيّة خيريّة
اصبحت مؤيّدة بجنود من الملأ الاعلی و غدت
منصورة بجيوش من الملكوت الابهی
و عليكم البهاء الابهی
ع ع
هو اللّه
ای ناظر بملكوت الهی در ايّاميكه جمال قدم و اسم
اعظم بانوار اشراق افق عراق را منوّر فرمودند جميع
رؤسای امم از علما و فضلا و امرا و كبرا در ساحت
اقدس حاضر ميشدند و شفاهاً سؤالات مشكله
از مسائل معضله مينمودند فورا از فم مطهّر بابدع
ص ١١٧
بيان و اتمّ تبيان جواب ميشنيدند و در نهايت قناعت
و اذعان و اعتراف باحاطه رحمن رجوع مينمودند از هر

فنّی از فنون عاديّه و مشكله سئوال می‌كردند و از فمّ مشيّت

باوضح عبارت حلّ حقيقت ميفرمودند مثلاً عالم توراتی
مسئله بسيار مشكلی از توراة سؤال مينمود فوراً جواب
می شنيد و عالم انجيلی مسئله از مسائل معضله انجيل
سؤال ميكرد بمجرّد بيان اقناع ميشد و نحريری
فرقانی حاضر ميشد آنچه مشكلترين مسائل در نظر
داشت حلّش را التماس مينمود و چون زمين تشنه
از نزول ماء زلال قناعت حاصل ميكرد و همچنين
عارف و حكمی و رياضی و حكيم و مهندس و اديب

و شاعر حتّی علمای جغرافيا و اين قضيّه مسلّم در نزد

عموم طوائف بود و الی الآن جميع طوائف آن ارض
مقرّ و معترفند و جميع بكمالات بی‌نهايت جمال
قدم مقرّ و مذعن قدرت و احاطه حقّ را در اين ظهور
اعظم ملاحظه نما و چون تطبيق بمظاهر ظهور
ص ١١٨
در سابق نمائی عظمت اين ظهور مشهود و معلوم گردد
جمال محمّدی روح الوجود له الفداء واقف اسرار
ما كان و ما يكون بفيض كردگار بودند ولی بظاهر

بنصّ قرآن در جواب معترضين "و ما اوتيتم من العلم الّا

قليلاً" ميفرمودند و همچنين "لا اعلم الغيب و ساخبركم

غدا" جواب عنايت ميكردند چون مراجعت بتفاسير
قوم شود حقيقت حال معلوم و واضح گردد ملاحظه
فرمائيد اين اجوبه آنحضرت بنصّ قرآن همچنين ظهور
احاطه و علم و قدرت و عظمت اسم اعظم را در اين ظهور

اتمّ اقوم كه در ايران و عراق و قسطنطنيّه و ادرنه و در

بدايت اين سجن اعظم كه ملاقات ميفرمودند ملاحظه

نما جميع طوائف و قبائل و علما و فضلا و امرا و وزرا

كه بساحت اقدس فائز شدند اقرار و اعتراف

بر عظمت و اقتدار و علوّ مقام مظهر ظهور و جمال قيّوم

نمودند و در سؤالات خويش باقرار و اعتراف خود
اجوبه مقنعه شنيدند ولی مسئله ظهور كينونت
ص ١١٩
غيبيّه را بر خويش آسان نتوانستند امّا در عظمت

رحمانيّه و قدرت و قوّت كبريائی و جلال و جمال ربّانی

ابداً شبهه نداشتند چنانچه در قصائد علما و فضلاء
اهل سنّت و شيعه و فضلای اهل انجيل حتّی علما
و مدرّسين طائفه پروتستان كه متعصّب‌ترين طوائف
هستند مذكور و مشهود است حال علمای مخالفين
چنين شهادت داده‌اند و بنصّ قرآن عربان مكه كه

محقّر‌ترين ناس در آنزمان بودند "و اذا رأوك ان يتّخذوك

الّا هزواً اهذا الّذی بعثه اللّه رسولاً" ميگفتند و اين

كلمه اعتراض را بچه جسارت بزبان ميراندند كسّر اللّه

فمهم و افهمهم(١) و قطع دابر قوم معترضين "و الحمد للّه

ربّ العالمين" حال ملاحظه فرمائيد كه ظهور باين
عظمت كه آيات باهره اش عالم وجود را احاطه
نموده است و السن مقبل و معرض بثنايش ناطق
و اقتدار و بزرگواريش در نزد عموم ملل شرق و غرب

____________________________________________________

(١) كذا فی النسخة الّتی بايدينا
ص ١٢٠
مسلّم بعضی از بيفكران در صدد رد نوشتن بر بعضی

از كلمات مباركش افتادند و خود را رسوای عالم نمودند

چه كه آن تفسير حديث از جمال مبارك نيست بلكه
تفسير و حديث هر دو از امام است عليه السلام اين
عارف گمان نموده است حديث از امام است و تفسير
و شرح حديث از جمال مبين از قلّت تميز سهو باين
عظيمی واقع شده است و ردّ بر امام نوشته است
سبحان اللّه عارفان زمان چنان كشف غطا نموده‌اند
و چشم بصيرت باز كرده‌اند كه قول ائمّه معصومرا
از خود ائمّه كه مظاهر علم الهی هستند بهتر ميفهمند
ای كاش مطلع حكمت الهی حضرت امام در اين نشئه
باقی بودند و معانی حديث خود را از اين عارف كامل
استفسار ميفرمودند و ميفهميدند باری محلّ عبرت است
ذبابی چند گمان نموده‌اند كه اوج عقاب گيرند و پشه
چند تصوّر نمودند كه معارضه با سليمان وجود نمايند
قطرات مقاومت بحر اعظم خواستند و خفّاشان
ص ١٢١

بيهوشان ستر انوار آفتاب انور آرزو كنند فنعم ما قال

ای ضياء حقّ حسام دين و دل ای دل و جان از قدوم تو خجل

قصد آن دارند اين گلپارها كز حسد پوشند خورشيد تو را

هيهات هيهات
حكايت كنند كه چون سلطان محمّد عثمانی قسطنطنيّه را
محاصره نمود شخصی از وزراء قيصر بر شخصی از علمای
مسيحی در شهر وارد شد ملاحظه نمود كه آن عالم
بنوشتن و نگاشتن مشغول سؤال نمود كه بچه
مشغولی گفت مشغول برد نوشتن بر حضرت رسول
و بر قرآن آنوزير قيصر متغيّر شده از شدّت حدّت
طپانچه بر گوش آن عالم زد كه دير خبر شدی وقتيكه
علم مبين آن شخص در حجاز و يثرب بود لازم بود
كه رد بنويسيد حال كه آن علم اعظم پرچمش پشت
دروازه قسطنطنيّه موج ميزند و بانگ كوس نبوّتش
گوش شرق و غربرا پر كرده و انوار عزّتش چشم
عالم را خيره نموده مشغول رد نوشتن شده‌ايد بر خيز
ص ١٢٢
درمانی بجهت درد خود بجوئيد و مرهمی بجهت زخم
درون خويش بيابيد و راه فراری تحرّی نمائيد
كه آن كوكب شمس مضی شد و آن سراج بدر
منير گشت ما چاره جز قبول جزيه نداريم "عنقا
شكار كس نشود دام باز چين" باری اين عارف نيز دير
خبر شد حال كه صيت اعظم جمال قدم در آفاق امكان
نشر شده و انوار بزرگواريش مشارق و مغارب امكانرا
احاطه نموده و امواج بحر بيانش روی زمين را غرق
كرده اين بيچاره در فكر رد نوشتن افتاده و از قضای

اتّفاق ردّ بر نفس امام بزرگوار نوشته است تا آيه مباركه

"صمّ بكم عمی و هم لا يشعرون" ظاهر و محقّق گردد
چون عبارت را بسيار بی‌پا يافتم لائق نديدم كه خود
تعرّض بجواب كنم لهذا بعضی از احبّا جواب نوشتند
و يكی از آنجوابها ارسال شد بجناب خان نشان بدهيد
و اگر ممكن باشد ببعضی از مريدان عارف نشان بدهند
و بفهمانند كه عارف چه قدر عارف است ع‌ع
ص ١٢٣
هو اللّه
ای ناطق بذكر الهی صبح قدم چون مشرق
عالم را روشن نمود خفّاشان پريشان شدند

كه ايوای وای ما را مجال و ميدان نماند و دكه و بازار

در‌شكست پس چاره بايد كرد چه كه محراب
و منبر بر هم خورد يكی گفت اين صبح كاذبست
ديگری گفت كوكب آفل برخی گفتند كه فجر
شماليست نادر الوقوع و كوكبی لامع از پس ندارد
و بعضی گفتند كه شعاع كوره ولكانيست كه وقت
طغيان آتش فشانيست چون آفتاب انور دميد
بزوايای ظنون و دخمهای اوهام گوناگون خزيدند
كه اين شب است نه روز ظلمت است نه شعاع
دلفروز كو آن خسرو كشور اثير كو آن پرتو جهانگير
كو آن كوی آتشين كو آن روی نازنين و چون آن
نيّر تابان در وسط آسمان در نقطه معدّل النهار خيمه
بر افراخت نوبت سلطنت بنواخت كه ای نا بينايان
ص ١٢٤
و ايخفّاشان پرتو اشراق است و تجلّی نيّر آفاق لمعه
طور است و شعله پر نور چشم مشتاقان منوّر است
و مشام عشّاقان معطّر نفحات جانپرور است و نسمات
رياض حشر اكبر نفخه صور است و نفحه گلشن سرور
فيض عنايت است و يوم بشارت دهشت قيامت است
و وحشت خسران دنيا و آخرت خوف "تضع كلّ
ذات حمل حمله" است و بيم "تذهل كلّ مرضعة عمّا
ارضعت" و هراس "و تری الناس سكاری و ما هم
بسكاری ولكن عذاب اللّه شديد" است و ظهور
"و نفخ فی الصور و ذلك رجع غير بعيد" است سرور
و حبور است و حشر و نشور اصحاب يمين در فلك
امين است و اصحاب شمال در شرّ و وبال "انّ الابرار
لفی نعيم" است "و انّ الفجّار لفی جحيم" شمع الهی
روشن است و انجمن رحمانی گلشن. خلاصه اين وقوعات

عظيمه بيهوشانرا بيدار ننمود و مدهوشان را هشيار نكرد

حال هنوز منتظر آن يومند و مستحقّ زجر و لوم
ص ١٢٥
"ذر هم فی خوضهم يلعبون" پس ای احبّای الهی
شما كه صدر‌نشين اين بزميد و تيغ آتشين اين رزم
طيور حدائق توحيديد و حقائق تجريد در ظلّ كلمه
وحدانيّت جمع شويد و تحت لواء حضرت احديّت
مجتمع الشمل قيام بر اظهار آثار باهره حشر اكبر
نمائيد و در صدد تشهير انوار ظاهره اين نشر اعظم
افتيد در الفت و محبّت بكوشيد و با‌هم بجوشيد
باخلاق الهی ممتاز از ناس شويد و بروش و سلوك مالك
الملوك سالك بين ناس در جمع شمل بكوشيد و در ترقّی
در جميع مراتب بين جمع بيكديگر مهربان باشيد
و با آشنا و بيگانه خير جويان نظر بقصور ننمائيد
و از فيض ظهور محروم نگرديد در نظم امور بكوشيد
و در ترقّی در جميع شئون بذل مجهود نمائيد ولی شاهد
جميع اين مواهب در انجمن ياران پرده بر ‌اندازد چون
عهد و پيمان محفوظ و مصون گردد و الّا حيّ علی
الوبال حيّ علی الضلال حيّ علی خيبة الآمال
ص ١٢٦
حيّ علی اليأس و الاضمحلال حيّ علی
عذاب شديد المحال و البهاء عليك
ع ع
هو اللّه
يا اسم اللّه اليوم ميزان كلّ شی و مغناطيس تأييد
عهد و ميثاق ربّ مجيد است كلّ را بايد باين اساس
متين دلالت نمود چه كه بنيان رصين جمال مبين است
هر نفسی ثابت‌تر مؤيّدتر و موفّق‌تر است و اگر روح
القدس مجسّم گردد فرضاً ادنی توقّف نمايد قسم
بجمال قدم روحی لاحبّائه الفداء كه جسم معوّق و جسد

معطّل گردد چه كه اساس دين اللّه و علوّ كلمات اللّه

و سموّ امر اللّه در اين است و بالفرض طفل رضيعی
بثبات و رسوخ تامّ قيام نمايد جنود ملكوت ابهی
نصرت او نمايد و ملأ اعلی اعانت او كند عنقريب
اين سرّ عجيب آشكار گردد پس بايد ما و شما و جميع

احبّاءاللّه اليوم نظر حصر در اين لطيفه ربّانی نمائيم

ص ١٢٧
تا جميع امور بمحور مطلوب دوران
نمايد و البهاء عليك
ع ع

و انّك انت يا من ادّخرك اللّه لترويج الميثاق قم علی

عهد ربّك قياماً يتزلزل به فرائص المتزلزلين فی ميثاق

ربّك الشديد و اجمع احبّاء اللّه تحت ظلّ شجرة

الوحدانيّة بقوّة و سلطان مبين تاللّه الحقّ يؤيّدك كتائب

الغيب و فيالق السطوة و الاقتدار و ينصرك جنود
الملكوت الابهی و تری مشارق الارض و مغاربها

تهتزّ لنفحات اللّه و انوارالتوحيد تلوح من وجوه نوراء

و هواتف الغيب تخاطبك من الملأ الاعلی طوبی لك
ثمّ طوبی من هذا القيام العظيم الّذی به ذاع و شاع

امر اللّه و استحكم دعائم دين اللّه و انتشر رايات اللّه

و انتعش قلوب الابرار و اشتهر الانوار و ظهر الاسرار

و تلجلج بحار الآثار و تاجّج نيران عرفان ربّك المختار

دع منشور الشبهات فانّه مملوء من المتشابهات و الق
ص ١٢٨
علی الآذان آيات محكمات من الواح ربّك و صحف
مولاك فانّ كتابه الاقدس المرجع الوحيد و كتاب

العهد باثر من القلم الاعلی هو الحجّة الدامغة علی كلّ عنيد

و الامر المنصوص فيهما لا يعارضه جميع الصحائف

و الالواح فانّ المتزلزلين ارادوا تشتيت شمل الموحّدين

و تفريق الكلمة بتأويل و تفاسير و اجتهاد و استنباط
و قميص البهاء رطب الی الآن يا حسرة علی العباد من

هذا الظلم المبين و انّی لعمر اللّه لفی حزن شديد من

هذا النقع المثار الّذی ارتفع فی الفضاء و اغبر به وجوه

بعض الضعفاء و غشا علی ابصار بعض البلهاء و تشفّی به

صدور الزنماء و انسرّ به قلوب اعداء اللّه يا اسفا ابيضّت

به اعين الاحبّاء من البكاء و ناحوا نحيب الثكلاء
و تبسّم به ثغور الاشقياء و البلهاء لفی فرح و سرور
و البلداء لفی نعم و حبور فسوف يأتيهم نبأ ما كانوا
يعملون و تری العلم المعقود بيد قدرة ربّك الودود
يرتفع علی اعلام الشهود و يتموّج فوق صروح الوجود
ص ١٢٩
و يتشتّت الغيوم و ينكشف السحاب المركوم عن نيّر
ميثاق ربّك القيّوم بشعاع ساطع يحترق حجاب
الضباب و يتشتّت شمل طيور الظلام فالثابتون يومئذ
لفی حظّ عظيم و المتزلزلون لفی عذاب اليم و يقولون

يا حسرة علينا بما فرّطنا فی عهد اللّه و ميثاقه و اتّخذناه

سخريّاً و القيناه علی اعقابنا ناشرين اوراق الشبهات

متمسّكين بالمتشابهات تاركين المحكمات الّتی هی
نصوص فی الكتاب الاقدس المبين و فصوص خاتم

العهد العظيم ربّنا انّا تبنا اليك و انتبهنا من رقدنا

متوسّلين بذيل عفوك لديك ربّنا اضللنا قليلاً من

عبادك الضعفاء و اغوينا شرذمة ضعيفة من البلهاء فاعف

عنّا و اصفح انّك انت الغفّار هنالك يتحقّق القول المحتوم

اذ تبرّأ الّذين اتّبعوا من الّذين اتّبعوا و يقول الضعفاء ربّنا

انّا اطعنا سادتنا و كبرائنا فاضلّونا السبيل ع ع

اين عبد تا بحال با وجود اين هجوم از هر متزلزلی و القاء

اين شبهات و تخديش اذهان جهّال و تشتيت شمل كلمة
ص ١٣٠
اللّه بكلمه تعرّض باحدی ننمودم و بكمال كظم و هضم
و سكوت معامله نمودم و از هر نفسی هزار وساوس
شنيدم و صدمه شديد ديدم آه نكشيدم و فرياد

و فغان ننمودم كه مبادا گوشی خبر‌دار گردد كه در عهد

و ميثاق متزلزلی هست ولی اين بيهوشان گمان ديگر
نمودند بر جسارت افزودند عاقبت بصرف افترا
بر‌خاستند و با وجود ظلم و عدوان و جور
و طغيان آه و انين بلند كردند كه ما قتيل
و شهيديم و در ضيق شديد جواد
با آن التفاتها و ظهور خطاها و توبه‌ها
و ظهور نفاق الآن از اين
عبد تظلّم مينمايد "فاعتبروا
يا اولی الابصار"
ع ع
هو اللّه
الحمد للّه الّذی انشأ فی عالم الكيان غيب الاكوان
ص ١٣١
حقيقة ثابتة نورانيّة فائضة علی الامكان و جعل لها
صورة الرحمن و ابدع فيها من الكمالات الالهيّة

و الحقائق الكونيّة بوضوح العيان و جعلها كتاباً مبيناً

ناطقاً باحسن تبيان و احلی و افصح بيان فكانت نقطة

جامعة لجميع الاسرار المودعة فی عالم العرفان و مركز الوجد

و الوجدان فتفصّلت و تكثّرت و انبسطت و توسّعت
و كانت مبدأ الحروفات و الكلمات فی اللوح المحفوظ

و الرقّ المنشور و البهاء و السناء و التحيّة و الثناء علی الحقيقة

الكاملة و الكينونة الشاملة و الهويّة الجامعة و الجلوة

اللامعة و الشعشعة الساطعة و الحجّة الباهرة و النعمة

السابغة و علی من اقتبس الانوار من مطلع الاسرار
و استفاض من مركز الآثار الكاشف للاستار

المشرق علی الاقطار بهاء و ثناء الی ابد الآباد و سرمد

الاحقاب و الادهار
يا من نطقت السن الممكنات بتقديس ذاته و دلّت

جميع الموجودات بتنزيه صفاته و اثنت عليه كلّ الاشياء

ص ١٣٢
باحسن بيان و حمده بابدع تبيان و هو فی حقيقة
ذاته و هويّة كينونته مستغنی عن كلّ الاوصاف فلم
يصل اليه نعت الاسلاف و لا المحامد من الاخلاف
ربّ انّی للذباب الحقير الطيران الی اوج عقاب
الاثير و كيف تستطيع عناكب العقول ان تنسج
بلعابها فی اعلی رفرف العلی و لو كان مؤيّداً باشدّ
القوی فالذرّة خاسرة عند وصفها للشمس الطالعة
و القطرة خائبة اذا ارادت نعت البحور الزاخرة هذه
صفة الامكان و تلك عزّة الرحمن و قدس العزيز

المنّان فهل من سبيل الی المحامد و النعوت لا و عزّتك

يا ربّ الملكوت انّك انت المنزّه المقدّس المتعالی العزيز

الودود فما حيلتی يا ربّی و ما سبيلی يا محبوبی الّا ان

ادعوك بلسانی و فؤادی و ارجوك ان تنظر الی الوجوه
الباهرة و النفوس الناطقة و الحقائق الفائضة
بلحظات عين رحمانيّتك و تشملهم بعواطف سلطان

فردانيّتك و تؤيّدهم علی الاستقامة فی امرك و الثبوت

ص ١٣٣

علی ميثاقك و توفقّهم علی تبليغ آياتك و هداية من فی

بلادك حتّی تنشر فی الآفاق مآثرك و تشتهر علی ممرّ
الآثار اشراق مظاهرك انّك انت الموفّق المؤيّد
الكريم العزيز الودود و انّك انت الربّ الرؤف
الجليل المحمود
ايّها السائل الجليل قد سألت عن عدة مسائل
معضلة و طلبت شرحها و بسطها علی ما ينبغی لها و هذا
امر يستدعی فرصة من الاوقات و مهلة من النوائب
و البليّات و انّی لعبد البهاء مع تشتّت الاحوال

و عدم المجال و كثرة الغوائل و وفور المشاغل و الشواغل

لعمرك لا يجد طرفة عين مهلة للراحة و لا فرصة
للسكون و الهدنة مع ذلك سنقص عليك بكلام
موجز معجز و عليك بأن تهتدی بالاشارة الی الحقيقة
و هو انّ نوحة آدم فی سبعين الف سنة ليست عبارة

عن السنين المعروفة و الاعوام المعدودة بل انّما زمن

مفروض يستوعب زماناً ممدوداً كيوم القيامة كان
ص ١٣٤
منصوصاً بانّه خمسون الف سنة فقضی بدقيقة واحدة
كطرفة عين بل اقلّ من ذلك ولكنّ الامور الّتی
لا تكاد تتمّ الّا فی خمسين الف عام قد تمّت و وقعت
و تحقّقت فی آن واحد و هكذا نوحة نوح كانت كالنياح
الّذی يمتدّ فی سبعين الف سنه هذا عبارة عن ذلك
و امّا ناقة اللّه المذكورة فی سورة النصح فهی

عبارة عن نفسه المقدّسة الّتی وقعت بيد الاعداء فعقروها

ای عذبوها و سلخوها بالسنة حدّاد و عاقبوها و نقموا
منها حتّی احترق بظلمهم الفواد "فدمدم عليهم ربّهم
بذنبهم" ای حرم عليهم المواهب الالهيّة و اخذهم
و تركهم فی غفلتهم و شقوتهم و حرمانهم و جهلهم الی
ابد الآباد
و امّا ما ورد فی زيارة سيّد الشهداء روح المقرّبين

له الفداء و هی بمصيبتك تركت النقطة مقرّها و اتّخذت

لنفسها مقاماً تحت الباء اعلم انّ النقطة مقرّها عنوان

كتاب الانشاء و انّ النقطة تتفصّل بالالف و الالف
ص ١٣٥

تتكرّر فی الاعداد فتظهر الحروفات العاليات و الكلمات

التامّات و حيث انّ الشهادة فی سبيل اللّه عبارة عن المحو

و الفناء و سرّ الفداء فاقتضی النقطة تدخل تحت الباء

فخرّت مغشيّا عليها صعقاً حزناً و اسفاً علی سيّد الشهداء

روح المقرّبين له الفداء فاستقرّ مغشيّاً عليها تحت الباء

و امّا الآية المباركة "و يحمل عرش ربّك يومئذ ثمانية"

اعلم انّ الثمانية حاملة للتسعة و هذه اشارة الی انّ عدد الاسم

الاعظم المقدّس تسعة لانّها جالسة علی الثمانية الحاملة لعرشها

و امّا ما نزل فی سورة الحجّ انّ اللّه فرّض علی الطائف

ان يستمع نداء الحقّ حين طوافه و اذا لم يستمع يكرّر

الطواف حتّی يستمع النداء فالمراد من النداء نداء الرحمن

فی وادی الايمن من قلب الانسان و هذا هو البقعة

المباركة الّتی يرتفع منها النداء و يسمعها اذن واعية

صاغية و يحرم عن الاستماع القلوب القاسية

و امّا الرعد و البرق فالبرق عبارة عن اجتماع قوّتين

عظيمتين السلبيّة و الايجابيّة ای القوّة الجاذبة و القوّة

ص ١٣٦

الدافعة فمتی اجتمعت هاتان القوّتان يبرق البرق و يخرق

الهواء و يخلو الفضاء ثمّ يرجع الهواء لمحلّ الخلاء

و يحصل منه تموّج فی الهواء فيتأثّر من تموّج الهواء

عصب الصماخ فيكون هو الرعد هذا بيان موجز معجب
مقنع مشبع لمن يدرك المعانی مع ايجاز الالفاظ
وعليك التحيّة و الثناء
ع ع
هو اللّه
پاك يزدانا بينائی و شنوا و مقتدری و توانا صيت نبأ
عظيم در جميع اقاليم منتشر و پرتو شمس حقيقت در كلّ
آفاق ساطع و باهر ياران در نهايت روح و ريحان
و دوستان منجذب روی آن مه تابان زبانها بذكرت
همدم و قلوب بنفحات قدست مستبشر دمبدم رويها
همه سوی تو و دلها اسير كوی تو و جگرها تشنه
جوی تو ندای اسم اعظمت زلزله در آفاق انداخته
و قوّت كلمه اتمّت علم بر شرق و غرب افراخته مقبلان
ص ١٣٧

كلّ در نهايت تبتّل و ابتهال و مؤمنان در كمال تضرّع

بملكوت جمال. پروردگارا كلّ را تأييد فرما و توفيق
عطا كن تا سبب آسايش جهان آفرينش گردند و شرق
و غرب را آرايش بخشند سبب الفت و اتّحاد عالم
گردند و خادم نوع بشر شوند جميع امم را بجان
و دل دوست حقيقی گردند و كافّه اديان را در نهايت
روح و ريحان يار روحانی شوند ظلمات بيگانگی
محو كنند و آواز يگانگی در جهان منتشر فرمايند

خداوندا كلّ را در پناه خويش پناه ده و بالطاف بيپايان

شادمان و كامران فرما توئی مقتدر و توانا و توئی
بيننده و شنوا
ای ياران حقيقی عبدالبهاء شب و روز بياد دوستان
پردازد و دمبدم راز آنان گويد و روی مباركشان جويد

از پروردگار عالميان اميدوارم كه كلّ بآنچه بايد و شايد

مؤيّد گردند و باتّباع شريعت اللّه بتمامها موفّق شوند

ای ياران الهی از قرار مسموع در بعضی بلاد پنجم
ص ١٣٨
جمادی الاوّل را عيد ولادت بجهت اين عبد گرفته‌اند
هر چند آنان را جز نيّت خير نه و مقصودشان باين
واسطه اعلاء كلمة اللّه است و ذكر حقّ در بين خلق

امّا بنصّ شريعت الهيّه و امر مبرم پنجم جمادی الاوّل

روز مبعث حضرت اعلی روحی له الفداست
لهذا بايد آن يوم مبارك را بنام بعثت آن نيّر آفاق
آئين گيرند و آرايش نمايند و سرور و شادمانی كنند
و يكديگر را بمژده آسمانی بشارت دهند زيرا آن ذات
مقدّس مبشّر اسم اعظم بود پس جز ذكر بعثت
حضرت اعلی روحی له الفدا در آنروز يعنی يوم پنجم
جمادی الاوّل جايز نه زيرا اين نصّ قاطع شريعت
الهيّه است امّا ولادت اين عبد در آن يوم واقع گشته

اين دليل بر الطاف و عنايات الهيّه است در حقّ اين عبد

ولی آن يوم مبارك را بايد يوم بعثت حضرت اعلی
دانست و بدايت طلوع صبح حقيقت شناخت
و باين سبب بفرح و سرور و شادمانی پرداخت
ص ١٣٩
هذا هو الحقّ زنهار زنهار از آنچه ذكر شد تجاوز
نگردد زيرا سبب نهايت حزن و كدورت قلب
عبدالبهاء شود من از الطاف بيپايان حضرت پروردگار
اميدوارم كه ابرار موفّق بعمل شريعت اللّه گردند

و سر موئی تجاوز ننمايند و اين نامه را در جميع بلاد منتشر

نمايند تا كلّ مطّلع بحقيقت حال شوند و بموجب
آن عمل كنند و عليكم التحيّة و الثناء
ع ‌ع
هو اللّه
ای ناشر نفحات اللّه نامه بليغ سبب سرور
گرديد مضمون دلالت بر آن مينمود كه شخص
محترم را منتظر وروديد بسيار موافق و هميشه در فكر
هدايت نفوس مهمّه باشيد زيرا چون يكنفر از آنان
زنده گردد سبب هدايت هزار نفس شود
و بسهولت روح حقيقت در عروق و شريان جمّ غفيری
سرايت نمايد از لطافت و صفای قلوب احبّای بمبی
ص ١٤٠
مرقوم نموده بوديد فی الحقيقه سينه آينه ملأ
اعلی است و دلها منجذب ملكوت ابهی من نيز نهايت
رضا از احبّای آنولا دارم
سؤال از مقصود آفرينش نموده بودی بدانكه خلقت
بر دو قسم است خلق جسمانی و خلق روحانی زيرا
در عالم ايجاد جميع كائنات مستفيض از فيض وجود است

و اين وجود ما يتحقّق به الاشياست نه دخولی و نه خروجی

و نه حلولی و نه نزولی مقدّس از قياس و تكيّف است
و منزّه از تمثّل و تصوّر آنچه هست اينست كه تحقّق
اشيا بآن است جز اين تعبير هر بيان زيان است و هر
عبارت موجب خسران امّا حضرات عرفا را تصوّر
چنان كه اين وجود بمنزله بحر است و جميع كائنات
بمنزله امواج اين تشبيه و تعبير ابتر است زيرا چون
بحقيقت نگری لازم آيد كه قديم تنزّل بعالم حدوث

نمايد و غنيّ مطلق تمثّل بهيكل فقر نمايد و وجود بحت

حقيقت عدم بيارايد و نورانيّت الهيّه بصورت ظلمات
ص ١٤١
كونيّه در آيد خلاصه در نزد آنان وجود محصور
در حقّ است و خلق و لا ثالث لهما باطنه حقّ و ظاهره
خلق حقيقت بحراست و صورت موج و امّا در نزد

انبيا نيست چنان بلكه بدليل و براهين عالم ثالث اثبات

نمودند عالم حقّ عالم امر عالم خلق امّا حقّ منقطع
وجدانيست كه بهيچ تعبير نيايد چه كه منزّه و مقدّس
از جميع اوصاف و نعوت است نه نامی و نه نشانی
"السبيل مسدود و الطلب مردود" دليله آياته و وجوده
اثباته و عالم امر مقام مشيّت اوّليّه كه آن حقيقت
كلّيّه است كه منحلّ بصور نامتناهی است آن بحر
مشيّت است كه عالم امر است پس كائنات من حيث
الوجود بحقّ محقّق گشته‌اند ای بايجاده "اذا اراد
شيئا ان يقول له كن فيكون" و امّا خلقت روحانی
كه مقام خلق جديد است آن هدايت كبری است

و حيات ابديّه و تعيّنات كلّيّه و اقتباس كمالات جامعه

رحمانيّه و ترقّی در جميع مراتب موهبت انسانيّه
ص ١٤٢
اين خلقت و وجود بظهور مظاهر الهيّه در عالم كونيّه

تحقّق يابد "افعيينا بالخلق الاوّل بل هم فی خلق من لبس

جديد" "افمن كان ميتاً فاحييناه و جعلنا له نوراً يمشی به

فی الناس كمن كان فی الظلمات" و همچنين در انجيل
جليل ميفرمايد المولود من الجسد فهو جسد و المولود
من الروح هو الروح از اين بيان حقيقت مسائل
خويش را ادراك فرما

و بدان قيام اشياء قيام صدوريست نه قيام ظهور نه قيام

حلولی و نه قيام حصولی پس مقصود از عالم تكوين
تحقّق اشياء بفيض وجود است و اسماء و صفات الهيّه
مستدعی آن و مقصود از ايجاد روحانی و فيض نامتناهی
الهی و خلق جديد و ولايت ثانويّه ترقّی در مراتب
كمالات رحمانی و تربيت حقائق
انسانی و اشراق انوار الهی است
و عليك البهاء الابهی
ع ع
ص ١٤٣
هو اللّه
ای منادی پيمان نامه مفصّل شما رسيد و مذاكرات
و مكالمات كه با آن شخص محترم نموده بوديد معلوم
گرديد شما آن شخص را مكتوم بداريد ابداً شهرت
ندهيد چنين نفوس را بايد حفظ و صيانت نمود
زيرا شهرت سبب خوف و خشيت گردد شما فكر

و ذكرتانرا الآن در آن شخص و اتّباع او با كمال وقار

و علوّيّت حصر نمائيد و بحكمت تمام روش و سلوك
كنيد و كأس سلسبيل را در مقابل عطش شديد بدهيد
امّا قضيّه اينكه در صحف از پيش نيز شمّه‌ئی از اين
تعاليم الهی موجود آن تعاليم در زمان خود
ترويج گشت و تاثير نمود حال در دست ملل مانند آيت
منسوخ ميماند بهيچوجه حكمی ندارد ملاحظه
در ملّت مسيح كنيد كه حال نفسی بوصايای آنحضرت

عمل ننمايد و همچنين نظر باسلام كنيد كه بكلّی از وصايا

و نصائح الهی در قرآن بيخبرند لفظی خوانند امّا از معنی

ص ١٤٤
بوئی نبرند و همچنين حال هر چند طوائف و ملل

سائره از فلاسفه بعضی از الفاظ بر زبان برانند كه دليل

بر صلح و سلام باشد يا دلالت بر حسن رفتار كند ابداً

حكمی ندارد گفتگوی محض است ولكن وصايا
و تعاليم اسم اعظم نافذ در قلوب ثابت در نفوس است
آثارش ظاهر انوارش ساطع آياتش باهر و اشاراتش
لامع است مثلاً ملك مقتدر امری بر زبان راند فورا
مجری و معمول گردد و آثار عجيبه در آفاق ظاهر شود
آن كلمه امروز بعينه اگر شخص مجهولی بگويد و بكمال
قوّت بر زبان راند ابداّ تاثيری ندهد و ثمری حاصل
نگردد نفوذ كلمه مقتدر دليل بر سلطنت و اقتدار
اوست ولی لفظ شخص مجهول دليل بر عجز و ناتوانی او
ببين تفاوت ره از كجاست تا بكجا "هل يستوی

الّذين يعلمون و الّذين لا يعلمون" باری شما نظر باين

بيان نمائيد "حتّی اجعل اورادی و اذكاری كلّها ورداً

واحداً و حالی فی خدمتك سرمداً" و نزد هر عاقلی
ص ١٤٥
واضح و مبرهن است كه اليوم جسم عالم مريض است
و مرض مزمن و شديد لابدّ بايد كه طبيبی حاذق

علاج نمايد هر چند طبيبان از پيش آمدند و اين بيمار را

علاج و ترتيبی دادند ولی هر زمانی را حكمی
و هر مرضی را دوائی در ايّام سلف مرض نوعی
ديگر بود و حال نوع ديگر بايد بنظر حقيقت
ملاحظه نمود كه امراض هائله هيكل امكان را بچه
معالجه توان نمود البتّه بايد متابعت طبيب حاذق كرد
كه آثار حذاقت و مهارت او واضح و مشهود است
و بتجربه رسيده است و شبهه نيست كه امروز جميع
امراض مزمنه انسانی را داروی اعظم و درياق فاروق
اتّحاد و اتّفاق عموم طوائف و ملل و مذاهب بشر است

و تعاليم بهاء اللّه از جهت وحدت عالم انسانی در نهايت

نفوذ چنانكه ملاحظه مينمائيد كه الآن بسيار واقع
كه ملل و مذاهب مختلفه و اجناس متنوّعه و قبائل

متنافره جميعاً محفل واحد بيارايند و در نهايت محبّت

ص ١٤٦
و الفت و يگانگی معاشرت و مصاحبت كنند و حكم يك
جسم و يكجان دارند ديگر چه امريست در عالم
كه باين قوّت علم وحدت عالم انسانی را در قطب امكان
بلند نموده يا نمايد باندك تفكر معلوم گردد باری
اميدوارم كه شخص محترم اوّل پرستار اين مريض
عليل گردند و آنچه طبيب حاذق الهی علاج فوری
فرموده و درياق اعظم ناميده باين بيمار
بنوشانند و معالجه فرمايند
و عليك البهاء الابهی
ع ع
هو اللّه
ای بنده حقّ آنچه مرقوم نمودی معلوم گرديد
دليل جليل بر تذكر و تنبّه در امر حضرت رحمن

و رحيم بود از خدا خواهم كه آناً فآنّاً در مراتب عشق

و محبّت الهيّه و انجذابات وجدانيّه و سنوحات رحمانيّه

ترقّی نمائی و يار و اغيار را غمخوار و مهربان باشی در انجيل

ص ١٤٧
مذكور كه شخصی حضرت مسيح را "ای استاد
نيكوكار" خطاب نمود حضرت فرمودند چرا
مرا نيكوكار خطاب نمودی نيكوكار يكی است و آن
خداوند است لهذا عبدالبهاء تا تواند ديده خطا پوش
خواهد و ستر نمايد زيرا پيش از كلّ خود را گنه‌كار
بيند و عاجز و قاصر در عبوديّت پروردگار لهذا
چون بقصور خويش مشغول بخطيئات ديگران نپردازد
و همواره طلب عفو و غفران نمايد و استدعای
فضل و احسان
اگر چنانچه از نفسی قصوری حاصل و من بمهربانی
با او رفتار نمايم اين نه از غفلت است بلكه چون
بقصور خود معترفم و بحال خود ملتفت تعرّض بديگری
ننمايم در انجيل مذكور است كه ضعيفه زانيه بحضور
حضرت مسيح حاضر شد و اقرار كرد حاضرين گفتند
چرا حكم برجم نميفرمائی فرمودند هر كس مستحقّ حدّ
شرعی نيست يعنی گناهی ننموده است بر خيزد و اين
ص ١٤٨
زانيه را رجم نمايد جميع چون نظر بخويش نمودند
گنه‌كار يافتند لهذا هر يك بطرفی فرار نمودند
حال اين مقام است كه بايد همواره منظور نظر باشد
و الّا كار مشكل است در قرآن ميفرمايد "و لو كنت
فظّاً غليظ القلب لانفضّوا من حولك" ولی نفوس
بايد كه منصف باشند با وجود اعتساف اگر مظهر
الطاف گردند سبب تنبّه و تذكر گردد و امّا قصور
من در حقّ اشخاص ديگر كه مهر‌پرورند و ثابت و

مستقيم من همواره بعجز و تقصير مقرّ و معترفم و البتّه

ياران الهی نيز معاف ميدارند و از ايشان هر وقت
نامه رسيد بقدر امكان جوابی ارسال شد و علی
الخصوص نامه نگاری دخلی بآن محبّت صافيه روحانيّه

رحمانيّه ندارد چه بسيار نفوسی هستند كه در ايّام مبارك

مورد الطاف شدند و الواح مفصّل شتّی داشتند
لكن در اين يوم چنان لغزيدند كه وصايای الهيّه را
نشنيدند و از آنچه در الواح خود نازل چشم پوشيدند
ص ١٤٩
و نفوسی اليوم قائم بر خدمت امرند و ثابت و نابت
و حال آنكه در ايّام مبارك بخطابی مخاطب نگشتند

"ذلك فضل اللّه يؤتيه من يشاء و اللّه ذو الفضل العظيم"

اصل امر و حقيقت قربيّت ثبوت بر دين
اللّه است و خدمت امر اللّه و عبوديّت درگاه
احديّت اين لازم و عليك التحيّة و الثناء
ع ع
هو اللّه
ای طير آشيان محبّت اللّه آواز راز كه از حنجر عشق
الهی ظاهر و صادر بسمع طيور حدائق اشتياق واصل
و در قلوب اين طيور شكور روح و ريحان حاصل گشت
هر نسيمی كه از اقليم انجذاب بر خيزد جان دوستان
الهی را مسرور نمايد و قلوب معمور و عقول را مست
و مخمور كند نفخه گلزار جسمانی جسمانيان را فرحی بی
اندازه بخشد و افسردگان را روح تازه مبذول دارد
ظلمت قلوب بزدايد و از كسالت وجود برهاند ديگر
ص ١٥٠
واضح است كه نسائم روحانی كه از گلشن قلوب رحمانی
و گلزار عشق الهی وزد چه تاثيری نمايد اين است
كه ميفرمايد انّی اجد رائحة الرحمن من جانب اليمن
اين يمن قلوب روحانيان است و اين عدن وجدان
اشراقيان پس ای مرغ سحر وقت نغمه و آواز است
و ای جوهر فقر زمان عجز و نياز در اين شاخسار
گلستان معنوی آغاز نغمه و آهنگی كن
و مدهوشان صبحگاهی را بيدار كن
ع ع
هو اللّه
ای خويشان و پيوندان هوشمند حضرت كيخسرو
خسروی فرمود و وفاپروری نمود و سروری كرد
و بزرگواری بنمود بآنچه تعاليم جمال مبارك است
و نصائح و وصايای اسم اعظم بتمامه قيام كرد
فی الحقيقه جانش را فدای اسپراك نمود و جسمش را
قربان دوستان فرمود آن نفس طيّب طاهر بملكوت
ص ١٥١
باهر عروج فرمود و آن جان پاك از فراز افلاك
در گذشت و در جهان جاويد تابناك گرديد ياران
و خويشان او بايد سرفرازی نمايند و مفتخر و متباهی
گردند بدرگاه احديّت شكرانه كنند كه چنين نفس

مباركی از ايشان در راه حقّ پريشان شد و فدا و قربان گرديد

ای كيخسرو خسرو دو جهانی و شهريار جهان
جاودان چه قدر عزيز بودی كه مشام مرا مشكبيز
كردی و مانند ذهب ابريز در بوته امتحان رخ
بر افروختی و شوری انگيختی و نرد محبّت باختی

و كاری ساختی و از اين جهان تنگ و تاريك بعالم نورانی

تاختی خوشا بحال تو خوشا بحال تو
عبدالبها اميدوار است كه او نيز موفّق بپيروی تو
گردد و جان را چنين در محبّت ياران ببازد.
ای خداوند بيمانند اين يار عزيز را بپرور

و تاركش را بافسر عطا زينت و زيور بخش ديهيم جهانبانی

جهان جاودانی ده و اكليل موهبت آسمانی بر سر گذار
ص ١٥٢
مشتاق ديدار بود در محفل تجلّی راه ده و آرزوی

مشاهده مينمود پرتو لقا مبذول فرما پروانه مشتاق بود

بشمع جمال نزديك فرما بلبل پر احتراق بود بوصل
گل فائز كن يارانش را ياوری فرما و صبر و قرار بخش
و تحمّل و اصطبار عنايت كن تا در فرقتش از حرقت
نجات يابند و از حرمان و هجرانش تسلّی قلب
حاصل كنند توئی مقتدر توئی عزيز
توئی معين توئی توانا و انّك انت
علی كلّ شئ قدير
ع ع
هو اللّه
ای ياران عبدالبهاء بخارا وقتی عقل افزا بود و مركز
علم و دانش نفوسی در آنجا تربيت شدند كه فی‌الحقيقه
سبب نشر معارف و علوم و فنون در عالم اسلامی گشتند
مشاهير قدمای فضلای اسلام در بخارا تحصيل نمودند
ولی بكلّی آن بساط برچيده شد و علم و عرفان محصور
ص ١٥٣
در مقدّمات و فقه گرديد

حال احبّای الهی بآنجا سفر نموده و ان شاء اللّه لانه

و آشيانه خواهند نمود و سبب ترقّی نفوس در آنصفحات
خواهند گشت حال لائق و سزاوارست كه الفت
و التيام نمايند و در مقام محو و فنا استقرار جويند
يعنی بكلّی خويش را فراموش كنند و با بيگانه و خويش
بنهايت صداقت و امانت رفتار كنند حتّی دشمنان را
دوست شمرند و غافلان را متذكر دانند و بيخبران را

با خبر نامند و كورانرا بينا شمرند و مردگان را زنده

دانند و اهريمنان را فرشته انگارند يعنی با بيگانه

و دشمن خونخوار چنان رفتار نمايند كه با آشنا و دوست

وفادار معامله مينمايند
ای احبّای الهی از رائحه تعصّب جاهلانه و عداوت

و بغض عاميانه و اوهام جنسيّه و وطنيّه و دينيّه كه بتمام

مخالف دين اللّه و رضای الهی و سبب محرومی انسانی
از مواهب رحمانی است بيزار شويد و از اين اوهامات
ص ١٥٤
تجرّد يابيد و آينه دل را از زنگ اين تعصّب جاهلانه
پاك و مقدّس كنيد تا بعالم انسانی يعنی عموم بشر
مهربان حقيقی گرديد و بهر نفسی از هر ملّت
و هر آئين و هر طائفه و هر جنس و هر ديار ادنی
كرهی نداشته باشيد بلكه در نهايت شفقت و دوستی
باشيد شايد بعون و عنايت الهيّه افق انسانی از اين
غيوم كثيفه يعنی تعصّب جاهلانه و بغض و عداوت
عاميانه پاك و مقدّس گردد روز بروز سبب الفت

و محبّت در ميان جميع ملل شويد و ابداً در امور حكومت

و سياست مداخله و تكلّم ننمائيد زيرا شما را خدا
بجهت وعظ و نصيحت و تصحيح
اخلاق و نورانيّت و روحانيّت
عالم انسانی خلق فرموده
اين است وظيفه شما
و عليكم التحيّة و الثناء
ع ع
ص ١٥٥
هو الله
ای دو منادی امر اللّه جناب ميرزا محمود زرقانی را
بعد از چند سال اجازه طواف مطاف ملأ اعلی داديم

حال شما بايد با طائفه "برهمو سماج" در كلكته و اطراف

ملاقات نمائيد و بقوّتی ملكوتی قلوب آنانرا منجذب

نمائيد زيرا اين طائفه بخيال خود مقرّ بجميع انبيا هستند

حتّی در محافل خويش ذكر اسم اعظم مينمايند و پيش خود

ميگويند كه عقائد و تعاليم اين امر مبارك اسّ اساس
مذهب ماست باری در مجامع عمومی آنان نطقی بنمائيد
و بشارت بظهور نبأ عظيم بدهيد طائفه در هندوستان

"ثوثيافی" هستند كه در سنه هزار و هشتصد و هفتاد و پنج

در تبّت محفلی تشكيل نمودند و خود را واقف بعلم روح
ميدانند و مشربشان وحدة الوجود است با آن طائفه
بياميزيد و بنهايت انجذاب بشارت كبری دهيد
اين دو طائفه در هندوستان مستعدّند زود منجذب گردند
و عليكم التحيّة و الثناء
ع ع
ص ١٥٦
هو اللّه
ای منادی ميثاق فيض نامتناهی نيّر آفاق در اين

ايّام از جميع اقطار چنان درخشيده و نورانيّت بخشيده

كه ظلمات انكار و استكبار مانند ابر متتابعاً در تحليل

و محويّت و فناست حضرت جبرئيل در فلك اثير كوس
جليل يا بهاء الابهی ميكوبد و سروش پرهوش در عالم

بالا نعره يا ربّی الاعلی ميزند چنان اين بانگ و آهنگ ذرّات

امكان را بحركت آورده كه اگر بديده بصيرت نظر گردد

كلّ اشيا در وجد و طربند و جميع كائنات در شوق و وله

لهذا بايد منادی ميثاق صور عهد را بدست گرفته و بالحان

بديع روح عبوديّت جمال ابهی بانفس بدمد پس عزم را
جزم نما و در هر خطّه و ديار عبور و مرور كن
و نفخه صور بدم اين است سزاوار اهل وفا كه بعد از
صعود جمال ابهی روحی لاحبّائه الفداء دقيقه‌ئی آرام
نگيرند بخدمت آستانش پردازند و در نشر نفحاتش
كوشند و عليك البهاء الابهی ع ع
ص ١٥٧
هو اللّه
ای سلاله حضرت ابراهيم خليل نامه شما رسيد رؤيای
شما بسيار مبارك بود زيرا آب صافی و ماهی در عالم
رؤيا بسيار مبارك است ماء صافی "و جعلنا من الماء
كلّ شی حيّ" كه سبب حيات كائنات است و گويند
ماهی در عالم رؤيا مراد است خطابيكه از آن آب صافی

شنيدی آن خطاب روحانی بود و الحمد للّه در عالم عيان

تحقّق يافت لسان بشكرانه حضرت پروردگار باز كن
كه چنين عنايتی مبذول داشت و سراج هدايت در قلب
بر افروخت و اميدوارم كه سبب هدايت ديگران گردی
امّا قضيّه ابوالبشر حضرت آدم كه در كتب
مقدّسه مذكور تأويل دارد و تفسير خواهد مقصد
از ايجاد خلقت روحانيست و وجود رحمانی و الّا اگر
اندك ملاحظه‌ئی شود اطفال نيز ادراك كنند كه اين
كون نامتناهی جهان هستی اين وجود بی‌پايان اين
دستگاه عظيم اين كارخانه قدرت قديم شش هزار ساله
ص ١٥٨
نيست بسيار پيش از اين است چنانكه بدلائل

و براهين قاطعه عقليّه و اكتشافيّه بر اهل معارف و علوم

در اين عصر نورانی معلوم گرديد اليوم آثاری
اكتشاف يافته كه ثابت و محقّق است كه ده هزار سال
پيش بوده از علم طبقات ارض اين سرّ مكتوم مفهوم
ميگردد كه عمر عالم بيش از تصوّر بشر است حقّ

لازال بجميع اسماء و صفات متّصف و آنچه از لوازم اين

اسماء و صفات است لم يزل بوده و خواهد بود خالق را
مخلوق بايد و رازق را مرزوق شايد پادشاه را كشور
و لشكر و چتر و علم و خيل و حشم لازم و مشروط اين
سلطنت الهی سلطنت ابدی است بسيار قديم است
در هيچ زمان معزول نبوده زيرا پادشاه بی كشور
و لشكر شخص مهملی است و غنيّ مطلق را اگر
كيسه تهی بود بی بر و ثمر چون سرو سهی دان
و امّا سينه‌بند حضرت هارون كه عبارت از دوازده
سنگ بود آنسنگها دوازده سبت بود كه سينه‌بند
ص ١٥٩
حضرت هارون بود
و امّا قضيه نشئه اخروی يعنی صعود انسان بافق
اعلی و يا هبوط بدركات سفلی كيفيّتی است كه در اين
دنيا تعبير آن جز به تشبيه ممكن نه زيرا ادراكات
انسانی بر دو نوع است يكی محسوس است و ديگری
معقول حقائق محسوسه را بيان حقيقت ممكن است
امّا ادراكات معقوله را صور خارجه مفقود لهذا انسان
بايد آن حقائق معقوله را در قالب صور محسوسه افراغ
نمايد و بيان كند اين كائنات خارجه را كه وجود

عينی دارند و حقائق محسوسه‌اند بيان در عالم حسّ توان

نمود نظير ارض و سما و كوه و صحرا و دشت و دريا
و موجودات سائره زيرا حقائق معقوله نظير عقل و نفس
و حبّ و حزن و سرور و حواسّ خمسه باطنه اگر بيان

آنرا خواهی ناچار بر آنی كه بصور محسوسه افراغ نموده

بيان كنی مثلاً حزن و اندوه را كه حقيقت معقوله است
به تنگی تعبير نمائی گوئی كه دلتنگ شدم و حال
ص ١٦٠
آنكه دل بر حالت اصلی است نه تنگی يابد
و نه گشايش جويد ولی حزن و اندوه كيفيّتی است
روحانی چون آنرا بيان خواهی مجبوری كه تشبيه
بمحسوسات نمائی و بيان كنی و همچنين گوئی دل
خرّم با اوست يعنی وسيع و حال آنكه دل بر حالت
اولی است لهذا در كتب و صحف الهی چون مقامات
معنويّه اخرويرا بيان نمودند بصور محسوسات تشبيه
كردند و حور و قصور و كأس مزاجها كافور
تعبير نمودند مقصود از ثواب و عذاب در جهان معنوی
كيفيّتی است روحانيّه كه فی الحقيقه بعبارت نيايد
ولی ناچار بصور محسوسه تشبيه شود تا سامع منتبه
گردد كه در آن عوالم نامتناهی الهی مقامات ساميه
نفوس مؤمنه را محقّق است بهمچنين دركات سافله
نفوس منكره را مقدّر

و امّا "الشقی شقی فی بطن امّه و السعيد سعيد فی بطن

امّه" اين بالنسبه بعلم الهيست زيرا در علم الهی پيش

ص ١٦١
و پس و اوّل و آخر نيست حقيقت هر شی علی ما هو
عليه بجميع انتقالات معلوم و مشهود چنانكه باغبان
حقيقت اثمار را در بطن اشجار ميداند كه كدام
تلخ است و كدام شيرين ولكن اين علم سبب تحقّق
آن نيست اگر شما كشف نمائيد و واقف گرديد
كه اين شجر را چنان ثمری آيا علم شما سبب
وجود آن ميگردد نهايت آنست كه كمال
علمی محيط بر حقائق اشياء است
و از الطاف بی‌پايان حضرت
"يفعل ما يريد و يحكم ما يشاء"
استدعا مينمايم كه مظهر
"العلم نور يقذفه اللّه
فی قلب من يشاء"
گردی و عليك
البهاء الابهی
ع ع
ص ١٦٢
هو القيّوم الابهی
واشوقی يا الهی الی باهی جمالك و ضاحی وجهك و شهی
وصالك و ظماء قلبی لمعين عنايتك و نمير موهبتك
و سلسبيل رحمتك الهی الهی لا تخيبّنی لانّ نيران
الحرمان اضطرمت بين اضالعی و احشائی الهی الهی
لا تحرمنی لانّ حسرات الهجران اشتدّت فی قلبی
و فؤادی الهی الهی يسّر لی منای و سهّل لی امری
و اشرح صدری و نوّر بصری بمشاهدة آيات مواهبك
الشائعة فی ملكوت توحيدك الذائعة فی جبروت
تفريدك و فرّج كربی بسطوع انوار بشارات عظمی

و اشارات تهتزّ لها اوراق سدرة المنتهی و منها ان يمرّ عليّ

نسيم من حديقة فؤاد ورقة نبتت من دوحة وحدانيّتك
يهتزّ به قلبی و ينعش به روحی و يفرح به فؤادی لانّ
تلك الورقة البديعة تعرّضت لنفحاتك و اهتزّت من
جذباتك و خضلت و نضرت و راقت من فيض بيانك
و آمنت بك و بآياتك و اشتعلت بنار محبّتك و قامت
ص ١٦٣
علی خدمتك و صدّقت بكلمتك و اختصّت بعنايتك
يوم خروج جمالك من سجن الطاء ثمّ بعد ذلك ابتلت
بفراقك و افتتنت فی هجرانك و احاطتها الاعاصير من
كلّ الجهات و اشتدّت عليها الزوابع من سائر الانحاء

و هبّت عليها ارياح الامتحان فذبلت و التوت و اصفرّت

من شدائد الافتتان ای ربّ ارجعها الی سدرة
رحمانيّتك و دوحة فردانيّتك و اجعلها ريّانة
بمياه الجود و خضلة و مخضرّة بحقيقة
السجود انّك انت الرحيم
) ع ع
هو اللّه
الحمد للّه الّذی اظهر من افق العالم النيّر الاعظم
و اشرق و ابرق و سطع و لاح علی آفاق الامم و كشف
الظلام الحالك و شقّ غاشية الليل الاليل بشعاع

ساطع و بهاء لامع ينتشر فی مطالع القدم و رفع السحاب

و اتی السماء بماء منهمر و فيض مستمرّ فهطلت الغيوث
ص ١٦٤

علی التلول و الربی و كشفت السيول عن الطلول فی وادی

المقدّس طوی و مرّت الرياح اللواقح فی البقعة المباركة

الارض المقدّسة طور سيناء و تنفّس نسيم الاسحار

و تبلّج تباشير الصباح و تشعشع انوار الفلاح و تلألأ

الفريدة الغرّاء اليتيمة العصماء بضياء النجاح و تقابلت

حقائق الممكنات و كينونات الموجودات و استعدّت
اراضی القابليّات و تهيّأت اشجار الهويّات فالحقائق
الصافية اللطيفة استضائت من تلك الانوار الساطعة
و الاشراقات اللامعة ما دامت متقابلة لتلك الشمس
الطالعة و امّا الكينونات المكدّرة حرمت من ذلك

الفيض الجليل و العطاء الجزيل و النور المبين و المرايا

المتصدّئة احتجبت من اشراق ذلك الكوكب العظيم

و المجلّی القديم ثمّ البلد الطيّب اخرج نباته باذن ربّه

من ذلك الفيض المدرار و الغيث الهطّال و امّا الّذی
خبث ما اخرج الّا نكد الانكار و نبت الاستكبار
ثمّ الاشجار المباركة اخضرت و اورقت و ازهرت
ص ١٦٥
و تانّقت باثمار العرفان و امّا الاشجار الخبيثة
اجتثت من فوق الارض ما لها من قرار
و الصلاة و التكبير و البهاء علی النقطة
الوحدانيّة الظاهرة بالصفة الرحمانيّة
ع ‌ع
هو اللّه

قال اللّه تعالی فی القران المبين و الذكر الحكيم "اذا

الشمس كوّرت و اذا النجوم انكدرت" يا ايّتها الورقة
الحائرة اعلمی بانّ الشمس هی الكوكب الساطع
الفجر و الباهر الشعاع اشهر النجوم و اعظم الكواكب
فی عالمها فبظهور القيامة الكبری و الطامّة العظمی
و قيام الساعة الامرّ الادهی تتكوّر الشموس و تنتثر

النجوم و ينشقّ القمر و هذا سرّ من اسرار الحشر المستمرّ

و الرمز المستتر عن بصر كلّ ذی نظر و الكاشف له

ظهور الجليل الاكبر الموعود المنتظر فاذا قامت القيامة

و اتت الساعة و جاءت الطامّة و زلزلت الارض زلزالها
ص ١٦٦
و انفطرت السماء باطباقها و نسفت الجبال و انقعرت
الاشجار و سجرّت البحور و حشرت الوحوش و نصب
الميزان و تسعرّت النيران و ازلفت الجنان و امتدّ
الصراط و تكمّلت الاشراط فهل لمعترض ان يعترض لم
كوّرت الشموس و خسفت البدور او طمست النجوم
و تتابعت الرجوم لا فو ربّی القيّوم انّه شرط واضح
معلوم لا ينكره الّا كلّ جهول عنود مغتاظ مردود
و الّذی من اهل الانصاف الخالی من الاعتساف يقول

من شروط الساعة و قيامها تكوّر الشمس و انشقاق القمر

و انطماس النجم لانّه امر منصوص كالبنيان المرصوص

و اذا كانت الحقيقة و الماهيّة غير الوجود و ليست عين

الوجود فالوجود قابل للانفكاك عنها لانّه مستفادّ

من الغير او لانّه غير الماهيّة فالجرم اذا كان غير النور

يجوز انفكاك النور عنه و امّا اذا كان الجرم عين النور لا يجوز

الانفكاك "و للّه المثل الاعلی" فانّ النيّرات علی

ثلاثة اقسام منها ما هو نوره مستفادّ من الغير كالنجوم

ص ١٦٧
السيّارة حول الشمس و منها ما هو نوره غير جسمه

و جرمه غير نوره ولكنّ الجرم مقتضی لذلك و مستلزم له

و حيث طورق بينهما الغيريّة يتصوّر الانفكاك عن النور

كالشمس و النجوم الدرهرة و منها نفس النور فلا
يتصوّر انفكاك الشی عن نفسه "اللّه نور السموات
و الارض" فالشمس و القمر و النجوم و السراج كلّها
يطلق عليها اسم النور و كلّ موجود و ماهيّة وجوده

مستفادّ من الغير او وجوده غير ماهيّته و ماهيّته غير

وجوده يجوز انفكاك الوجود عنه و امّا نفس الوجود
فلا يتصوّر انفكاكه عن نفسه و هذا امر واضح

مشهود لا يحتاج الی البيان و يغنيك عن البيان الشهود

و العيان سبحان ربّی الرحمن عن كلّ نعت و صفة

و تصوّر فی حيّز الامكان و انّك انت يا ايّتها الورقة

لتعلمين حقّ العلم انّ جميع الشموس كانت كاسفة عند
اشراق نور من انوار ربّك و انّ الالسنة كانت كليلة
عن النطق فی محضر مولاك و انّ الوجوه كانت
ص ١٦٨
خاضعة خاشعة و الاعناق منكسرة عند تجلّی آثار سيّدك

الّذی ربّاك فسحقاً للّذين حجبوك و حالوا بينك و بين

محبوبك الحنون و سعوا ليلاً و نهاراً حتّی
يقطعوك و يسقطوك عن الدوحة الرحمانيّة
و السدرة الفردانيّة و اسئل اللّه ان
يرجعك الی الشجرة المباركة
ع ع
هو المشرق عن افق التقديس
قد اشرقت الانوار و القوم فی عمه عظيم قد ظهرت
الاسرار و الناس فی دهش قديم قد ارتفع النداء
و الوری فی صمم شديد قد هتكت الاستار و الاشرار
فی حجاب غليظ و نفحت النفحات و المذكوم محروم
من هذا المشموم اللطيف فيا اسفا من سكرات يتبعها
حسرات و تلحقها زفرات ترادفها عبرات بل جمرات فی
قلب المليم بما احتجب عن النور المبين و اتّبع كلّ
فاجر اثيم و اقتفی كلّ غافل زنيم و القی فی غياهب
ص ١٦٩

الجحيم كعظم رميم و امّا المخلصون لفی بشر عظيم و نعيم

مقيم و مقام كريم فائزين بالحقّ المبين مستبشرين

ببشارات اللّه موعودين بلقاء ربّهم الغفور الرحيم بهاء

الملكوت و ضياء اللاهوت لعمر اللّه انّ هذا لهو
الفضل الجليل و الوهب الجميل فيا عطشی لذلك الكوثر
و السلسبيل و يا ولهی لمشاهدة ذلك الوجه البسيم

و الشعاع الساطع المنير فيا ايّتها الورقة المبتلية بفرقة

الشجرة الرحمانيّة دعی اوهام كلّ وهّام حميم هائم فی

تيه الخذلان تائه فی تيه الهوان اكمه اصمّ كجلمود
صخر ثقيل و تعرّضی لنفحات اللّه و اهتزّی بنسمات
اللّه فی كلّ آن و حين و استبشری ببشارات ربّك
الكريم و انزعی هذا الثياب الرثيث
و البسی القميص الجديد فتتضوّع منه
رائحة قميص يوسف البهاء و يرتدّ كلّ
ضرير بصيرا من الجود الجديد
ع ع
ص ١٧٠
يا عمّتی الحنونه قدری در رياض اسرار الهی سير نما
و در حياض فيض نامتناهی خوض فرما چشم بينا بايد
و گوش شنوا شايد تأييد ملكوت ابهی واجب و تلقين
ملأ اعلی لازم ملاحظه فرمائيد كه حجاب رقيقی
بصر را از مشاهده منظر اكبر منع نمايد و پنبه خفيفی
سمع را از نغمات جان‌پرور محروم كند صداعی عقل را
از ادراك معانی كلّيّه باز دارد و فقاعی هو ش را
از احساس آثار جليله غافل كند رطوبتی در دماغ
مذكوم را از طيب مشموم محروم نمايد و قطره از سمّ
نقيع مسموم را معدوم كند پس ملاحظه فرما

كه آفتاب عالم انسانی را نقاب بسيار و جمال حقيقت را

حجبات بيشمار حتّی حجاب نور نقاب جمال ظهور گردد
چه كه ضعيف البصر را نور آفتاب جهان‌تاب اعظم
نقابست و شعاع ساطع لامع اكبر حجاب "محجبة خلع

العذار نقابها" چنانچه ملاحظه ميفرمائی كه انوار شمس

حقيقت شرق و غرب را احاطه نموده و صيت
ص ١٧١
بزرگواريش گوشزد اهل خاور و باختر گشته در جميع
مجالس و محافل عالم ذكر اسم اعظم شمع انجمن است
و كمالات و عظمتش چون آفتاب روشن با وجود اين
اكثر اهل ايران هنوز در خواب غفلت بی‌پايان
مستغرق با وجود آنكه مشرق اين نيّر تابان خطّه

ايران بود و مطلع اين بدر منير اقليم طهران "فيا حسرة

علی الغافلين من هذا الفضل العظيم" اغيار هوشيار گشتند

و ياران بخواب تغافل گرفتار بايد اهل آن اقليم با قلب

سليم و خلق عظيم در فرح مبين مبعوث شوند و سكان

آن سامان با كمال روح و ريحان و سرور و حبور بی‌پايان

در جهان يزدان محشور گردند و كف زنان و پای كوبان

نعره يا بشری بفلك اثير رسانند كه الحمد للّه از منبت

سدره مباركه‌اند و از مغرس دوحه رحمانيّه از مطلع بدر

منيرند و از مشرق نيّر فلك اثير ولی صد هزار
حسرت كه از اين موهبت بيخبرند و در زاويه غفلت
مستقرّ اگر چه اين از سنن الهيّه است "و لن تجد
ص ١٧٢
لسنّته تبديلا" اهل بطحا سراج محمّدی را در صدد

اطفا بودند و معالم احمدی را در تهيّه امحا اهل جليل

كه هم وطن حضرت روح بودند بر سدّ باب فتوح
برخاستند اگر نفحات روح بخش روح را از مرور

بر بقعه مباركه منع نمودند ولی در شرق و غرب منتشر شد

و اگر رائحه طيّبه گلستان الهی را از عبوق در وادی
طوی باز داشتند ولی در شمال و جنوب دنيا متضوّع گشت
سبحان اللّه اين چه سرّی بود و اين چه حكمتی بود
كه بيگانگان آشنا شدند و آشنايان بيگانه سيّد قرشی
محروم ماند و بلال حبشی محرم گشت قسم بجمال
قدم كه عنقريب سلاله اهل ايران طيش آباء را فراموش
كنند و از فرط عيش در جوش و خروش آيند كه باين

نسبت مشرّفند و باين منقبت مبجّل مستغرق بحر عنايتند

و ملحوظ بنظر عاطفت

باری ای عمّه مهربان خفتگانرا بيدار كن و بيهوشان را

هوشيار بيخردان را بعقل و دانش دلالت نما
ص ١٧٣

و افسردگان را بشعله محبّت اللّه و نور معرفت اللّه يعنی

اين جام موهبت را اوّل خود از دست ساقی عنايت
بنوش و بنوشان و اين شهد هدايت را از معدن حلاوت
بچش و بچشان چون جمال رحمن را مدّت سجن طهران
و زندان و اغلال گران منتهی شد و ياران بشرف مثول
فائز شدند چه عنايت و الطاف در حقّ آن عمّه مهربان

مبذول فرمودند در ايّام عراق و چه در سائر بلاد و چه

در اين سجن اعظم تا اواخر ايّام صعود چون جمال قدم
ذكر آن عمّه را ميفرمودند آثار عنايت از چهره مبارك
ظاهر ميشد آن الطاف را فراموش مكن و آن نغمه
الهی را از گوش هوش برون مفرما الحمد للّه اين
موج بحر عنايت را مشاهده نمودی و آن تبسّمهای
جان‌افزا را ديدی و آن بيان را شنيدی و آن شهد
حيات چشيدی بگو چگونه دل بريدی
ای عمّه مهربان از انصاف مگذر آن عنايت را

بروايتی تبديل منما و آن موهبت را بحكايتی از دست مده

ص ١٧٤
آن ماء معين را بغساق و حميم مبادله مفرما و آن
عذب شراب را بوهم سراب مقايسه مكن آن بدر
منير را بشی حقير موازنه منما آفتاب حقيقت بظنون
نفوس خفّاش طبيعت مستور نماند و لعاب عنكبوت
اوهام بر روی تابان جمال رحمن پرده نكشاند رايت
يزدانست كه مرتفع در قطب جهانست آيت
سبحان است كه مشرق از افق امكان است بحر
اعظم است كه موجش رو باوج است و جيوش
عرمرم است كه از ملكوت ابهی در هجوم
دمبدم است و بنفحات قدس محيّ رمم لشكر
نجات است كه صف شكن جيش ظلماتست نسائم
حدائق توحيد است كه روح بخش اهل تجريد است
و شميم عنبرين رياض يقين است كه نافه مشكين
غزالان علّيين است
باری ای عمّه مهربان بغافلان بفرما كه انصاف بدهيد

آيا از اوّل ابداع تا بحال چنين ظهور پر نوری باين عظمت

ص ١٧٥
كبری و جلالت عظمی ظاهر گشته تا شبهه عارض شود
و باعث تردّد گردد ملاحظه كنيد كه سائر ظهورات

هر يك با قومی يا قبيله مقاومت نمودند يا خود مجادله

و محاربه كردند چنانچه حضرت خليل با نمرود مردود
و قوم عنود در افتاد و حضرت كليم هدف سهام
فرعون لئيم گشت و حضرت روح در دام عناد يهود
جحود افتاد و حضرت فخر رسل مبتلا بقبيله از قطاع
سبل گرديد و حضرت اعلی روحی له الفداء در تحت
مخالب سباع شيعه مبتلا گشت امّا جمال قدم و اسم

اعظم روحی لتربته الفداء فرداً وحيداً واضحاً مشهوداً

من دون ناصر و معين بنفس مبارك مقابله با جميع دول
و ملل فرمود و مقاومت با من فی الارض كرد چون
شمع روشن بود و چون شمس ساطع بر هر انجمن

هميشه پرده بر انداخت و علم بر افراخت و سينه مبارك را

هدف سهام احزاب بساخت نه پرده نشين شد و نه
كشكول بدوش و حيران و سرگردان و فراری در هر
ص ١٧٦
سرزمين دمی نياسود و شبی در بستر راحت و بالين
امنيّت نيارميد هيچ صبحی آسايش جان نيافت
و هيچ شامی راحت وجدان نديد در زير زنجير ندا نمود
و در تحت سلاسل و اغلال فرياد بر آورد از بدو امر
تا يوم صعود در دست اقوام عنود مبتلا بود در طهران
چون از بند و زندان رها يافت و از وطن مألوف رخ
بتافت و بحكم محكم اخراج بلد شد در عراق عرب
شهره آفاق شرق و غرب گشت و با جميع ملل در مشقّت
و تعب افتاد در را بگشود و صلای عام داد جميع فضلا
و علمای ملل هجوم آوردند و باعتراض و جدال برخاستند
و شبهات القا نمودند هر يك جواب صريح شنيدند
و برهان قاطع ديدند و حجج بالغ شنيدند و از هر
علمی سئوال نمودند و مسائل غامضه و مطالب معضله
سؤال كردند و جواب شافی كافی استماع نمودند بقسميكه
كلّ اذعان نمودند و اقرار بعلم بی‌پايان كردند نفسی
بساحت اقدس حاضر نشد مگر آنكه قانع شد و عالمی
ص ١٧٧
سؤالی نكرد مگر آنكه اقرار و اعتراف ببزرگواری
نمود با وجود اينكه وحيد و فريد بود و ناصر و معينش
معدودی ضعيف زلزله در اركان عراق انداخت و اهل
نفاق را هميشه خائف و هراسان داشت سطوتش
چنان در عروق و اعصاب نفوذ نموده بود كه نفسی در
كربلا و نجف در نيمه شب جرئت مذمّت نمينمود
و جسارت بر شناعت نميكرد تا آنكه كلّ طوائف و ملل
متّفق شدند و پای دول در ميان آمد از عراق بمدينه
كبيره هجرت شد و وضع و حركت و استغناء و وقار
و بزرگواری جمال قدم بشهادت صدر اعظم البتّه بسمع
شما رسيده سبحان اللّه با وجود آنكه ميرزا حسين خان
آنوقت سفير دربار عثمانی بود و بكمال جهد و جد
ساعی در وقوع اين هجرت بود با وجود اين بوجود مبارك
و حسن حركت و روش و سلوك جمال قدم چه در عراق

و چه در آستانه و چه در اين سجن اعظم پيش آشنا و بيگانه

افتخار مينمود عظمت امر را ملاحظه فرما كه بچه
ص ١٧٨
قسم است "الفضل ما شهدت به الاعداء" باری بعد

از مدينه كبيره ببلغار و صقلاب جمال قدم را ارسال نمودند

تا اين نداء بكلّی منقطع گردد و اين انوار منتشره
از مطلع آفاق بكلّی مفقود و پنهان شود امّا آن جوهر
وجود در محلّ منفی بقدرتی عظمی و قوّتی كبری
ظاهر شد كه خوف و هراس قلوب اهل آن سامان را
مستولی شد كه مبادا اين شعله در آن خطّه جهان افروز
گردد و اين نار موقده الهيّه عالم سوز. در شور بين

سفير و صدر كبير كار بر آن قرار گرفت كه جمال قدم را

در سجن اعظم قرار و مكان دهند و در گوشه نسيان
اندازند چون آن آفتاب افق رحمن از مطلع زندان
اشراق نمود انوار عظمتش بآفاق رسيد و توقيعات ملوك
نزول يافت و خطابات شديده بناپليون و رئيس مشهور
وصول پذيرفت باری عظمت امر بقسمی در سجن
اعظم ظاهر شد كه هر كس حاضر ميشد گمان سلطنت
مينمود در ساحت اقدسش جميع اعناق خاضع بود
ص ١٧٩
و كلّ رقاب ذليل جميع طوائف و ملل بخضوع تامّ قائم
و كلّ قبائل و امم ببزرگواری و عظمت و علوّ منزلت
و سموّ مرتبت جمال قدم قائل و معترف نهايت اينكه
چنانكه بايد و شايد عارف نه
ای عمّه مهربان امكان از نسيم جان بخش خوی
برادر بزرگوارت در اهتزاز و آئينه جهان نمای جهان
از پرتو رويش روشن و ممتاز صيت بزرگواريش طنين

در سپهر برين انداخته و آوازه دلبريش در جهان علّيين

افتاده آيا انصاف است كه ورقه از سدره مباركه‌اش
مهجور ماند و ثمره از شجره طيّبه‌اش محروم گردد

لا و اللّه آن عمّه محترمه بايد سرحلقه ورقات مقدّسه باشد

و شمع افروخته در انجمن مخدّرات منجذبه در كتاب
علّيين آيه مبين باشد و در دفتر موقنات عنوان عظيم
قسم باسم اعظم كه در نهايت حسرت اين كلمات تحرير
و اين عبارات تقرير يافت
ای عمّه مهربان اين آواره صحرای محبّت اللّه نظر
ص ١٨٠
بمحبّت مخصوص كه از بدو طفوليّت بآن عّمه مهربان
داشت بتحرير اين كلمات پرداخت و بنگارش اين عبارات
متصدّی گشت من آنچه شرط بلاغ است با تو ميگويم
آيا بخاطر داری كه در كودكی و طفوليّت چه دل‌بستگی
بشما داشتم و الآن نيز بحقّ تربت مباركه و مطاف
ملأ اعلی كمال محبّت را دارم و از اينجهت حسرت
و افسوس ميخورم
ای عمّه حنون تا وقت باقی است فرصت را
غنيمت دار و يوسف مصر الهی را بثمن بخس دراهم
معدوده مفروش "صحبت يوسف به از دراهم معدود"
دراهم معدود در اين مقام نفوسی هستند كه سبب احتجاب
گردند و علّت نقاب آن روی چون آفتاب
اگر اندك ملاحظه شود مقامات و شئون هر نفوسی
از روش و سلوك واضح و مشهود گردد
ای عمّه طيّبه تو ميدانی كه اين عبد لسان طعن ندارد
و تا بحال نسبت بنفسی كلمه نقصی از لسان نراند ولكن
ص ١٨١
چند كلمه مجبوراً بيان حقيقت است نه طعن و وهن
در حركات و سكنات و مراتب درجات و صعود و هبوط
نفوس ملاحظه نمائيد و در روش و سلوك دقّت نمائيد
حقيقت هر نفسی آشكار و مشهود گردد احتياج
بدليل و شهود نماند
ای عمّه مكرّمه بدر منير را انوار مبين بايد و سراج

وهّاج را پرتو اثير بحر اعظم را موج درر بار بايد و عنقای

مشرق قدم را اوج پر انوار ابر آذری را فيض بهاری
شايد و نسيم سحری را روائح جان‌پروری شجره
طيّبه ثمره آبدار آرد و معين صافی آب خوش گوار
روح مسيحائی حيات ابدی بخشد و عصای موسوی
ثعبان مبين بنمايد پس معلوم شد كه آفتاب را انوار

بايد و گلزار را رائحه عنبر بار دريا را موج عظيم بايد

و عنقا را اوج رفيع ظهور مظاهر احديّه محض احيای
ارواح در قميص خلق جديد است و اشراق شمس
حقيقت محض تربيت و ترقّی در جميع مراتب در اين
ص ١٨٢
عصر مجيد با وجود اين نفوس پر خمولی كه بذاتها
محتاج مربّی و محافظ و معين هستند چگونه توانند

كه مربّی آفاق گردند و فائض بر اهل ميثاق لا و اللّه

ذات نايافته از هستی بخش كی تواند كه شود هستی بخش
مريض طبيب نگردد و ناتوان پزشك دانا نشود
در قرآن ميفرمايد "يدعو من دون اللّه ما لا يضرّه
و ما لا ينفعه ذلك هو الضلال البعيد يدعو لمن ضرّه
اقرب من نفعه لبئس المولی و لبئس العشير" انصاف

بايد داشت از نفسی كه در تربيت اولاد و عيال و آل عاجز

مانده چگونه اميد تربيت اهل آفاق نمائيم آيا در اين

قضيّه ذرّه شبهه و ترديد است لا و اللّه شما در نهايت

تصديق و اطّلاعيد و ميدانيد كه چگونه است باز امر را

بر خود و بعضی مستور ميدارند و مشتبه مينمايند
ای عمّه عزيزه ابناء برخی از مدّعيان كه خويشرا
مربّی كلّ ميخوانند و قطب فلك اعظم ميشمارند باين
بقعه مباركه پناه آوردند و بقدر وسع خويش رساله
ص ١٨٣

در ايمان و ايقان خود و استدلال بر امر مبارك و بطلان

مادون مرقوم نمودند و بخطّ خودشان در نزد امة اللّه
خديجه سلطان موجود ولی از حركت و روش

و تربيت قسم بتربت مباركه چنان مخجول و در نزد بيگانه

و خويش چنان شرمسار و ملول ميشدم كه ايشان را مجبور
برجوع نمودم حال ملاحظه فرما كه چون معين از منبع
مخلوط بطين يعنی آب از سرچشمه بگل آميخته بود
چگونه صفا بخشد و سبب حيات گردد" فاعتبروا يا اولی
الالباب" آيا انصاف است كه بقطره كدره از بحر حيات
و عذب فرات محروم شد و بشراره از آفتاب جهانتاب
محجوب گشت لا و اللّه لا و اللّه لا و اللّه
ای عمّه فطنه قسم بمطاف ملأ اعلی كه در فطانت
و ادراك و عقل و هوش تو بر ديگران كه مدّعی قطبيّت

جهان رحمن هستند امتياز و رجحان داری طفلی را كه شما در

آغوش مهر و محبّت تربيت نموده بوديد از هر جهت
مشابهت بسائر برادرانش نداشت و مناسبت قبول نميكرد
ص ١٨٤
ای عمّه خانم گيرم كه بعضی لسان عرب ندانند
و فصاحت و بلاغت نشناسند و بصحيح و سقيم كلام
در آن زبان پی نبرند از اين جهت امر بر ايشان
مشتبه شود اشعار فارسی از قصائد و غزليّات و مثنوی
كه در دست است كفايت است يا للّه اين چه حميّت
و غيرت پر مضرّت است كه چشمها را نا‌بينا نموده
و گوشها را ناشنوا سبحان اللّه اين چه سرّيست آخر
بعد از صعود حضرت اعلی روحی له الفدا تا بحال چه
آثار قدرتی و بزرگواری از ما دون حقّ نمودار شد
كه حجاب از مشاهده شمس حقيقت گشت با وجود
آنكه حضرت اعلی روح العالمين له الفدا بنصّ صريح

ميفرمايد "ايّاك ايّاك ان تحتجب بالواحد البيانيّه فانّه

خلق عنده" و واحد بيانی هيجده نفر حروفات حيّ
و نوزدهم خود آنحضرت است ملاحظه كنيد ميفرمايد
بمن و حروفات من محتجب مشو و ايمان خويش را

بر اقرار و اقبال ما معلّق منما و از جمله حروفات جناب

ص ١٨٥
قدّوس‌اند كه بنصّ بيان سيزده واحد مرآت در ظلّ
او هستند
ای عمّه مهربان قدری در رياض بيانات حضرت

اعلی روح الوجود لمظلوميّة الفدا سير و سياحت نمائيد

و بعضی از ابواب بيان را قرائت و تلاوت فرمائيد
و تعمّق و تفكر كنيد كه در مواقع متعدّده در مراتب
و شئون و حقائق مرايا چه بيان ميفرمايد تا حقيقت
حال چون آفتاب واضح و مشهود گردد
يا عمّتی الی متی تستغرقی فی الرقاد و تضطجعی فی
المهاد فاستيقظی من الهجوع و التزمی الخضوع
و الخشوع تاللّه الحقّ انّ الشمس قد بزغت و انّ
السحاب قد فازت و انّ الارياح قد هاجت "و انّ
الارض قد اهتزّت و ربت و انبتت من كلّ زوج بهيج"

لو استمعت باذن واعيه فواللّه لسمعت نقرات الناقور من

الملأ الاعلی فی ذكر ربّك الابهی هل يغنيك الغدير
عن بحر النمير او يغنيك نعيب الغراب عن سفير
ص ١٨٦
العقاب او ينفعك طنين الذباب عن هدير الورقاء
او يحميك محتظر الهشيم من جنود عرمرم عظيم او
يشفيك و يرويك السمّ النقيع و سراب البقيع عن الداء
الشديد و العطش فی قفر بعيد لا و ربّك المجيد
الّذی انشأ الخلق الجديد و انعم بالبصر الحديد
لكلّ عبد منيب ذی قلب سليم و خلق عظيم
ع ع
هو اللّه
ای يار مهربان اوآرگان نامه نامی كه اثر كلك
عنبرين بود بكمال فرح مطالعه شد صد شكر كه مژده
صحّت وجود ذيجود عالی را داد سبب مسرّت وجدان شد
و باعث راحت دل و جان گشت تفصيلی از سياحت
اين سفر ذكر فرموده بوديد ان شاء اللّه در اين جهان
سفرهای با روح و ريحان خواهيد فرمود و امّا سفر
حقيقی روحانی خوشتر و دلكشتر است چه كه اين سفر
از عالم خاك بجهان پاكست و از حيّز لا بساحت
ص ١٨٧
دلگشای الّاست در دمی شرق و غرب طيّ شود
و در ساعتی قدم بعرصه قدم در آيد انسان حكم طائر
ساكن و ساكن طائر و جاری منجمد و منجمد جاری

يابد حقيقت جامعه انسانيّه بجميع شئون و آثار و احكام

و اطوار و تشخّصات و تعيّنات در حيّز وجود و ظهور
تحقّق يابد ای رفيق شفيق اگر همّتی داری و فسحتی
طلبی و سياحتی جوئی و سير و تفرّجی خواهی اوّل

چشم از عالم و عالميان بپوش و از مردم و آدميان بگذر

از اوج قبول منقطع شو در كنج خمول چون اين
آوارگان مأوی كن و از هر فكری و ذكری آزاد شو
و در جميع آن منتظر شرب كأس فنا شو و مترصد
هجرت از اين خراب آباد بجان عزيزت قسم

كه تا از آنچه ديده و شنيده‌ايم نگذريم و بكلّی منقطع

الی اللّه نشويم و از نام و ننگ چشم نپوشيم و صدور را

از هر وهم و خيالی مجرّد ننمائيم و در گوشه بی‌توشه‌ئی

بذكر خدا فارغ از ما سوی نشويم و بخود مشغول
ص ١٨٨
نگرديم فسحت حقيقی نيابيم و سياحت روحانی نكنيم
پس تا توانی بخود مشغول شو زيرا حقيقت بشريّه
اگر چه مستغرق در ظلمات كونيّه است لكن مقتبس

از انوار و اسرار مبدأ حقيقی و افق قدس عالم وجود است

چون بخود مشغول شود نورانيّت تزايد نمايد و همه
انوار گردد و سرّ حقيقت عليكم بانفسكم آشكار شود

سالهاست كه بمشاهده آيات آفاقيّه چشم را روشن نموديم

حال خوبست چندی نيز بكشف آثار و آيات انفسيّه
مشغول شويم يعنی سر خويش گيريم و از عالم نوش
و نيش در گذريم در زاويه فقر صرف مأوی كنيم

و در گوشه فنای محض اعتكاف نمائيم تا اين كأس بقا را

از دست ساقی فقر و فنا ننوشيم در انجمن ياران شمعی
نيفروزيم و در خلوتخانه دل مشعلی مشتعل ننمائيم
مثلی است مشهور ايّام را چندی وقف مطرب و می نمائيم
ما نيز چندی اوقات را محصور بتوجّه و تنوير حقيقت
خويش كنيم تا ملاحظه كنيم كه از افق اعلی و ملكوت
ص ١٨٩
اسمی چه فيوضاتی ظاهر و لائح گردد از بخل آوارگان
و سخاء ديگران مرقوم فرموده بوديد فقير بينوا چه
انفاق نمايد و محتاج پشيز چه چيز احسان كند
توانگرانند كه خوان نعمت نهند و ابواب بخشش

بگشايند الحمد للّه آنجناب بر سفره مهنّا و خوان مهيّا

وارد شديد و از جميع نعماء و الآء موجوده يافتيد

گرسنگی در كاشانه فقرا و بی‌برگی لانه ضعفا را فراموش

البتّه نموديد ديگر شكايت چرا و روايت از چه رو
مگر آنكه بگوئيم از عالم قناعت گذشته‌ايد و ابواب
طلب مزيد را گشاده‌ايد و از اين گذشته ما نه مرشديم

نه مسترشد نه مريديم نه مراد نه مدّعی علميم و نه مدّعی

كمال آوارگانيم بی سر و سامان و بی نوايانيم بی برگ

و مستمند و پريشان نهايت آشفته جمال دلبريم و دلداده

كوی مهوشيم دردمند طبيب الهی هستيم و مستمند
توانگر معنوی مرغ ضعيفيم لكن گرفتار دام

او هستيم پشه حقيريم لكن در پناه سليمان كشور رحمانی

ص ١٩٠
هستيم و از اين گذشته چون ببازار جوهريان گذری
نه تجلّی ياقوت رمّانی بينی و نه جلوه لعل بدخشانی
نه لؤلؤ لالا مشاهده كنی و نه درّ درّی يكتا لكن
چون بدكه خزفيان بگذری امواج خذف بينی
كه مكشوف موج ميزند و تلال شيشه بدل ملاحظه
نمائی كه برق ميزند لكن صد هزار بار خزف بدانه
گوهری برابری ننمايد تفسير سور و آيات قرآن
مجيد را خواهش فرموديد چيز مختصری مرقوم شد
لكن چون ميدان مقابليست خوش نداشتم ارسال
نمايم لهذا باقی گذاشتم و از اين گذشته اين آيات
رنّه لاهوتيّه و نغمه رحمانيّه است اين طيور بال

و پر شكسته را چه توانائی كه در اين فضاء وسيع و اوج

رفيع پرواز نمايد مگر "لا يعلم تأويله الّا اللّه و الراسخون

فی العلم" را ملاحظه نفرموده‌ايد اين عبد خود را تشنه

قطره‌ئی از بحر علم مشاهده مينمايد و اينكه چيزی
مرقوم شد نظر بخواهش آنجناب بود خبر پر مسرّتی
ص ١٩١

شنيدم و بسيار مسرور و ممنون گشتم كه اراده نموده‌ايد

كه بمجمع دينی در امريكا تشريف ببريد و بسط
حقيقت دين مبين الهی و حقيقت قرآن عظيم و علوّ
منقبت تعاليم الهی را بفرمائيد اين عزم بسيار مقبول
و محمود چه كه اهالی آن صفحات ابداً ازحقائق قرآن
و اساس دين مبين و شريعت سيّد ولد عدنان خبری
ندارند بعضی روايات مفتريه و اوهامات كاذبه
شنيده‌اند و بآن اكتفا نموده‌اند بسيار خوبست
كه از اسرار مصحف كريم و حقائق تعاليم و روش

و سلوك و اخلاق و اعمال بزرگان پيشين و قواعد و قوانين

و اصول و فروع دين مبين اسلام با خبر شوند و نبوّت

خاصّه سيّد المرسلين ثابت و محقّق گردد و فی الحقيقه

شما اگر در اين امر عظيم و خطب جسيم همّتی بفرمائيد
اجر جزيل و تأييد ربّ جليل مقرّر و محتوم است
و چنين امريرا مثل شمائی بايد اقدام نمايد چه

كه سائرين از عهده بر نميايند از خدا ميطلبيم كه تأييد

ص ١٩٢
و توفيق عنايت فرمايد و خبر و تفاصيل را باوضح
عبارات مفصّلاً بما خبر دهيد كه سبب سرور و شادمانی
وجدانی گردد باقی هميشه بر سرير شادمانی مستقرّ
باشيد والسلام مؤرّخه ١٥ ذی القعده سنة ١٣١٠
هو اللّه

يا من امتحن عبدالبهاء هل يليق لمثلك ان يمتحن عبداً

خاضعاً خاشعاً للّه لا و اللّه و لمركز الميثاق ان يمتحن اهل

الآفاق و ليس لهم ان يجعلوا عقولهم موازين الحقّ و يزنوا

بها انوار الاشراق اما سمعت بانّ عليّا عليه السلام كان

واقفا علی شفا جرف هار مرتفع فخاطبه رجل من اهل

الاوهام و قال يا اباالحسن هل تؤمن بصون اللّه و عونه

و حفظه و كلائته فقال نعم هذا حقّ بمثل ما انتم تنطقون

فقال الغافل عن ذكر اللّه يا علی اذاً فارم بنفسك من

الموقع الرفيع الی اسفل الحضيض حتّی أومن انّك
مطمئنّ النفس بحفظ اللّه و حراسته فقال علی عليه
السلام فی الجواب ليس لی ان امتحن اللّه بل للّه
ص ١٩٣

ان يمتحننی و هذا ذنب لا يغفر منّی اذاً فانتبه يا ايّها

الخائض فی غمار الامتحان من قوله عليه السلام و انت

تمتحن غيرك من لا تحيط به علماً ثمّ اعلم بانّ التثليث

عين التربيع و التربيع عين التثليث و هذا يعرفه من يعلم

لحن القول و يطّلع بالاسرار المرموزة فی سطور الكائنات

و الرسائل المنزلة من القلم الاعلی و تنكشف عن قريب
لك ما سألت عنه انكشافاً كسطوع الشمس فی كبد
السماء و تنقلب الامور و تقول سبحان مضحك النفوس
من بعد مبكاها و محيی العظم الرميم بعد بليها سبحان
ميسّر المعسور و الشارح للصدور عند تغرغر النفوس
و حشرجة النفوس سبحان من اضاء الظلام الديجور
بالنور الساطع من افق رحمة الربّ الغيور سبحان من
رفع الوضيع و وضع الرفيع و اطمس النجوم و جعلها
رجوماً لاهل الفجور و البهاء عليك اذاً فافهم هذه
الاشارات المصرّحة للعبارات و اطمئنّ بذكر ربّك
فی كلّ الاحوال و لا تمتحن احداً من بعد هذا فانّ
ص ١٩٤
الامتحان سنن الرحمن فليس للانسان الّا الاذعان
بما نزل فی القرآن و لنبلونّكم بشی من
الخوف و الجوع و نقص من
الاموال و الانفس و الثمرات
و البهاء عليك
ع ع
هو اللّه

الحمد للّه الّذی انشأ سدرة السيناء و غرسها فی بحبوحة

الفردوس الاعلی فنشئت و نمت و فرّعت و اورقت

و ازهرت و اثمرت و طالت و امتدّت فی الآفاق و اهتزّت

لها السبع الطباق فيا ايّها الفروع تمسّكوا بالدوحة
الكريمة و تشبّثوا بذيل الاصل و الارومة القديمة

و شمّروا عن ساعد الجدّ فی خدمة السدرة القويمة لعمر

اللّه انّی لمضطرب القلب و مضطرم الفؤاد و منسجم الدمع

تذرف منّی العبرات و تتصاعد منّی الزفرات و تشتدّ عليّ

الحسرات خوفاً من عواقب الفتور حذراً من عقوبات
ص ١٩٥

القصور و انحلال عقد الخريدة الغرّاء و انتثار اللئالی

النوراء عند ذلك يظلم وجه السماء و تستولی الظلمة الدهماء

علی الخضراء و الغبراء ربّ احفظ سدرة رحمانيّتك
عن عواصف الخلاف و صن دوحة صمدانيّتك عن
قواصف الشقاق و اجمع شمل احبّتك فی ظلّ
كلمة وحدانيّتك و لُمَّ شعث عبيدك فی فیء
شجرة فردانيّتك و اجعل الافنان آيات
قدس سبّوحيّتك و رايات عزّ قدّوسيّتك
انّك انت الكريم العزيز الوهّاب
ع ع
هو اللّه
ايّها الفرع الكريم من سدرة السيناء قد قضت
السنون و الشهور بل مضت الاحقاب و الدهور و لم
يرد بريد السرور مصحوباً بتحرير من ذلك الحبيب
الشكور هل الاقلام جفّت ام الصحف طويت

ام الايدی أخّرت بعد ما قدّمت ام النجوم انتثرت كلّا

ص ١٩٦
انّ الارض زلزلت و انّ السماء اقلعت و الامتحانات
اشتدّت و افتتانات سنة الشداد تعاقبت و الجبال نسفت
و الزوابع اقمعت و الاشجار انقعرت و انّك انت ايّها
الفرع الكريم ثبّت القدم علی هذا الصراط المستقيم

و اسلك فی هذا المنهج القويم و تتّبع فی السفر القديم

اللوح المحفوظ و الرقّ المنشور كتاب الاقدس و الصحف

المقدّس تاللّه الحقّ انّه لصراط السوی و السبيل المستوی

ثمّ انظر الی شرح آياته الّتی شرحها يد العظمة و الاقتدار

فی كتاب عهد اللّه العزيز الجبّار من دون حجاب
و ستار لعمرك قد تركوا المنصوص و هدموا البنيان
المرصوص و تمسّكوا بالشبهات و اهملوا الآيات

المحكمات و احتجبوا بالاوهام و غفلوا عن العزيز العلّام

فسوف تراهم فی كرب عظيم. ای فرع كريم وقت
آنست كه چون سيف شاهر گردی و شهاب ثاقب
چون علم مبين از نسيم يمين مهبّ عنايت بحركت آئی
وقت سكوت نيست و زمان سكون نه فرصت
ص ١٩٧
از دست مده و ماهی از شست منه نار موقده شو
و نيران مؤصده ناطق باش تا نخل باسق گردی و رطب
فائق ببار آوری بجهت امروز خلق شدی تا شمع شب
افروز گردی و شعله پرده سوز پرده اوهام انام بدر

و آفت انعام باش باسم اعظم كورها را بينا كن و كرها را

شنوا و مرده ها را احيا ايّام در گذر است و ملكوت

مستمرّ ما بنده آستانيم و دربان و پاسبان بيدار بايد بود

هشيار بايد زيست تو در حقّ من دعا كن تا از هر

بندی رها گردم و بخدمت عتبه عليا موفّق و بجان فشانی

مؤيّد سر بر قدم خجالت دارم و از خود شكايت
خواهم باری تو فرزانه باش و از هر قيدی آزاده
بخدمت بر خيز و بذيل هدی در آويز مستانه بگو

مردانه بكوش اللّهمّ يا مفرع الدوحة الرحمانيّة بالافنان

فی سدرة الانسان هذا فرع كريم من شجرة الاثبات
اجعله آية من الآيات و اثبت قدميه علی الصراط
و اشدد ازره علی خدمتك و قوّ ظهره فی عبادتك
ص ١٩٨
و افتح عليه ابواب معرفتك و اسبغ عليه نعمتك
و اكمل عليه عنايتك و احفظه بعونك و صونك و حمايتك
ای ربّ ربّ فروعه بفيض غمام موهبتك
و اثمر افنانه باثمار رحمتك و احفظ سلالته
فی كهف صيانتك انّك انت الحافظ
الواقی الكافی المقتدر القدير
ع ع
هو اللّه
الهی الهی هؤ لاء عباد توجّهوا الی ملكوت

رحمانيّتك و تعلّقوا باهداب رداء فردانيّتك و اخلصوا

وجوههم بجمالك و آمنوا بطلعة وحدانيّتك و كلمة ربّانيّتك

النقطة الأولی و العليّ الاعلی الّذی بشّر من فی الارض

و السماء بظهورك الاعظم شمس حقيقتك النوراء واشتعلوا

بالنار الموقدة فی سدرة السيناء و سمعوا النداء المرتفع

فی البقعة المباركة وادی طوی من جمالك الابهی

و تمسّكوا بالعروة الوثقی الآية الكبری ميثاقك العظيم

ص ١٩٩

الّذی يتموّج اعلامه علی الصرح المشيد فی هذه الفتنة

العظمی ای ربّ ايّدهم بشديد القوی و انصرهم بجنود

مجنّدة فی الملأ الاعلی و انزل عليهم ملائكة التأييد

تتری و اشدد ازورهم بقوّة عهدك يا ذا العطاء و ثبّت
اقدامهم و قوّ ظهورهم بتأييدك يا ربّ السموات العلی

انّك انت المقتدر علی ما تشاء و انّك لعلی كلّ شی قدير

ای دوستان الهی و ياران معنوی شمع روشن است
و دلبر ميثاق شاهد هر انجمن صبح منير عهد طالع است
و شعاع آفتاب پيمان ساطع نداء ملأ اعلی بلند است
و سروش ملكوت ابهی همدم هر مستمند همّتی نمائيد
و نصر الهی طلبيد و نصيب موفور بجوئيد و اسب آمال
در ميدان اقبال بتازيد موائد آسمانی است و مواهب
رحمانی فيض جاودانی است و جود آسمانی جمال ابهی
از ملكوت غيب ناصر ثابتين است و ظهير مخلصين و مجير
راسخين و معين موقنين و انّه يناديكم من ملكوت

غيب العماء ثبّتوا اقدامكم يا احبّاء اللّه سوف ترون

ص ٢٠٠
الضعفاء ايّ منقلب ينقلبون ع ع
هو اللّه

ای احبّای الهی خبر پر مسرّت اتّحاد و اتّفاق احبّاء

در اسكندريّه رسيد چه خبر خوشی بود كه سبب روح
و ريحان عبدالبهاء گشت قسم بجمال قدم روحی لاحبّائه

المتّحدين فداء كه فرح و سروری از برای عبدالبهاء جز

بشارات اتّحاد و اتّفاق احبّا نه زيرا اسّ اساس امر اللّه

وحدت و يگانگی و محبّت است كه بايد چنان قلوب

و ارواح و انفس احبّاء اللّه را احاطه كند كه كلّ عبارت

از يك هيكل رحمانی شوند و هر يكی جزئی از اجزاء

و عضوی از اعضاء لهذا بايد و شايد و سزاوار چنين است

كه هر يك خود را قربان يكديگر نمايند و فدائی
همديگر شوند اگر احبّا باينمقام بلند اعلی رسند
آنوقت جنّت ابهی در قطب امكان خيمه و خرگاه زند
و كوه و دشت و صحرا رياض ملأ اعلی شود آه وا شوقی
ص ٢٠١
لتلك الموهبة العظمی و ظماء قلبی لذلك الماء العذب

الفرات. ای احبّای الهی قدری تأمّل و تفكر در عنايات

جمال مبارك نمائيد كه آن ذات مقدّس تحمّل صد هزار
محن و آلام فرمود و ايّام مباركش جميع بصدمات
شديده گذشت تا آنكه نفوسی مبعوث شوند

كه در ظلّ كلمة اللّه المطاعه آيات توحيد گردند و بيّنات

تفريد مظاهر محبّت گردند و مطالع انوار الفت
از بيگانگی بگذرند و بيگانگی حقائق و نفوس نورانيّه

پی برند علم اتّحاد بر افرازند و خيمه اتّفاق بلند كنند

جام صهبای وحدت اصليّه در دست گيرند و در انجمن
توحيد رقص كنان جنود اختلاف را شكست دهند
ای احبّای الهی آيا از اختلاف در هيچ عهدی ثمری

اثری بار و بری لا و اللّه هميشه اختلاف ريشه كائنات را

بر انداخت و ائتلاف مطموره امكان را معموره
لامكان نمود قوّت جامعه محيط بر قوای قامعه بوده
و وحدت قلوب كاشف كروب پس شب و روز
ص ٢٠٢
تضرّع و ابتهال نمائيد و از حضرت ذوالجلال طلب
صفای قلوب و وفای نفوس كنيد اگر يكی از احبّا
قصوری نمود عفو ربّ غفور را بخاطر آريد
و مخالفت نفس شرور نمائيد زيرا نفس
در غايت غرور است اعاذنا اللّه و ايّاكم
من هذا المغرور زمام از دست گيرد
و در ميدان طغيان جولان كند
چاره جز تضرّع و ابتهال نيست
و دوائی جز عجز و نياز نه
"انّ النفس لامّارة بالسوء
الّا ما رحم ربّی"
و عليكم البهاء)
ع ع
هو اللّه
الحمدللّه الّذی كشف الظلام و محی الغمام و كشف
الحجاب و أزال النقاب فلاحت انواره و شاعت آثاره
ص ٢٠٣
و ظهرت اسراره و فاضت سحائبه فحملت ارض
الوجود بفيضه و سيبه و طيّب صيّبه و اهتزّت و ربت
و انبتت رياحين العرفان و سنابل خضر الايقان
و تعطّرت الآفاق بنفحات قدسه العابقة علی الجهات

و التحيّة و البهاء و الثناء و الصلاة علی الحقائق الرحمانيّة

و الشقائق الربّانيّة الّتی نمت و نبتت من ذلك الفيض

العظيم و السيل الّذی انحدر كالبحر المتلاطم المتدافق

بالموج الكريم و التيّار المرتفع الی الاوج الرفيع

الهی الهی لك الحمد بما اوقدت نار محبّتك الربّانيّة فی

قطب الامكان فی الشجرة المباركة الّتی لا شرقيّة و لا

غربية و تسعّرت و تلظّت و التهبت حتّی بلغ لهيبها الی

الملأ الاعلی و بذلك اقتبسوا الحقائق النورانيّة من نار

الهدی و قالوا "انّنا آنسنا من جانب الطور ناراً"

الهی الهی زد كلّ يوم فی لهيبها و اجيجها حتّی يحرّك

الاكوان زفيرها ای ربّ اضرم نار محبّتك فی
القلوب و انفخ روح معرفتك فی النفوس و اشرح
ص ٢٠٤
بآيات توحيدك الصدور و احيی من فی القبور و نبّه
اصحاب الغرور و عمّم السرور و الحبور و انزل الماء
الطهور و ادر كأسا مزاجها كافور فی محفل التجلّی
و الظهور انّك انت المعطی الباذل الغفور و انّك انت
الرحمن الرحيم.
ای احبّای الهی جام صهباء رحمانی سرشار است و بزم
ميثاق الهی پر انوار صبح موهبت ميدمد و نسيم عنايت
ميوزد و مژده الطاف از ملكوت غيب ميرسد بهار

روحانی خيمه در قطب گلشن زده و باد صبا از سبای رحمانی

مشام روحانيان را معطّر نموده بلبل معانی آغاز غزل خوانی

كرده و غنچه‌های معنوی در نهايت طراوت
و لطافت شكفته مرغان چمن مطرب انجمن گشته
و بابدع الحان و احسن انغام بآهنگ ملأ اعلی بانگ
يا طوبی و يا بشری بلند كرده و صلای سر خوشی
بر باده نوشان جنّت ابهی زده با اين فصاحت بيان
و بلاغت تبيان بر شاخسار رحمانيّت گلبانگ تقديس
ص ٢٠٥
ميزند تا افسرده گان باديه غفلت و پژمرده گان
وادی فترت بجوش و حركت آيند و در جشن عيش
و عشرت حضرت احديّت حاضر شوند الحمد للّه
آوازه امر اللّه شرق و غرب را احاطه نموده و صيت
عظمت جمال ابهی جنوب و شمال را بحركت آورده
آهنگ تقديس است كه از اقليم امريك بلند است

و نعره يا بهاء الابهی است كه از دور و نزديك متواصل بملأ

اعلی شرق منوّر است غرب معطّر است جهان
معنبر است نفحات بقعه مباركه مشك اذفر است
عنقريب ملاحظه مينمائيد كه اقاليم تاريك روشن گشته
و كشور اروپ و افريك گلبن و گلشن شده ولی

چون آغاز طلوع اين مهر تابان از افق ايران بود و از آن

خاور بباختر اشراق فرمود آرزوی دل و جان

چنان است كه شعله آتش عشق در آن خطّه و ديار شديد‌تر

باشد و نورانيّت امر مبارك پديد‌تر ولوله امر اللّه

غلغله در اركان آن كشور اندازد و روحانيّت كلمة اللّه

ص ٢٠٦
چنان جلوه نمايد كه آن اقليم مركز صلح و صلاح
گردد و راستی و آشتی و مهر و وفاء يعنی ايران
سبب حيات جاودان جهانيان گردد و علم صلح

عمومی و امان و روحانيّت محضه در قطب امكان بر افرازد

ای احبّای الهی الحمد للّه امر الهی در دوره بهائی
روحانيّت محضه است تعلّق بعالم جسمانی ندارد

نه جنگ و جدال است و نه ننگ و وبال نه نزاع با امم است

و نه پرخاش با قبائل و ملل جيشش محبّت اللّه است
و عيشش صهبای معرفت اللّه جنگش بيان حقيقت است
و جهادش با نفس امّاره بد طينت مظلوميّت كبری
غالبيّت است و محويّت و فنا عزّت ابديّه باری
روحانيّت اندر روحانيّت است تا توانيد خاطر موری
نيازاريد چه جای انسان و تا ممكن سر ماری مكوبيد
تا چه رسد بمردمان همّت بر آن بگماريد كه سبب حيات
و بقا و سرور و فرح و راحت و آسايش جهانيان گرديد
خواه آشنا و خواه بيگانه خواه مخالف و خواه موافق
ص ٢٠٧
نظر بپاكی گهر و يا ناپاكی بشر ننمائيد بلكه نظر
برحمت عامّه خداوند اكبر فرمائيد كه پرتو عنايتش
جهان و جهانيان را احاطه نموده و فيض نعمتش عارفان

و جاهلان را مستغرق فرموده بيگانه مانند آشنای يگانه

بر خوان انعامش حاضر و منكر و مدبر مانند مقبل
از دريای الطافش مغترف احبّای الهی بايد مظاهر
رحمت عامّه باشند و مطالع فيض خواصّ مانند آفتاب

بر گلشن و گلخن هر دو بتابند و بمثابه ابر نيسان بر گل

و خار هر دو ببارند جز مهر و وفا نجويند و طريق جفا
نپويند و غير از راز صلح و صفا نگويند اين است
صفت راستان و اين است نشانه بنده آستان. جمال
ابهی روحی لاحبّائه الفداء تحمّل مصائب كبری فرمود

و بلايای بی‌منتهی دمی نياسود و نفسی براحت بر نياورد

آواره كوه و هامون گشت و سرگون قلاع و سجون شد
حصير ذلّت كبری را سرير عزّت ابديّه شمرد و زنجير
و اغلال را طوق عزّت و استقلال يافت شب و روز
ص ٢٠٨
در تحت تهديد شمشير بود و حاضر صعود بر صليب
تا اين جهان را روحانيّت بخشد و بسنوحات رحمانيّت

بيارايد و جهان بياسايد نزاع و جدال از ميان بر خيزد

و سيف و سنان بدل بروح و ريحان گردد و جنگ
و عدوان منقلب بمحبّت و امان يعنی ميدان جيش
و طيش مبدّل بعشرت و عيش گردد و ساحت رزم
خونريز بزم مشكبيز شود جنگ ننگ گردد و حرب
و ضرب بمثابه جرب منفور قبائل و امم شود صلح

عمومی در قطب عالم خيمه بر افرازد و بنياد حرب و قتال

از بن بر اندازد پس بايد احبّای الهی اين درخت
اميد را از جويبار همّت آبياری كنند و بنشو و نمايش

پردازند در هر اقليم كه مقيمند با قلب سليم يار و نديم

قريب و بعيد گردند و با خلق و خوئی چون بهشت برين
ترويج دين و آئين رحمانی نمايند ابدا آزرده نگردند
افسرده نشوند پژمرده ننشينند آنچه جفا بيشتر بينند

وفا بيشتر نمايند و هر چه بلا و عذاب زيادتر كشند جام

ص ٢٠٩
عطا بيشتر بخشند اين است روح هيكل عالم و اين است

نور تابنده در قلب عالم و ما عدای اين لا ينبغی لعبوديّة

عتبة ربّ العالمين. ای احبّای الهی آفتاب حقيقت
از افق غيب تابنده و درخشنده فرصت غنيمت

شمريد مانند سرو روان در اين جويبار نشو و نما نمائيد

و سر بر افرازيد
"تمتّع من شميم عرار نجد فما بعد العشية من عرار"
الحمد للّه اعلی حضرت شهرياری حليم و سليم

و بردبار است و مهربان و غمخوار داد پرور است و عدالت

گستر بشكرانه اين نعمت و كمال صدق و استقامت
بدعای بقای ديهيم تاجداری و دوام سرير شهرياری
بپردازيد و در ماموريّت و آبادی و مدنيّت و تحصيل
معرفت و تزييد تجارت و ترقّی زراعت و تحسين صناعت

و ترقّيات عصريّه از هر قبيل كوشش نمائيد ايران بعون

و عنايت حضرت يزدان در ظلّ سلطنت اين جهاندار

ان شاء اللّه دار الامان گردد و مركز ترقّی بی‌پايان.

ص ٢١٠
ای احبّای الهی المنة للّه كه علم مبين عهد و پيمان
آناً فآناً بلند‌تر گشته و درفش غل و غش معكوس
و منكوس گشته چنان زلزله بر اركان ظلوم و جهول
افتاده كه مانند قبر مطمور شده و مانند خفّاش كور
در زاويه گور خزيده و از آن سوراخ گاه گاهی بمثابه
وحوش فريادی بر آرند سبحان اللّه ظلمت چگونه
مقاومت نور منير نمايد و حبال سحر چگونه متانت
ثعبان مبين بنمايد "و اذا هی تلقف ما هم يؤفكون"
افسوس كه خود را بافسانه افسون نمودند و بهوسی
بی‌نفس كردند عزّت ابديّه را فدای نخوت بشريّه

نمودند و بزرگواری دو جهان را قربان نفس امّاره نمودند

هذا ما اخبرناكم به فسوف ترون المجانين فی خسران
مبين. ربّ و رجائی ايّد احبّائك علی الثبوت علی
ميثاقك العظيم و الاستقامة فی امرك المبين و العمل

بما امرتهم فی كتابك المنير حتّی يكونوا اعلام الهدی

و سرج الملأ الاعلی و ينابيع الحكمة الكبری و نجوم
ص ٢١١
الهدی فی افق العلی انّك انت القويّ المقتدر القدير
ع ع
هو اللّه

يا من ترشّح اناء قلبه بماء محبّة اللّه و تنوّر زجاج فؤاده

بانوار معرفة اللّه انّی تلوت كتابك و رتّلت آيات شوقك

الی اللّه و التذّ مسمعی بذلك الخطاب و قرّت عينی
بمطالعة الكتاب فلمّا امعنت النظر فی معانيه وجدتها

فزعاً و جزعاً من فرقة جناب الاستاذ و الحال لو اطّلعت

علی حكمة اغترابه لطفحت قلبك بملأ السرور من هذا
السفر المشكور لانّ فيه خدمة لامر اللّه و نشراً

للنفحات فی اقاليم شاسعة الارجاء عظيمة الاهمّيّة فی

مستقبل الزمان و انّی اؤكدّ لك بانّ هذا الفراق موقّت

محدود و سيرجع اليكم ببشارة و سرور يلوح نوره فی
الوجوه و ينشرح به كلّ عبد متوجّه الی ملكوت
الوجود و عليك التحيّة و الثناء
ع ع
ص ٢١٢
هو الله

اللّهمّ يا موئلی و مهربی و مقصدی و منائی ترانی يا الهی

مستغرقاً فی غمار البلايا و متعمّقا فی بحار الرزايا و يمرّ

منها علی العمق المتلاطم و يموّج منها علی القلزم الخضّم

المتفاقم و انّ السهام مفوّقة و الالسنة مصوّبة و السيوف

مسلولة و الهجوم من كلّ الجهات القاصية و الدانية
و انّی فريد وحيد جريح صريع عليل ذليل بين ملل
ساطية و امم عاتية و مع ذلك تقدّر علی مصائب قاصمة

للظهور و غالبة علی ظلام الديجور شاققة للجيوب قاطعة

للقلوب منها مصيبة عبدك الّذی انشأته فی مهد عنايتك
و ارضعته من ثدی رحمتك و ربّيته فی حجر موهبتك
و ارشدته فی حصن هدايتك حتّی اجتذبته بنفحاتك الی

مدينتك و شرّفته بلقائك و اسمعته خطابك و حملته كتابك

و ارسلته الی الديار بنفحات الآثار و الواح الاسرار

و جعلته بريداً لكلامك المجيد و وسيطاً لايصال كتابك

الكريم فشمّر يا الهی عن اذيال الجهد البليغ و لم يأل

ص ٢١٣

جهداً بالسعی فی المهابة و السباسب و لم يقصر بالوجد فی

البوادی و الضواحی و البراری حتّی اوصل زبرك
و صحائفك الی احبّائك و القی قميص الواحك علی اعين
اصفيائك فارتدّ بصيراً كلّ عين ابيضّت من البكاء فی
فراقك و تعطّر كلّ شمّ استعدّ لاستشمام نفحات قدسك

و تتابعت يا الهی منه هذه الخدمات الباهرة فی مدينتك

الزاهرة و هو حامل لالواح تبشيرك و قاصد لاقاليم
تعليمك الی ان هاجرت بقدرك و قضائك الی ارض
السرّ مقرّ نشر نفحاتك و اعلاء كلمتك و ظهور برهانك
و هو اوّل من حمل صحفك الی سائر الجهات و نشر
يا الهی تلك النفحات و شرح قلوب احبّائك بالبشارات

و لمّا ارسلوك يا محبوبی المترفون الی هذا السجن المحتوم

و قطعوا عنك النبأ الی الّذين احترقوا بنار الحرمان فی

سائر الاقاليم القاصية الثغور قصدك ذلك القاصد

الغيور و لم تاخذه لومة الجمهور يا ربّی الغيور فدخل

سجنك الاعظم و ورد عليك بقلب خافق و فؤاد مضطرم
ص ٢١٤
و دمع منسجم و صبر منصرم و تشرّف يا محبوبی بالمثول
و حظی بالحضور و اكتحل بتربة عتبتك الطاهرة
الزكيّة فی عين قريحة منهمرة الدموع ثمّ ارسلته الی
احبّائك الّذين قرحت اعينهم من البكاء فی فراقك
و احترقت قلوبهم بنار الجوی فی هجرانك و تفتّت
اكبادهم من نيران الاسی مستعرّی الاحشاء و حملته
الالواح المرسولة الی الاحبّاء فی اقاصی الارجاء
ای ربّ طوی البيداء و قطع الصحراء و تجاوز الجبال

و البحار و الهضاب و بلّغ رسائلك و فرّح قلوب احبّتك

و شرح صدور صفوتك و جعلهم ناطقين بذكره فی عتبتك

و متشفّعين فی حضرتك و توالت يا الهی منه هذه المساعی

الجليله و تتابعت منه هذه الخدمات العظيمه و توفّق

بالقبول و المثول و الاصغاء و الخطاب و صدور الالواح

و حصول الفوز العظيم فی كلّ صباح و مساء ای ربّ
نوّر وجهه فی الملأ الاعلی و عطّر مشامه بنفحات
القدس فی جبروتك الاسمی و ادخله فی ملكوتك
ص ٢١٥

الابهی و شرّفه باللقاء و اسكنه فی جوار رحمتك الكبری

وانله الموهبة العظمی و ظلّل عليه السدرة المنتهی و اسقه

من كأس التسنيم فی الحديقة الغلباء و البسه
حلل الغفران و الاحسان فی الرياض العلياء
انّك انت الكريم و انّك انت
الرحمن الرحيم
ع ع
هو اللّه

يا احبّاء الرحمن و امناء الاسرار لعمر الحقّ انّ قلزم

الميثاق قد هاج و ماج و طمطام العهد تلاطم و تفاقم

بأمواج كالجبال و قذف الاجسام الميّتة و الاصداف الخالية

الخاوية الی سواحل الهاوية و الدمار و ساء مثوی اهل

الغرور و الاستكبار فهؤلآء الاجسام الميّتة و الاجساد

البالية و العظام الرميمة و الاصداف الخاسئة الخاسرة

اجتمعت و التئمت و تمنّت منع بحر الميثاق عن الامواج

و تسكين طمطام الاكرم من الهياج بعد ما ارتعدت
ص ٢١٦
الآفاق من دويّ الزمان الّذی طنطن فی آذان
الملأ الاعلی فسبحان ربّی الابهی
و البهاء عليكم يا اهل الميثاق
ع ع
هو اللّه
الهی الهی كيف يدلع لسانی و كيف يتحرّك بنانی

و انّ احزانی تموّج موج القلزم الاعظم و يتلاطم كالمحيط

الزاخر المتفاقم و اشتدّت عليَّ الامور و ضاقت البسيطة

عليّ كانّها بئر ظلماءٍ ليس لها قرار مقدور و انّی اتجرّع

فيها كؤوس البلاء فی كلّ آن و زمان و احترق بنيران

الباساء و الضرّاء فی كلّ وقت و اوان منها يا الهی هذه

الكأس الحنظل الّتی سقيتها فی هذه الايّام من يد
قضائك المحتوم و قدرك المقدور حيث دعيت عبدك
سليمان العرفان الی ملكوتك فاجاب و رفعته اليك
يا ربّ الارباب و اجرته فی جوارك و ادركته من
الاحتراق فی فراقك و تركتنی غائصا فی بحور الحرمان
ص ٢١٧
عن وصالك و تائها فی تيه الهجران عن لقائك ای ربّ
هذا عبدك الّذی آمن بك و بآياتك و استشرق من
انوارك و اكتشف من اسرارك و آمن بجمالك الاعلی
و استظلّ فی ظلّ سدرتك المنتهی و شرب كأساً دهاقاً
من يد ساقی العطاء الی ان انجذب بنفحات ملكوتك

الابهی و اسرع الی مشهد اللقاء و حضر بين يديك خاضعاً

خاشعاً متصدّعاً مشتعلاً منجذباً فائزاً بالاصغاء و سمع

الخطاب و نطق بالصواب و تولّه من نور الانجذاب
و ذاق شهد الوصال و ثمل من صهباء مشاهدة الجمال
فی سرادق الجلال و توجّه الی العدوة القصوی جنوب
الغبراء و نادی باسمك و نطق بثنائك و دعا الی امرك
و بيّن برهانك و اشهر آثارك و كشف اسرارك و هدی
جمّا الی معين عذب عنايتك و ادخلهم فی خباء هدايتك
و نوّر ابصارهم بانوار موهبتك و صفی قلوبهم بظهور
الطافك فرجع الی مقرّ اشراقك و عاد الی مطلع
انوارك و مكث فی ظلّ قبّتك النوراء طائفاً حول
ص ٢١٨
مطاف ملأك الاعلی مقبلاً تراب عتبتك العلياء ساجداً

لتربة البقعة المباركة البيضاء الی ان ارتجی الی جوار

عفوك و غفرانك و دخل علی نزلك بجودك و احسانك
ای ربّ ادخله فی خباء مجدك و حديقة قدسك و رياض
رضاك و ارزقه لقائك و اسكنه فی جوارك و ادر
عليه كؤوس الطافك و ادم عليه موائد مواهبك
و اجعله نوراً فی الافق المبين و اعل درجته
فی العلّيين انّك انت الكريم الرحيم
ع ع
هو اللّه

قد اشرق الآفاق من انوار نيّر الاشراق طوبی للفائزين

قد ارتفع النداء من الشجرة المباركة فی طور سينا
طوبی للسامعين قد تعطّرت الارجاء من نفحات فی

البقعة البيضاء طوبی للمستنشقين قد تجلّی نور التوحيد

فی هيكل التفريد طوبی للمستشرقين قد كشف
الغطاء عن وجه البهاء طوبی للمنجذبين قد دارت
ص ٢١٩
كأس العطاء الطافحة بصهباء الوفاء طوبی للشاربين
قد تجلّل ملكوت الابهی و هلّل الملأ الاعلی طوبی
للفائزين قد فاض سحاب الكرم بالفيض الاعظم
انّ هذا لفيض عظيم قد تنوّرت القلوب من انوار
وجه المحبوب انّ هذا لنور مبين قد تردّی
عبدالبهاء برداء العبوديّة لاحبّاء البهاء
و انّ هذا لفوز عظيم
ع‌ ع)
هو اللّه
ای پروردگار اين دوستانت را در بوستان عنايت
و گلستان موهبت در كنار جويبار احديّت سرو های
پر نضارت و طراوت فرما و اين اختران نورانی را
در خاور رحمانی روشن و درخشان نما و اين تشنگان
باديه هجران را بر بحر بی‌پايان وارد كن و اين
گمگشتگان صحرای اشتياق را بوثاق نور آفاق در آر
تا در ظلّ كلمه توحيد بتمجيد تو مشغول گردند و در
ص ٢٢٠
انجمن امكان سرمست جام تو شوند و در بزم الست
هر يك قدحی بدست گيرد و رقص كنان و پا كوبان
در وجد و سرور آيد و در شوق و شور نغمه آغاز كند
كه محيّر عقول و شعور گردد ای يار مهربان ای پاك
يزدان عنايتی نما موهبتی عطا فرما احسانی كن
تأييدی ده توفيقی بخش تا بآنچه رضای مبارك است
موفّق گرديم و مؤيّد شويم توئی مقتدر و توانا
و مؤيّد و دانا. ای متشبّث بذيل عنايت شكر كن
حضرت قيّوم را كه در فجر هدی بنور موهبت كبری
فائز گشتی و استفاضه از كوكب درّی نقطه اولی
نمودی و استضائه از انوار مقدّسه شمس حقيقت اسم
اعظم كردی حال از الطاف و عنايت حضرت احديّت

ميطلبيم كه بقوّتی موفّق گردی كه هزار متزلزل ميثاق را

بنفحات ثبوت راسخ گردانی و چنان در بزم عهد
جلوه كنی كه چون شمع پرتو افشانی جميع دوستان را
فرداً فرداً تكبير ابدع ابهی ابلاغ نمائيد شب و روز
ص ٢٢١
بيادشان مشغوليم والبهاء عليك ع ع
هو اللّه

الهی تری توحّدی و تحزّنی و تحرّقی و تلهّفی و تنهّدی

فی هذه البيداء من حرمانی عن المشاهدة و اللقاء

و هجرانی عتبتك العليا و حديقتك الغنّاء و غليل شوقی

و عظيم توقی الی الصعود الی جوار رحمتك الكبری
و تضمّن الغبراء جسدی تحت اطباقها متذلّلاً لعظمتك
العظمی و تسمع نياحی و صياحی و صريخی فی هذا الفضاء

مبتهلاً اليك و متضرّعاً بباب رحمتك الّتی سبقت الاشياء

ای ربّ تری مدامعی تجری كفيض السحائب و تتلهّب
نيران حرمانی كلظی نار مؤصدة فی منابة شجرة الغضا
و القلب يشكو الجوی و يحنّ الی ملكوتك الابهی
ای ربّ ارزقنی كأس الردی بعد ما اذقتنی سمّ النوی

بعزّتك انّها اشهی و احلی و ليس لی من مناص من البلاء

و الآس الّا الوفود بباب رحمتك يا ربّ الآخرة و الأولی

ای ربّ ان قدّرت عليّ البعاد عن تلك الروضة المقدّسة

ص ٢٢٢

مطاف الملأ الاعلی لا تحرمنی عن نفحاتها المعطّرة للآفاق

و فوحاتها المنتشرة فی سبع طباق ای ربّ ارحم اسقامی
و تسهّدی و احزانی و توقدّی بنار حرمانی و توحّدی
فی هجرانی و آنسنی فی وحشتی و ارحنی من دهشتی
و اجرنی من عذابی و انقذنی من عقابی فو عزّتك ليس

لی شفاء لعلّتی و لا رواء لغلّتی الّا الهلاك فی مفاوز

الفراق متلهّبا بنار الاشتياق يا محبوب الآفاق ادركنی

بفضلك و جودك و نجنّی برحمتك و هوّن عليّ
المشكلات و خلّصنی من المعضلات وا شوقی
للوفات و وا ظمأی للتجرّع كأس الممات فانّ
العظم يا الهی قد وهن و الجسم انضنی
من عظم المحن و البلايا تتابعت
فی السرّ و العلن انّك
انت المقتدر الكريم
ع ع
ص ٢٢٣
هو اللّه
ای سر گشته دشت و صحراء محبّت اللّه اگر چه

تبريز تب خيز بود و اردبيل از باده بلايا و محن جامی لبريز

آذربايجان زنجير و زندان بود و قزوين و زنجان اسيری

در دست عوانان سيه جان الحمد للّه چون بطهران رسيديد

از ظلم و عدوان رهيديد و در دار الامان منزل و ماوی
گزيديد در پناه شخص خطيری مسكن نموديد
و در مهمان خانه اميری وطن كرديد كه ملجأ فقراست
و پناه ضعفا حصن حصين خائفانست و كهف متين
مضطربان فرياد‌رس مظلومان است و حامی مطلق
ستمديدگان از نسائم گلشن عرفان مشامی معطّر دارد
و از مشاهده آيات باهرات جليل اكبر بصری منوّر
در ساحت نيّر اعظم حقيقت ذكرش مذكور بود
و بعدالت و انصاف و مروّت موصوف

آمديم ای شاه اينجا ما قنق ای تو مهماندار سكان افق

از خلق و خوی و احوال دلجوی و گشايش روی آن
ص ٢٢٤
حضرت تلافی چوب و چماق و ضرب و شتم و جرح
اهل نفاق شد زبان بشكرانه گشا و در گلستان
محامد و نعوت الهيّه چون طيور حدائق ملكوت آغاز
نغمه و ترانه نما در جميع اعصار و قرون علماء سوء
موجود و منشاء فساد و طغيان اهل عناد بودند اين است

كه در قرآن ميفرمايد "و اضلّه اللّه علی علم" و در آيه

ثانيه ميفرمايد "فرحوا بما عندهم من العلم" و در حديث

ميفرمايد "فقهاء ذلك الزمان شرّ فقهاء تحت ظلّ
السماء منهم ظهرت الفتنة و اليهم تعود"
شيخ بهائی ميگويد
علم نبود غير علم عاشقی ما بقی تلبيس ابليس شقی
ملّای رومی گفته

ورنه اين زاغان دغل افروختند بانگ بازان سپيد آموختند

بانگ هدهد گر بياموزد قطا راز هدهد گو و پيغام سبا

ص ٢٢٥
باری آنچه در اردبيل ضرب چوب و چماق بود در اينجا
پرند و پرنيان كوشك و اطاق در آنجا هر دمی زخم شديد
و در اينجا در هر نفس مرهمی جديد در آنجا مشقّت
و زحمت بی‌پايان در اينجا مروّت و مرحمت بيكران
در آنجا زحمت اغلال و زنجير در اينجا حلاوت شهد
و شكر و شير در آنجا سبّ و دشنام و در اينجا نقل
و بادام فردوسی ميگويد
اگر بگذری سوی انگشت گر از او جز سياهی نبينی اثر
بعنبر فروشان اگر بگذری شود جامه تو همه عنبری
خوب سياحت و سيريست گاهی مهمان در مدارس
و دادرسی نيافتی و گاهی گوشه‌نشين صومعه و خانقاهی
و پناهی نجستی گاهی چون صهبای در خمخانه مستوری
پرده نشينی و گهی چون گل سوری رسوای كوی و بازاری

و با يار و اغيار هم‌نشينی گهی در ظلمت‌كده زندان قرين

مجرمينی و گهی در بارگاه عنايت و خوابگاه راحت سر ببالين

پرنيان هند و چين دمی اسير سلاسل و زنجيری و زمانی
ص ٢٢٦
امير كشور آسايش و راحت و نعمت بی‌نظيری ديگر

تماشا و سيری در اين عالم فانی اعظم از اين نه اين سير

اجسامست از خدا ميطلبم كه سير روحانی ميسّر گردد

و بتفرّجگاه الهی پی بری در اين وقت زندان حكم ايوان

يابد و زحمت زنجير و حدّت شمشير حلاوت شهد
روضه رضوان بخشد اسيری اميری گردد و مردگی
زندگی شود زخم مرهم شود و زهر داروی اعظم
گردد ذلّت عزّت سرمديّه شود و زحمت رحمت
ابديّه گردد و سالك گهی چون خليل در آتش چهره
بر افروزد و گهی چون يحيی خون خويش سبيل سازد
گهی چون يوسف چاه و زندان جويد و گهی چون
آفتاب حقيقت فلك شهادت حسين مظلوم روح الوجود

له الفدا سينه را هدف سهام و سنان سازد زنده دل بايد

در اين ره صد هزار تا كند در هر نفس صد جان نثار
باری علی العجاله تو خوش بخت بودی چه كه در ظلّ
اين شخص خطير افتادی و ابن ابهر در سايه امير كبير
ص ٢٢٧
آن حبس و زندان ديد تو قصر و ايوان يافتی آن زجر
شديد ديد تو اجر مزيد آن تلخی قهر يافت تو حلاوت
لطف و مهر او بتاريكی چاه راه يافت تو باوج ماه
خون دل و جام می هر يك بكسی دادند
در دائره قسمت اوضاع چنين باشد
خلاصه از الطاف خفيّه پروردگار اميدواريم كه هميشه

بر مسند عزّت مستقرّ و بر صدر جلال مقرّ يابند و در صون

حمايت الهيّه محفوظ و مصون مانند و بمنتهای آمال
مقرون گردند السلام علی من اتّبع الهدی
ع ع
هو اللّه
ای شخص عظيم محترم در جرائد شرق و غرب
تفصيل مجلس صلح ملل كه در تحت رياست شما تشكيل
ميشود ملاحظه گرديد و نهايت سرور و فرح حاصل شد
كه الحمد للّه در تحت رياست شخصی جليل مجلس صلح
ملل تشكيل ميگردد امروز در عالم وجود امر مهمّی
ص ٢٢٨
اعظم از اين نه زيرا سبب آسايش آفرينش است و راحت
جميع ملل و دول و سعادت هزاران از افراد بشر چه
امری از اين اعظمتر واضح است كه نهايت اهمّيّت را
دارد بلكه سبب نورانيّت شرق و غرب گردد

و باعث صورت و مثال الهی در عالم انسانی و جلوه فضائل

نامتناهی لهذا اين مشتاق هرچند با آن سرور آشنائی
نداشتم ولی اين امر عظيم و همّت عالی شما سبب شد
كه غايبانه نهايت محبّت حاصل نمودم لهذا بتحرير اين
نامه پرداختم اين قضيّه صلح ملل را حضرت بهاء اللّه
در ايران در شصت سال پيش يعنی در سنه پنجاه و يك
مسيحی تاسيس نمود و در اين مدّت در اين خصوص
لوائح و الواح بسيار اوّل در ايران نشر فرمود و بعد
در سائر جهات نيز انتشار داد تا آنكه در كتاب اقدس
كه قريب پنجاه سال پيش نازل شده مسئله صلح عمومی را
تصريح فرموده و بعموم بهائيان تكليف فرموده كه بجان

و دل در اين امر عظيم جانفشانی نمايند حتّی جان و مال

ص ٢٢٩
خويش را فدا كنند و ترويج الفت ملل و مذاهب نمايند
و اعلان وحدت عالم انسانی در جميع اقاليم عالم كنند
در ايران ملل متعدّده موجود مسلمان و مسيحی و يهود
و زردشتی و مذاهب متعدّده نيز موفور بقوّت تعاليم

بهاءاللّه چنان تأليف و محبّت در ميان اين ملل و امم

حاصل گرديد كه حال مانند برادر و يا پدر و پسر و مادر

و دختر با يكديگر متّحد و متّفق و آميزش مينمايند چون

در محفل اجتماع كنند اگر شخصی وارد گردد از شدّت
الفت و محبّت آنان حيران ماند ابداً اثر اختلاف
و جدائی نبيند بعضی از الواح حضرت بهاءاللّه در اين
خصوص ترجمه در امريكا شده بطلبيد شايد بدست آيد
ملاحظه خواهيد فرمود كه چه اساس متينی حضرت

بهاءاللّه در عالم وجود تأسيس فرموده كه عاقبت منتجّ

وحدت جميع بشر گردد همچنين مكاتيب متعدّده

بسيار از قلم اين مشتاق صادر آنانرا نيز بطلبيد شايد

ترجمه‌اش را در امريكا بيابيد باری حضرت بهاءاللّه
ص ٢٣٠
در اين نشئه انسانی در حديقه وحدت عالم بشر غرس
پر ثمری فرموده اميدوارم كه آنجناب نيز در فكر
آبياری اين حديقه هستيد لهذا لازم دانستم
كه ممنونيّت و خوشنودی خويش را از آنجناب بيان

نمايم تا نام نيك شما در ايران بلكه عموم شرق انتشار

يابد تا اهل شرق نام شما را ببزرگواری ياد نمايند
و در حقّ شما دعا كنند و طلب تأييد نمايند تا اين
مبادی الفت و صلح ملل و دول بل عموم افراد انسانی
تأسيس تامّ يابد و انتشار عمومی حاصل نمايد و خواهش
از شما دارم كه احترامات فائقانه مرا قبول فرمائيد
ع ع
هو اللّه
يا من انجذب بسطوع نور اشرق من مطلع الاسرار
حيّ علی الفوز العظيم حيّ علی النور المبين حيّ علی
الحظّ الجليل حيّ علی الفضل البديع حيّ علی الميثاق
الغليظ قد اخذت الزلازل و تتابعت النوائب و تفاقم
ص ٢٣١
الامتحان و تعاظم الافتتان و اظلمت آفاق قلوب اهل
النسيان بغيوم كثيفة من الطغيان و نضب ماء الايقان
و نبع حميم الظنون و الاوهام شاعت الشبهات و ذاعت
المتشابهات قد تركوا المركز المنصوص و البنيان
المرصوص و اتّبعوا كلّ خابطة عشواء و ناطقة صمّاء
و حادية عمياء احسبوا انّهم تركوا سدی كلّا اذا صدح
الورقاء فی رياض البقاء و غنّت حمامة القدس فی غياض

الكبرياء و سطعت انوار التأييد فی قطب السماء و اشرقت

مصابيح التوحيد فی زجاجات الاصطفاء و مهّدت
الطرق و استقامت السبل و نفخ فی صور الانجذاب و نقر
فی ناقور الحياة و صال جنود الملكوت الابهی و جال
خيل ملائكة الملأ الاعلی و خفق علم الميثاق و انتشر

شراع العهد و الوفاق يومئذ تری الثابتين فی جنّة النعيم

فی ظلّ ممدود و مقام محمود و عطاء مشهود و تری
المتزلزلين فی ظلّ يحموم و مقام مشئوم و ضنك و غموم
و خسران الی يوم يبعثون ع ع
ص ٢٣٢
هو الله

ايّها الفرع الرفيع من السدرة الرحمانيّة تاللّه الحقّ انّ

حوريّات القدس فی غرفات الفردوس اخرجن رؤوسهنّ
من الحجرات و صدّحن كالطيور بمزامير آل داود

و قلن ابشروا ايّها الروحانيون واستبشروا ايّها الربّانيّون

افرحوا ايّها النورانيّون سرّوا ايّها الثابتون الراسخون

بنصرة ربّكم الرحمن و نزول جنود مولاكم الحيّ القيّوم

من ملكوته الابهی و جبروته الاسنی تاللّه قد خرقت
الصفوف و ارغمت الانوف و تشتّت شمل الاحزاب

و تفرّق جمع ملل الآفاق و نبتت الاباهر فی جناح العقاب

و نسل ريش الغراب و اشتدّت الريح الذارية علی البعوض

و الذباب قد سطع النور و انكشف ظلام الديجور
و دارت كأس مزاجها كافور و ظهرت آيات يوم النشور

و الثابتون فيما اشتهت انفسهم خالدون و يشكرون ربّهم

بما اتاهم و هم فی جنّة الخلد داخلون و من نغمات ورقاء

الاحديّة يستبشرون و بنعمة ربّهم يتلذّذون ع ع
ص ٢٣٣
هو اللّه
قد انتشر نفحات الربّ السبّوح القدّوس فی ارض
النفوس و تفتحت اجنحة الطاوس فی هواء الفردوس
و ترنّمت الطيور فی حديقة الظهور يوم اشرق نيّر
جبل الطور و اتقدّت نار اللّه الموقدة فی اعلی
قلل السرور و دارت كأس مزاجها كافور
و ثملت الارواح من تلك الصهباء و امّا
الآن قد اشتدّت زوابع الافتتان
و الامتحان طوبی للثابتين بشری
للراسخين من هذا الفضل
العظيم فانّ الامتحان
رحمة للموقنين و نقمة
للمتزلزلين
ع ع
ص ٢٣٤
هو اللّه
يا من انتشأ من سلاف محبّة اللّه قد انتشرت اجنحة
الطاوس فی قطب الفردوس و نعب الغراب فی مزبلة

الخراب و غنّت الورقاء فی ايكة الوفاء و نعق البوم فی

ارض الشوم تنبّهوا يا احبّاء اللّه قد اخبرناكم من قبل

ستنتشر اوراق الشبهات فی كلّ الجهات و تأخذ زلازل
الارتياب اهل الاجتناب و ترجف الراجفة اركان
الضعفاء الّا من تمسّك بالحبل المتين و سلك فی
الصراط المستقيم اولئك عليهم صلوات
من ربّهم الكريم
ع ع
هو اللّه
ايّها النجمان البازغان فی افق محبّة اللّه قد حمی
الوطيس و فار التنور و تشهق الطاوس و نعب الغراب
و صفر العقاب و خضعت الاعناق و ذلّت الرقاب سبّوح
قدّوس ربّ السرّ المصون و الرمز المكنون "انّ فی
ص ٢٣٥
ذلك لآية لقوم يعقلون" فانظر الی ما يقول الغافلون
الناكثون الناكصون علی اعقابهم و هم عن فضل ربّك
لمحجوبون "ذرهم فی خوضهم يلعبون" حتّی يأتيهم نبأ
ما كانوا به يستهزءون "سيستدرجهم ربّهم من حيث
لا يشعرون" أ تظنّان انّهم يفهمون او يدركون
"كلّا ان هم الّا صمّ بكم عمی لا يعقلون"
و البهاء عليكما من ربّكما القيّوم
ع ع
هو اللّه
يا من تعطّر مشامه من نفحات القدس انّی اخاطبك
من هذه البقعة المباركة منشا الانوار مطلع الاسرار

مشرق الآيات يا ايّتها الحقيقة المستفيضة من فيض القدم

فی يوم ظهور الاسم الاعظم قد جاء يوم خلع العذار فی
حبّ محبوب الابرار و النشر لسحيق المسك و عبير
الذكر و شرب رحيق الانجذاب و كشف الغطاء و جزل
العطاء و اشراق الانوار و هتك الاستار و ظهور
ص ٢٣٦

الاسرار و بروز الاحرار ينبغی لمثلك ان تسابقی الابرار

و تسعی فی اعلاء كلمة اللّه و نشر نفحات اللّه و تعطير

مشام احبّاء اللّه و احياء النفوس الميّتة بنفحة الحياة

و اظهار الآيات البيّنات لعمرك ليوفّقك ربّك باليد

البيضاء و يؤيّدك بثعبان مبين قد انقضت الايّام و مضت

الاعوام و ضاقت الاوقات و تعكرت كأس الحياة

فاغتنمی الفرصة فی هذه الايّام و اشرقی فی زجاجة الابتهال

بانوار الهداية الكبری و الضراعة العظمی ليجعلك
اللّه آية باهرة ساطعة فی افق التوحيد و راية
شاهرة علی جبل التفريد
والبهاءعليك
ع ع
هو اللّه
ای بشير حقّ بشير مصری حامل قميص يوسف
كنعان بود امّا تو حامل پيرهن عزيز مصر رحمان ببين
تفاوت ره از كجاست تا بكجا ولی قوّت استشمام پير
ص ٢٣٧
كنعان لازم تا رائحه اين قميص يوسفی استنشاق نمايد
و قدرت استنشاق يعقوب الهی واجب تا رائحه جان بخش
پيرهن اين يوسف الهی استشمام كند مقصود اينست
كه بوی دلجوی اين پيرهن دمن و چمن و گلشن را
معطّر و معنبر نموده ولی حيف كه مزكوم محروم است
و مختل الدماغ مأيوس و مشئوم تو اين رائحه
الهيّه را عرضه كن و قميص يوسف الهيّه را
حامل شو "فمن شاء فليشمّ
و من شاء فليزكم"
ع ع
هو اللّه
يا من اضاء وجهه بنور الميثاق قد حسّن ما اجريتم

الملأ الاعلی و صدّق ما نطقتم به النور المشرق من مطلع

البقاء و هتفت بذكركم السنة اهل الملكوت الابهی
طوبا لكم طوبا لكم اعظم طوبی فی ملكوت الانشاء

تاللّه الحقّ انّ السنة الكائنات فی سرّ الموجودات تعلن

ص ٢٣٨
البشارات باشارات يدركها بصائر نفوس رسخت اقدامهم

فی العلوم و اضاءت ضمائرهم بمشاهدة النور المعلوم و البهاء

عليك و علی كلّ من ثبت فی اليوم المشهود قسم بسرّ
وجود كه ستايش دوستان ثابت بر پيمان ذكر دائمی
سكان ملكوت يزدانست اين نغمه طيور حدائق
قدس است كه در فضای جانفزای رياض انس بلند است
و الحان بديعست كه در جنّت نعيم بلند است در جميع
اوقات در خاطر بوده و هستيد و چون در محافل
انس جمع گرديم بياد شما افتيم و مسرور و شاد
گرديم اميد است كه منشأ خدمتی عظيم
گردی جواب جناب ابراهيم افندی
عنقريب ارسال ميگردد
والبهاء عليك
و علی كلّ ثابت
علی الميثاق
ع ع
ص ٢٣٩
هو اللّه
يا من تمسّك بالحبل المتين اعلم بانّ غمام الفضل قد
ارتفع فی سماء الامر و خاض بغيث الجود علی ممالك
الشهود و اراضی حقائق الموجود و انبت الارض الطيّبة

المباركة برياحين العرفان و اخرج سنبلات الايقان و احيی

ربوة ذات قرار و معين و انّك انت فادع اللّه ان يجعلك

البلد الطيّب حتّی تخرج نباتك باذن ربّك و تتزيّن باوراد

المعانی و البيان و تنتشر منك نفحات القدس فی البلدان

و يمرّ بك نسيم الالطاف علی الاكناف و تتضوّع بك
رائحة الرحمن فی شرق الارض و غربها و يشيع ذكرك
فی الملأ الاعلی و الملكوت الابهی "و السلام علی من
اتّبع الهدی" در جميع احوال توجّه بنقطه مركز دائره
غيب قديم در ظلّ ربّ كريم محفوظ و مصون
باشيد و بآرزوی دل و جان محفوظ
و البهاء علی اهل البهاء
ع ع
ص ٢٤٠
هو اللّه
يا وليّ اللّه اعلم انّ الولاية نور يتلألأ فی وجوه

الّذين قاموا علی نشر ميثاق اللّه و سعوا فی اعلاء كلمة

اللّه و جاهدوا فی اللّه حقّ جهاده اولئك عليهم
صلوات اللّه و نصرهم جنود الملكوت من الافق الاعلی
و انّك انت فاشدد ازرك لهداية عباد اللّه الّذين
يستضيئون من الانوار المشرقة من افق هداية اللّه
و يستفيضون من الفيض المدرار من غمام موهبة اللّه

لعمر اللّه لو وفّقت بهذا هو اعظم من كلّ شأن يتصوّر

فی الابداع و انّی انوب عنك فی الطواف
علی مطاف الملأ الاعلی ع ع
هو اللّه

يا ايّها الزائر للجدث المطهّر الحمد للّه الّذی وفّقك

و ايّدك و نصرك و اسبغ عليك النعمة و اتمّ الرحمة و كشف

الغمّة و سيّرك فی البرّ و البحر و جاوز بك الاودية

و السباسب و الوهاد الشاسعة الارجاء و ادخلك فی البقعة

ص ٢٤١

المباركة المسكيّة النفحات و طوفّك مطاف الملأ الاعلی

و نوّر بصرك بمشاهدة الآيات الكبری و عطّر مشامك
بنسمة اسحار الروضة الغنّاء و نفحة ازهار الحديقة

الزهراء لعمرك انّ الملأ الاعلی يثنون عليك و يهتفون

بذكرك لهذه الموهبة الكبری فاشكر اللّه علی هذه

النعمة الّتی لا تماثلها نعمة و قم علی خدمة امر مولاك

حمداً لها و شكراً عليها و بشرّ الناس بمواهب ربّك

و ذكرهم بآيات اللّه و اكشف الغطاء عن ابصارهم و اهدهم

الی الصراط المستقيم و اسقهم من هذا المعين

و ادخلهم فی الجنّة النعيم و دلّهم علی الخلق العظيم

و ثبتّهم علی العهد القديم و الق عليهم ما القی اللّه عليك

و اجذبهم بمغناطيس محبّة اللّه تاللّه انّه قوّة جاذبة لاجزاء

متشتّتة متفرّقة متبدّدة فی الفضاء الّذی لا يتناهی انّ ربّك

عن يمينك و روح القدس عن شمالك و ملائكة النصر
عن ورائك و بشارات ربّك يستقدمك اذا ثبتّ علی

الميثاق و دعوت الناس الی نور الآفاق و عطّرت الارجاء

ص ٢٤٢
بنفحات مسكيّة ساطعة من الحديقة المقدّسة التربة
المنزّهة الريح و الريحان ع ع
هو اللّه
يا من خاطبنی بعبد البهاء فی عنوان كتابه يا حبّذا

هذا العنوان اللائح المشرق البليغ فی ظهر كتابك و ما

احلی معناه والذّ فحواه فی مذاقی كانّه بحر من عسل
مصفّی و عين من سلسبيل ماء السماء او معين الحياة
الابديّة فی الفردوس الاعلی احسنت احسنت بخ بخ

لك يا علی بشری لی و لك يا حبيبی و نعم المخاطب بهذا

الخطاب و نعم المخاطب المبشّر فی يوم الحساب عظّم اللّه

امرك و اجزل نعمك و شرح صدرك و اقرّ عينك و نوّر
قلبك و انعش روحك و عظّم فتوحك و عطّر مشامك
و اعلی مقامك لعمرك اصبحت غريق محبّتك
و رهين مودّتك و اسير سلطان خطابك
اسأل اللّه ان يزيد فی اجرك و ثوابك
ع ع
ص ٢٤٣
هو الله

يا من ادبّه اللّه لنشر نفحاته و اثبات القلوب الضعفاء علی عهده

و ميثاقه و القيام علی خدمة امره قد تلوت آيات
شوقك الی اللّه و رتّلت كتاب انجذابك الی ملكوته

الابهی و لمثلك ينبغی هذا الشأن العظيم لعمر اللّه انّ

جنود التأييد مجنّدة فی الملأ الاعلی و انّ كتائب النصر

و فيالق الغلبة لفی اهبة النزال و الكفاح فی الملكوت

الابهی حتّی يهاجم علی مدائن القلوب و حصون النفوس

و تشدّد فی القتال و تبدّد شمل جنود الشبهات و لكن قائد

تلك الجنود يترقّب النقط المهمّة المنجية حتّی يسوق الجيش

و يزيل الطيش و يجری تعبئة الجيش و هذه النقاط

المهمّة فی ميدان القتال و القلاع الحصينة فی مواقع النزال

عبارة عن النفوس الكاملة و الاسود الصائلة و الصفور
الصافرة و العقاب الكاسرة الهاجمة علی وحوش

الشبهات و ثعالب الارتياب تاللّه يا حبيبی انّ سكان الرفرف

الاعلی كلّ واحد يتمنّی العود الی هذه الدار دار البلاء

ص ٢٤٤

و الشقی لعلّه يتوفّق الی خدمة الميثاق و نشر النفحات

و ينسلك فی سلك افراد جيش الحياة و يحارب الوحوش
الضاريات من جنود الشبهات. در خصوص اختلاف
در بين احباب از جهت تحيّت مرقوم فرموده بوديد

در اين امور جزئيّه نبايد احبّا پر پاپی يكديگر شوند

تا بخود مشغول شوند و از نشر نفحات قدس و اثبات قلوب

بر ميثاق باز مانند بلكه سبب ميشود كه متزلزلين
بر عهد رخنه مينمايند و ضعفا را متزلزل ميكنند حال
وقت تأسيس است نه زمان ترتيب "ثبّت العرش ثمّ
انقش" مثل مشهور است آنحضرت احبّا را اگاه نمائيد
كه حال اين گونه اختلافات مثل سمّ نقيع و زهر
سريع است ناقضين بكمال قوّت در هدم بنيان پيمان

ساعی و شما كه الحمد للّه ثابت و راسخيد شب و روز بايد

در اتّحاد و اتّفاق و قطع ريشه شقاق بكوشيد و اگر
چنانچه مباينت جزئی در مسائل فرعيّه حاصل گردد
پاپی يكديگر نشويد و اصرار در رأی ننمائيد بكمال
ص ٢٤٥
محبّت و يگانگی بدون افسرده‌گی نفسی اختلاف زائل
و ائتلاف حاصل ميگردد در مسئله تحيّت اين چهار
تحيّت از حضرت اعلی روحی له الفداست و مقصد از هر
چهار جمال قدم روحی لاحبّائه الفداست نه دون
حضرتش و اجراء هر چهار جائز و نصّ مانع از تلفّظ
يكی از اينها موجود نه پس اگر نفسی هر يك را تلفّظ

نمايد از دين اللّه خارج نگردد و مورد لوم و طعن و ذمّ

و قدح نشود و تعرّض و تحقير جائز نه و اعتراض نبايد
نمود چه كه هر چهار تحيّت در كتاب الهی وارد

ولی اليوم بانّگ ملأ اعلی اللّه ابهی است و روح اين عبد

از اين نداء مهتزّ هر چند مقصود از "اللّه اعظم" نيز جمال

قدم روحی لاحبّائه الفداست چه كه او است اسم اعظم

و نيّر اعظم و ظهور اعظم امّا اين تحيّت "اللّه ابهی" كوس

ربوبيّت جمال غيب احديّت است كه در قلب امكان
تأثير مينمايد ولی اين اختلاف را بنوع بسيار خوشی
بدون سرزنش احدی از ميان بر داريد كه مبادا اسباب
ص ٢٤٦
احزان قلوب گردد و نفسی ديگری را ملامت نمايد
اليوم بايد احبّای الهی در نهايت خضوع و خشوع
و محويّت و فنا و فقر حقيقی و سكون و وقار باشند
هيچيك بر ديگری اعتراض نكند و خجلتش نپسندد
تا كلّ در ظلّ كلمه ميثاق "اخوان علی سرر متقابلين"
زيست نمايند در خصوص استعفا از دارالفنون
مرقوم نموده بوديد استعفا جائز نه ان شاء اللّه
در دارالفنون رجال ذو فنون تربيت ميگردند
ع ع
هو اللّه
يا من آمن بجمال لاح علی الآفاق هر چند مدّتيست
كه مكاتبه و مخابره بظاهر نگرديده ولی هويّت قلب

بياد دوستان الهی مهتزّ و چون نسيم متهيّج و چون بحر

محيط متموّج اين ايّام اقليم قفقاز استعداد كلّی پيدا

نموده بايد همّتی نمود تا بثبوت رسد كه ق و القرآن
المجيد است آشيان عنقای مشرق الهی صوت
ص ٢٤٧

سيمرغ امر اللّه از آن انحا و نواحی بلند گردد و عكس

اين جبل پر صفا باشراق و ضيا بر اين فضای بی‌منتهی افتد

گفت ای عنقای حقّ جان را مطاف
شكر كه باز آمدی از كوه قاف
تا چه كند قوّه بازوی ياران و البهاء عليك
ع ع
هو اللّه
ای منادی ميثاق نامهای محرّر چون جامهای مكرّر
نشأه صهبا داشت و نفحه حديقه رعنا چه كه آثار
انجذاب بود و دليل التهاب بنار محبّة اللّه جميع
ملاحظه گرديد مضمون معلوم و مراد مفهوم گشت
جواب بعضی ارسال شد و اينك جواب مطالب ديگر
نيز تحرير ميشود در خصوص عقايد مختلفه در حقّ
اين عبد مرقوم نموده بوديد اليوم تكليف جميع ياران
الهی در بساط رحمانی اين است كه آنچه شنيده و ديده

و فهميده از عقيده بنهند و فراموش كنند و نسياً منسيّاً

ص ٢٤٨
شمرند و آنچه صريح و وضوح بيان اين عبد است
قبول كنند و ابواب تأويل و تلويح و تشريح را بكلّی
مسدود نمايند تا حصن حصين امر اللّه از تعرّض
مارقين و تصرّف مبتدعين محفوظ و مصون ماند

و اهل ارتياب رخنه نتوانند و بهانه نجويند و عقائد مختلف

نگردد و آراء متعدّد نشود و اگر اليوم اين اساس
عظيم محكم و متين نگردد من بعد صد هزار رخنه

در بنيان الهی پديدار شود و اساس شريعة اللّه از بنياد

بر افتد آفتاب حقيقت متواری گردد و مه تابان
مختفی شود علم مبين سرنگون گردد و قلوب
موحّدين غرق خون شود سدره منتهی از ريشه
بر افتد و تيشه در بيشه جنّت ابهی افتد صد هزار
شجر در دمی مقطوع گردد و صد هزار ثمر در نفسی
متساقط و منثور شود نور هدی غائب گردد
و ظلمت دهما غالب شود آيت رحمت منسوخ گردد
و امّت نقمت ممسوح شود لهذا بايد اليوم سدّ ابواب
ص ٢٤٩
نزاع كرد و منع اسباب جدال و اين ممكن نيست
جز آنكه كلّ متابعت مبيّن كنند و اطاعت مركز

ميثاق معيّن يعنی تمسّك بصريح بيان او جويند و تشبّث

بوضوح تبيان او خواهند بقسمی كه لسانشان ترجمان
لسان او گردد و خامه‌شان راوی بيان او حرفی زياده
و نقصان نگويند كلمه از تأويل و تلويح و تشريح
نيفزايند تا كلّ در ظلّ كلمه وحدانيّت محشور گردند
و در تحت لواء فردانيّت مجموع اين امر اهمّ امور
و اين اساس اعظم اساس و اگر چنانچه دو نفر
اختلاف كنند هر دو بيجا زيرا نقضی و خلافی اعظم
از اختلاف نه و مشاعر متفاوت اگر ادراكات
نفوس مرجع امور شود بيت معمور در لحظه خراب
و مطمور گردد و آيت نور منسوخ شود و ليل ديجور
مستولی گردد پس ای ياران الهی و حبيبان معنوی
بجان و دل گوش كنيد و بصريح عبارت اين عبد
اكتفا نمائيد و بقدر خردلی تجاوز منمائيد اين است
ص ٢٥٠
عقيده ثابته راسخه و حقيقت معتقدات واضحه صريحه
اين عبد و اهل ملكوت ابهی كه جمال مبارك شمس
حقيقت ساطع از برج حقيقت و حضرت اعلی شمس
حقيقت لامع از برج حقيقت يعنی آن نور حقيقت
و مصباح احديّت در اين زجاجه رحمانيّت و اين مشكوة
وحدانيّت ساطع و لامع "اللّه نور السموات و الارض
مثل نوره كمشكاة فيها مصباح المصباح فی زجاجة
الزجاجة كأنّها كوكب درّی يوقد من شجرة مباركة

زيتونة لا شرقيّة و لا غربيّة يكاد زيتها يضيئ و لو لم تمسسه

نار نور علی نور" و آن نور حقيقت در وقت واحد

و زمان واحد هم در اين زجاجه فردانيّت ساطع و هم در اين

مشكاة وحدانيّت ظاهر و واضح و لامع ولی مشكاة
مقتبس از زجاج چه كه نور حقيقت در زجاجه رحمانيّت
ساطع و از زجاج وهّاج فائض بر مشكاة چون سراج
و مقام مبشّری باين برهان محقّق ميگردد اين مشكاة
شمس آفاق است و اين زجاج نيّر اعظم اشراق اين
ص ٢٥١
مشكاة مصباح عالم بالا و اين زجاج كوكب ملأ اعلی
اينست كه با وجود وجودشان در زمان واحد و عصر
واحد و تعدّد بحسب ظاهر باز حقيقت واحده بودند
و كينونت واحده جوهر توحيد بودند و سازج تفريد
چون در نور نگری نور واحد بود چه كه در زجاج
و مشكاة هر دو ساطع و چون بهويّت نگری تعدّد
مشاهده شود و زجاج و مشكاة بينی و همچنين اين
زجاجه رحمانيّه و حقيقت شاخصه بدرجه لطيف و نورانی
و شفاف و رحمانی كه با نور حقيقت بقسمی تعاكس يافته
كه حقيقت واحده تحقّق نموده و صرف توحيد رخ
گشوده "يكاد زيتها يضيئ و لو لم تمسسه نار"
رقّ الزجاج و رقّت الخمر و تعاكسا فتشابه الامر
و كأنّما خمر و لا قدح و كأنّما قدح و لا خمر
نورانيّت سراج و لطافت زجاج دست بهم داده نور علی
نور گشته اين است كه ميفرمايد "ايّاكم ان تذكروا
فيّ آيتين" ای آية اللاهوت و آية الناسوت و ما دون
ص ٢٥٢
اين دو شمس حقيقت كلّ عباد له و كلّ بامره يعملون
حضرت قدّوس روحی له الفدا هر چند كينونتی بودند
كه بتمامه از آن شمس حقيقت حكايت فرمودند نور
بازغ بودند و كوكب شارق جوهر تقديس بودند

و سازج تنزيه و البتّه صد هزار انّی انا اللّه از فم مطهّرش

صادر با وجود اين كينونة لا تحكی الّا عن اللّه ربّها

و كان مظهراً بديعاً و عبداً وفيّاً و امّا مقام اين عبد

عبوديّت محضه صرفه حقيقيّه ثابته راسخه واضحه من‌دون

تأويل و تفسير و تلويح و تشريح يعنی غلام حلقه بگوش

و بنده غاشيه بر دوش تراب آستانم و پاسبان و دربان و آنچه

تعريف و توصيف محض عنايت در جميع الواح و زبر الهی

در حقّ اين عبد موجود معنی كلّ اين كلمه است "عبدالبهاء"

و هر تأويل و تفسير كه حرفی زايد از اين كلمه است انّی بريی

منه و اشهد اللّه و انبيائه و رسله و امنائه و اوليائه و اصفيائه

و احبّائه علی ذلك من مبيّن آياتم اينست بيان من
و ما بعد الحقّ الّا الوهم المبين ع ع
ص ٢٥٣
هو اللّه
ايّها الخليل الجليل قد تلوت آيات شكرك للّه ربّ
السموات و الارضين بما كشف الغطاء و اجزل العطاء
و ارسل السماء مدراراً و انزل من معصرات الحياة ماء

ثجّاجاً و احيی به بلدة طيّبة انبتت باذن ربّها و اهتزّت

و ربت و اخضرت و تزيّنت بكلّ زوج بهيج و لمثلك

ينبغی ان يستبشر ببشارات اللّه فی هذه الايّام الّتی فاضت

بفيوضات ربّك القديم تاللّه الحقّ انّ الاشعّة الساطعة

قد سطعت و انّ نسائم رياض الاحديّة قد هبّت و انّ
بحور الحيوان قد ماجت و ينابيع الحكمة قد نبعت
و انوار العرفان قد لمعت و نجوم الهدی قد بزغت
و مطالع الآيات قد اضائت و مشارق البيّنات قد اشرقت
بالنور المبين و ابواب الملكوت مفتوحة علی وجوه اهل

السموات و الارضين و انّك انت يا ايّها المتمسّك بذيل

رداء الكبرياء و المتشبّث بالعروة الوثقی دعی المتزلزلين

الضعفاء المستغرقين فی بحور الشبهات الغافلين عن المرجع

ص ٢٥٤
الوحيد المنصوص بميثاق ربّك الكريم لانّهم فی
معزل من مواهب ربّك و فی عمه عظيم تاللّه الحقّ سوف

تری راية الميثاق تخفق فی اعلی قلل الآفاق و انّ نيّر

عهد ربّك يشرق اشراقاً تشخص منه الابصار
عند ذلك تری المتزلزلين فی خسران
مبين و الغافلين فی حسرة
و يأس شديد
ع ع
ای خليل مكتوب آنجناب واصل و از نفحات رياض
معانيش چنان مفهوم شد كه بعضی مستفسرند كه اين عبد
چه مقاميرا طالب و مدّعی قسم بجمال قدم كه اين عبد

از رائحه كه بوی ادّعا نمايد متنفّر و در جميع مراتب

ذره از عبوديّت را ببحور الوهيّت و ربوبيّت تبديل ننمايم

چه كه اظهار الوهيّت و ربوبيّت بسياری نموده حضرت
قدّوس روحی له الفداء يك كتاب در تفسير صمد نازل

فرمودند از عنوان كتاب تا نهايتش انّی انا اللّه است

ص ٢٥٥

و جناب طاهره انی انا اللّه را در بدشت تا عنان آسمان

باعلی النداء بلند نمود و همچنين بعضی احبّاء در بدشت

و جمال مبارك در قصيده ورقائيه ميفرمايد
كلّ الالوه من رشح امری تالّهت
و كلّ الربوب من طفح حكمی تربّت
ولی يك نفسی را نفرمودند كه بعبوديّت كما هی حقّها
قيام نمود و اگر چنانچه مقامی را بخواهم خدا نكرده
از برای خويش چه مقامی اعظم از فرع منشعب
از اصل قديمست تاللّه الحقّ ذلّ رقاب
كلّ مقام و خضع اعناق كلّ مقام
و رتبة لهذا المقام العظيم
ع ع
هو اللّه
يا من سعی فی سبيل اللّه فی الحقيقة سفر آنجناب
بسمت شيروان و ايروان در نهايت خلوص بود و اين
عبد هر وقت بخاطر آوردم روح و ريحان حاصل گشت
ص ٢٥٦
آن سفر مختصر بود اين سفر مفصّل لهذا بايد بفضل
و عنايت جمال مبارك در اين سفر بچنان ارمغانی عازم
گردی كه رائحه طيّبه‌اش جميع آن صفحات را معطّر

نمايد و بهر اقليم كه عبور و مرور نمائی نفحه از ذكر

الهی بمشامشان رسانی جميع اقوال و روايات را
فراموش كن و از هر ذكری جز ذكر حقّ خاموش باش
و بجان در جوش و خروش آ گوش بحرف بيهوشان
مده و از سروش غيب اين ندا را بشنو
گر خيال جان همی هستت بدل اينجا ميا
ور نثار جان و دل داری بيا و هم بيار
رسم ره اينست گر وصل بها داری طلب
ور نباشی مرد اين ره دور شو زحمت ميار
ايّام امتحانست و اوقات افتتان قدم را راسخ نما
و قلب را ثابت زلزله شديد است و فتنه رو بمزيد
زنهار جمال مبارك و وصايايش را فراموش مكن و سمع را
مرهون زخارف قول مكن راه نمايانست و سبيل
ص ٢٥٧
واضح و عيان وقت ترويج است و هنگام نشر نفحات

ربّ عزيز هر كس در ميدان تبليغ بتازد گوی از اين ميدان

ببرد و هر نفسی بنفحات حقّ مؤانس گردد رخش
چون آفتاب بتابد تو استمداد از ملكوت ابهی جو

و استفاضه از ابر ميثاق نما از چشمه پيمان و ايمان يزدان

آب خور كه ماء حيوان است و عين تسنيم جنّت رضوان

در اين سفر بملاقات بعضی در امتحان و خطر افتی بيدار باش

بيدار باش سفر بازمير نما و از آنجا بقفقاز خبر شما بايد

متّصل برسد و چنان خبری باشد كه سبب روح
و ريحان گردد جميع دوستان را تكبير برسانيد
و همين ورقه را بجهت او قرائت نمائيد
و البهاء عليك
ع ع
هو اللّه
ای سليل حضرت شهيد عزيز عبدالبهاء

نامه ٢٩ ربيع الثانی رسيد و از تفاصيل اطّلاع حاصل گرديد

ص ٢٥٨

الحمد للّه بخدمت موفّقی و بعبوديّت حضرت بهاءاللّه قائم

و مؤيّدی و در نزد عبدالبهاء معزّز و مقرّبی پروردگار

عالميان محض فضل و احسان هيكل ايران را بخلعتی

مفتخر فرموده و ايرانيان را تاجی بر سر نهاده كه جواهر

زواهرش بر قرون و اعصار بتابد و آن ظهور اين امر
بديع است زيرا هر امّتی و ملّتی كه بنهايت انحطاط
و اضمحلال مبتلا شد تا رستخيزی عظمی نگردد بر نخيزد
مانند مريضی كه مرض مزمن يابد بارهنگ و خاكشير
تاثير نكند و ختمی و بنفشه دفع انديشه ننمايد طنظور
خطائی خواهد و معجون الهی شايد تا هيجان عظيم
در خون حاصل گردد و بحران كافی وافی نمايد بايد
در تاريخ سلف تعمّق نمود مثلاً قوم عرب چون

باسفل دركات انحطاط افتاد و بپستی و نيستی معتاد گشت

و از علوّيّت هستی محروم گشت ترقّی و نشاط بتدابير

ممتنع و محال بود زيرا قوّه تدبير ابوذر فقير را امير نميكرد

و فكر و انديشه انسانی عمار يا سر تمّار را كامرانی نميداد

ص ٢٥٩
افكار و آراء عقلاء سكان جزيرة العرب را باوج عزّت

ابديّه نميرساند و قياصره و اكاسره را مغلوب و مقهور

آن قوم بی سر و پا نمينمود ولی قوّت معنويّه بميان آمد

نور نبوّت درخشيد رستخيز عظيم حاصل گشت هيجان
شديد در عروق و اعصاب ظاهر شد لهذا آن قوم

بليد را در ايّامی عديد از اسفل دركات ذلّت باوج عزّت

رساند ايران و توران مقهور شد و امپراطوری رومان
مخذول و منكوب گشت حال چنين امر عظيمی بقوّه
تدبير ممكن بود لا و اللّه اين قضيّه مثل آفتاب است
اكنون ايران نيز چنين است بعربده و های و هوی
انقلابيّون و حسن تدبير اعتداليّون و كفايت و درايت

سياسيّون از اين انحطاط نجات نيابد ولی ملاحظه خواهيد

كرد كه بتأييد الهی ايران چنان فوران نمايد كه سيل

جان بخشش اقاليم عالم را سبز و خرّم نمايد ولی افسوس

كه ايرانيان از اين موهبت كبری در نهايت غفلت
و نسيان "گوهری طفلی بقرص نان دهد" امّا مشيّت
ص ٢٦٠

الهيّه تعلّق يافته و قوّه معنويّه در ايران نبعان نموده "هذا

امر محتوم و وعد غير مكذوب" بحضور سرور معالی
موفور اين قضيّه را عرض نمائيد كه با وجود اين همه

احزاب متخاصمه و آراء مختلفه و مفاسد خفيّه و جمعيّتهای

سرّيه معلوم است كه نتائج مفيده مستحيل است انسان

بايد بنيادی نهد و بنيانی بنمايد كه ايوانش از كيوان بگذرد

پس شخص دور انديش تا تواند خدمتی بديوان

الهی كند تا بايوان رحمانی پی برد يعنی ايرانيان را بيدار كند

كه بآنچه سبب استحكام بنيانست تشبّث نمايند و آبادی
ابدی جويند و قوّتی در عروق اعصاب مانند روح
سريان نمايد كه در كمال سرعت ترقّی كند و بر ساير
ملل تفوّق جويد ملاحظه نمائيد كه دو دولت

استبداد بر قلع و قمع اين آواره سالهای چند قيام نمود علی

الخصوص عبدالحميد ولی اين عبد توكل بر حقّ نمود
و با تمام قوّت مقاومت كرد و استقامت نمود عاقبت
ايوان وسيع آنان ويران شد ولی بنيان ضعيف اين
ص ٢٦١
عبد نمايان گشت آنان تاج و تخت را بباد دادند
و با وجود دو كرور سپاه مغلوب و مقهور گشتند ولی

اين عبد بی ناصر و معين فريداً وحيداً در حالت اسيری

و بی مجيری مسجون در قلعه عكا بود با وجود اين الحمد للّه

بقوّه محبّت اللّه چنان فتوحی حاصل شد كه در زير
زنجير تسخير كشور امريك گشت و در زندان تاريك
و تنگ علم در ممالك فرنگ بلند شد حال اگر چه
معلوم نيست ولی بانگ اين دهل بامداد معلوم ميشود
حضرت رسول روحی له الفدا وقتيكه در حرب خندق
محصور احزاب بودند و بحفر خندق مشغول شدند

سنگی گران پيدا شد و ياران نتوانستند از جای بر اندازند

حضرت با عموم اصحاب حاضر شدند كه آن سنگ را قلع
و قمع فرمايند عصائی در دست مبارك بود در چنين
حالت بر آن سنگ زدند فرمودند ممالك اكاسره فتح
شد دوباره زدند فرمودند اقاليم قياصره مسخّر گشت
جمعی از منافقين كه در آنجا همراه حضرت بودند گفتند
ص ٢٦٢
سبحان اللّه اين چه حرفيست ما محصور قبائل ضعيفه
عرب هستيم حتّی آب و گياه از ما مقطوع و مخذول
و منكوب اين شخص فتوح ممالك اكاسره و قياصره
مينمايد اين چه حكايت است و اين چه روايت چندی
نگذشت وقتيكه همان اشخاص عرب وارد ايوان
كسری شدند گفتند "هذا ما وعدنا اللّه و رسوله
و صدق المرسلون" حال ملاحظه نمائيد كه قوّت

معنويّه چه ميكند علی الخصوص تعاليم بهاءاللّه و اسرار

اين امر و اساس اين ظهور منكر ندارد آفاق مانند
ماهی لب تشنه است و تعاليم جمال مبارك آب روان

نه حيفی و نه سيفی و نه تكفيری و نه تدميری و نه تضيّقی

و نه تعرّضی و نه تكلّفی شمشيرش اعلان وحدت عالم
انسانی تيغ جهانگيرش موهبت رحمانی قوّه

جنديّه اش محبّت اللّه قوانين و آئين سپاهش بيان معرفت

اللّه سپهسالارش نور هدايت اللّه اصول و قوانينش

محبّت و مهربانی با جميع نوع انسانی حتّی بدرجه‌ای كه بيگانه

ص ٢٦٣
آشناست اغيار يار دشمن دوست بدخواه خيرخواه

و باين نظر رفتار ميشود زيرا خطاب بعالم انسانی ميفرمايد

يعنی جميع ملل كه "همه بار يكداريد و برگ يك شاخسار"

در خصوص جناب آقا ميرزا حبيب اللّه اين سليل

آقا رضای جليل است هر قسم باشد همّتی نمائيد با سائر

ياران كه بلكه ان شاء اللّه مشغوليّتی از برای او مهيّا گردد

ولو در سائر ولايات و يا خارج مملكت در نزد من اين

مسئله اهمّيّتی دارد نظر بمحبّتی كه بجناب آقا رضا دارم

بجناب مؤيّد مدّتی است جواب مرقوم شد و ارسال
گرديد البتّه تا بحال رسيده در خصوص عضويّت
در مجلس احبّای الهی لازم است كه بتمام قوّت بخدمت
دولت و ملّت پردازند و بنهايت صداقت و خير‌خواهی
و پاكی و آزاده گی حركت كنند حضرات ايادی را
بايد بهر قسم باشد عضويّت در مجلس داشته باشند
بجناب امام نهايت محبّت و مهربانی مجری داريد
و عليك البهاء الابهی
ص ٢٦٤
هو اللّه
ای ياران روحانی عبدالبهاء مدّتی بود كه از اختلاف

و عدم ائتلاف احبّا در مدينة اللّه قلب محزون بود و دل

پرخون لهذا عبدالبها را مكاتبه و مخابره با احبّای مدينه

مستمرّاً نبود ولی چون اين ايّام از گوشه و كنار
بشارت ائتلاف ابرار مسموع يار و اغيار گرديد لهذا
بشكرانه اين قلم بذكر آن بندگان پروردگار پرداخت

تا اعتصام بعروه وثقی تزييد يابد و الفت و اتّحاد در ميان

ياران ازدياد جويد يا حزب اللّه جمال مبارك پنجاه سال

گهی در تحت سلاسل و اغلال بود و گهی مبتلا بعقوبت

فجّار عاقبت در ايران اسير زندان گشت و بعد از تالان

و تاراج و صدمات فوق الطاقه سرگون بعراق گرديد
و مدّت اقامت در عراق دمی نياسود و شبی در فراش
امن و امان راحت نفرمود همواره هدف سهام بود
و در خطر عظيم از تطاول دست عدوان دو بار بنفی بلاد
بلغار گرفتار گشت و بعد از مدّتی در سجن اعظم
ص ٢٦٥
قرار يافت و قريب بيست و پنج سال در آن زندان
مظلوم آفاق گشت مصائب و بلايای حضرت مقصود را
كتب و زبر گنجايش ندارد مختصر اينست كه در ايّام

حيات آسايش بكلّی مفقود جميع اين بلايا و محن و رزايا را

جمال موعود تحمّل فرمود تا در ميان بشر وحدت

انسانی تقرّر يابد و اتّحاد و يگانگی تأسيس جويد و بنياد

اختلاف و بيگانگی بكلّی بر افتد در جميع الواح تحريص

و تشويق و تصريح فرمود كه فلاح و نجاح حصر
در وحدت عالم انسانيست كه بايد مانند بارقه مصباح
صباح در آفاق منتشر گردد زيرا در هر ظهوری
كه اشراق صبح هدی شد موضوع آن اشراق امری
از امور بود در ايّام ظهور حضرت كليم موضوع
شريعت اللّه اطاعت و انقياد ربّ الجنود بود و احكام
در نهايت سختی و گران اينست كه در قرآن ميفرمايد

"ربّنا لا تحمل علينا اصرا كما حملته علی الّذين من قبلنا"

و در يوم اشراق نيّر منير حضرت مسيح موضوع
ص ٢٦٦
و اساس شريعت آن صبيح مليح حسن اخلاق و ائتلاف
و وفاق و عدم انتقام از اهل نفاق و شقاق بود لهذا
"من ضرب علی خدّك الايمن حوّل له الايسر" فرمود
و در يوم ظهور جمال محمّدی موضوع امر و اساس دين
اللّه كسر اصنام و منع عبادت اوثان و تحقير فراعنه
و اذلال طواغيت بود و در يوم ظهور حضرت اعلی
منطوق بيان ضرب اعناق و حرق كتب و اوراق
و هدم بقاع و قتل عام الّا من آمن و صدّق بود

امّا در اين دور بديع و قرن جليل اساس دين اللّه و موضوع

شريعت اللّه رافت كبری و رحمت عظمی و الفت با جميع
ملل و صداقت و امانت و مهربانی صميمی قلبی با جميع
طوائف و نحل و اعلان وحدت عالم انسانست حتّی

بيگانه آشنا بود و اغيار يار شمرده گردد با جميع افراد

بشر از هر ملل و نحل بايد بنهايت دوستی و راستی
و امانت و ديانت و الفت و اتّحاد معامله گردد حال

اين صبح نورانی امر اللّه و اين كوكب رحمانی دين اللّه

ص ٢٦٧

آيا انصاف است كه بغمام اختلاف بين احبّا و عدم اتّحاد

مستور و پنهان گردد لا و اللّه بلكه جميع ما بيگانگانرا

جان فشانی نمائيم تا چه رسد بآشنا اغيار را بايد

بپرستيم تا چه رسد بيار هذه شريعة اللّه و دين اللّه

و امر اللّه فی هذا القرن الجليل و العصر العظيم اميد

چنانست كه احبّای عراق مانند چراغ مستنير از اشراق
گردند و همواره بدرگاه جمال مبارك التجا نمايم
و آن ياران رحمانيرا موهبت آسمانی خواهم كه هر يك
از افق تقديس چون ستاره بدرخشند و مانند نسيم
مهبّ عنايت هر افسرده و پژمرده‌ئی را روح
حيات بخشند و عليكم البهاء الابهی
ع ع
هو اللّه
ای مشتاقان جمال دلبر مهربان معشوق عالميان
و محبوب روحانيان و مقصود ربّانيان و موعود بيانيان
چون از عراق اشراق فرمود ولوله در آفاق انداخت
ص ٢٦٨
و پرتوی نورانی بر اخلاق زد كون بحركت آمد امكان
مسرّت يافت حقائق اشياء معانی الهی جست ذرّات
كائنات دلبر ربّانی يافت شرق مطلع انوار شد و غرب
افق اشراق گشت زمين آسمان شد و خاك تيره تابناك
گشت جلوه ملكوت در ملك گرديد و عالم ناسوت

انتباه از عالم لاهوت يافت جهان جهان ديگر شد و عالم

وجود حياتی ديگر يافت اين آثار روز بروز ظاهر

و آشكار شود و اين انوار يوماً فيوماً بتابد و اين نفحه

مشكبار آناً فآناً بر اقطار عنبر بار گردد ولی افسوس

كه ايرانيان هنوز مانند كوران و كران بخواب غفلت
گرفتار نور نبينند و ندا نشنوند و انتباه نيابند
و هوشيار نگردند جهدی كنيد سعی نمائيد
كه ايران موطن دلبر مهربان است و فارس مبدأ طلوع
صبح تابان بلكه بهمّت دوستان اهل آن سامان مشاهده
پرتو مه تابان نمايند و از فيوضات ربّ الآيات بهره
و نصيب برند و عليكم البهاء الابهی ع ع
ص ٢٦٩
هو اللّه
ای شعله محبّت اللّه آنچه مرقوم نموده بودی
سبب سرور گرديد زيرا آن مكتوب مانند گلشنی بود
كه گلهای معانيش بوی خوش محبّت اللّه بمشام مبذول
ميداشت و همچنين جواب نامه های من مانند باران
و شبنم آن رياحين معانی را كه در حديقه قلب شكفته
طراوت و لطافت زائد الوصف مبذول خواهد داشت
از امتحانات وارده نگاشته بوديد امتحان از برای
صادقان موهبت حضرت يزدان است زيرا شخص
شجاع بميدان امتحان حرب شديد بنهايت سرور
و شادمانی بشتابد ولی جبان بترسد و بلرزد و بجزع
و فزع افتد و همچنين تلميذ ماهر دروس و علوم
خويش را بنهايت مهارت تتبّع و حفظ نمايد و در
روز امتحان در حضور استادان در نهايت شادمانی
جلوه نمايد و همچنين ذهب خالص در آتش امتحان
با روی شكفته جلوه نمايد پس واضح شد كه امتحان
ص ٢٧٠
از برای نفوس مقدّسه موهبت حضرت يزدان است
امّا از برای نفوس ضعيفه بلای ناگهان اين امتحان
همانست كه مرقوم نموديد زنگ انانيّت را از آئينه دل
زائل نمايد تا آفتاب حقيقت در آن بدرخشد زيرا
هيچ حجابی اعظم از انانيّت نيست و هر چند آن حجاب
رقيق باشد عاقبت انسان را بكلّی محتجب و از فيض
ابدی بی‌نصيب نمايد ای امة اللّه المنجذبة
چون عباد و اماء رحمان بخاطر من گذرند احساس حرارت
محبّت اللّه نمايم و دعا كنم كه حضرت كبرياء آن

نفوس مباركه را بجنود لم يروها مؤيّد فرمايد الحمد للّه

كه نبوّت جميع انبياء در عصر مقدّس مبارك يوم عظيم
ظاهر و باهر شد ای امة اللّه المنجذبه قربيّت فی
الحقيقه بروحست نه بجسم و امداد و استمداد
روحانی است نه جسمانی با وجود اين چنين اميد است
كه از هر جهة قربيّت حاصل گردد مطمئن باش
كه فيوضات الهيّه نفوس مقدّسه را چنان احاطه نمايد
ص ٢٧١

كه پرتو شمس ماه و ستاره را ياران الهی و اماء رحمان را

يك يك از قبل عبدالبهاء بنفحات قدس مشام
معطّر نما و جميع را بر نشر نفحات اللّه
تشويق و تحريص كن و عليك البهاء
ع ع
هو اللّه
ای ثابت بر پيمان ايمان و ايقان مانند شجر
بوستان است و افعال و اعمال ممدوحه در كتاب بمثابه
ثمر سراج را نور ساطع لازم و نجوم را شعاع لامع
واجب از خدا خواهم كه ياران الهی را بر آنچه لائق
و سزاوار اصفيا است موفّق فرمايد و از آن گلهای
روحانی نفحه تقديس منتشر فرمايد و هر يك از ياران
چون باهل غرور مانوس گردد بايد بنهايت مهربانی
و سرور سبب تنبّه او شود و علّت تذكر او گردد
اجتناب بر دو قسم است يك قسم حفظاً لامر اللّه است
و اين بايد بروح و ريحان باشد نه بغلظت و شدّت
ص ٢٧٢
و قسمی ديگر از روی غلظت و آن مقبول نه و امّا
تبليغ بايد بحكمت مجری گردد و بخوشخوئی و خوش
رفتاری و مهربانی حصول يابد و اگر چنانچه بشروطی
مشروط شود تبليغ قليل الوجود گردد و امّا در محافل
منعقده بايد بكلّی مكالمات خارجه واقع نگردد بلكه
مصاحبت محصور در ترتيل آيات و قرائت كلمات
و اموريكه راجع بامر اللّه است باشد مثل بيان حجج
و براهين و دليل واضح مبين و آثار محبوب العالمين
و نفوسيكه در آن محفلند قبل از دخول بايد بنهايت
نظافت آراسته و توجّه بملكوت ابهی نموده در كمال
خضوع و خشوع وارد گردند و در حين تلاوت
صمت و سكوت كنند و اگر نفسی مكالمه
خواهد بايد در نهايت ادب برضايت و اجازت
اهل مجلس در كمال فصاحت و بلاغت نمايد
و عليك التحيّة و الثناء
ع ع
ص ٢٧٣
هو اللّه
ای ياران جانی عبد البهاء شرق معطّر نما غرب
منوّر نما نور ببلغار ده روح بسقلاب بخش اين بيت

يكسال بعد از صعود از فم ميثاق صادر و ناقضان استغراب

مينمودند و استهزا ميكردند ولی الحمدللّه آثارش باهر

و قوّتش ظاهر و برهانش واضح گشت المنة للّه شرق
و غرب در اهتزاز است و از نفحات قدس جميع اقطار
مشكبار جمال مبارك بنصّ صريح در كتاب وعده
فرمودند "و نراكم من افقی الابهی و ننصر من قام علی

نصرة امری بجنود من الملأ الاعلی و قبيل من الملائكة

المقرّبين" نويد نمودند الحمد للّه اين نصرت و تأييد

مشهود و پديد و در قطب عالم مانند آفتاب بدرخشيد
پس ای ياران الهی جهدی بليغ نمائيد و سعی
شديد كنيد تا موفّق بعبوديّت جمال قديم و نور مبين
گرديد و سبب انتشار انوار شمس حقيقت شويد
جسم قديد قديم امكانرا روحی جديد بدميد و مزرعه
ص ٢٧٤
آفاق را تخم پاكی بيفشانيد بر نصرت امر قيام نمائيد
و لسان تبليغ بگشائيد انجمن عالم را شمع هدی گرديد
و افق امكانرا نجوم نورا شويد حدائق توحيد را طيور
رحمانی شويد و گلبانگ حقائق و معانی زنيد انفاس
حيات را صرف امری عظيم كنيد و مدّت زندگانيرا
حصر در خدمت نور مبين نمائيد تا عاقبت گنج روان
ملكوتی بدست آريد و از زيان و خسران برهيد زيرا
حيات بشر جميع در خطر اطمينان بقا در دقيقه نه
با وجود اين اقوام مانند سراب اوهام در موجند
و گمان اوج دارند هيهات هيهات قرون اولی نيز چنين
گمان مينمودند تا آنكه بموجی از امواج بتراب پنهان
شدند و بخسران و زيان افتادند مگر نفوسی كه فانی
محض شدند و در سبيل الهی بجانفشانی برخاستند
كوكب نورانی آنان از افق عزّت قديمه درخشيد
و آثار قرون و اعصار برهان اين گفتار پس شب و روز
آرام نگيريد و راحت نجوئيد راز عبوديّت گوئيد
ص ٢٧٥
و راه خدمت پوئيد تا بتأييد موعود از ملكوت احديّت
موفّق گرديد ای ياران افق عالم را سحاب تيره احاطه

نموده و ظلمات عداوت و بغضا و جور و جفا و ذلّت كبری

انتشار يافته جميع خلق در غفلت عظمی و خونخواری
و درندگی اعظم مناقب برايا حضرت كبريا از بين جمهور
بشر يارانرا انتخاب فرموده و بهدايت كبری و موهبت
عظمی تخصيص داده تا آنكه ما كلّ بجان و دل بكوشيم
جانفشانی نمائيم و بهدايت خلق پردازيم و نفوس را
تربيت كنيم تا درندگان غزالان برّ وحدت شوند

و گرگان اغنام الهی گردند و خونخواران ملائكه آسمانی

شوند نار عدوان خاموش گردد و شعله وادی ايمن بقعه
مباركه روشنائی بخشد رائحه گلخن جفا متلاشی شود
و نفحات گلشن وفا انتشار كلّی يابد عقول ضعيفه

استفاضه از عقل كلّی الهی نمايد و نفوس خبيثه انفاس طيّبه

طاهره جويد اين موهبت را مظاهری و اين مزرعه را

دهقانی و اين باغ را باغبانی و اين دريا را ماهيانی و اين

ص ٢٧٦

سما را كواكبی نورانی و اين عليلان را طبيبانی روحانی و اين

گمگشتگانرا رهبرانی مهربان لازم تا بی‌نصيبانرا نصيب

دهند و محرومانرا بهره بخشند و مستمندانرا گنج
روان گردند و طالبانرا قوّت برهان بنمايند.

اللّهمّ انّی اتضرّع يا مغيثی و اتذلّل يا مجيری و اتوجّع

يا طبيبی و اناجيك بلسانی و روحی و جنانی و اقول

الهی الهی قد احاطت الليلة الدلماء كلّ الارجاء و غطت

سحاب الاحتجاب كلّ الآفاق و استغرقوا الانام فی ظلام

الاوهام و خاض الظلام فی غمار الجور و العدوان ما اری

الّا وميض النار الحامية المتسعرّة من الهاوية و ما اسمع الّا

صوت الرعود المدمدم من آلالات الملتهبة الطاغية الناريّة

و كلّ اقليم ينادی بلسان الخافية "ما اغنی عنّی ماليه هلك

عنّی سلطانيه" قد خبت يا الهی مصابيح الهدی

و تسعّرت نار الجوی و شاعت العداوة و البغضاء و ذاعت

الضغينة و الشحناء علی وجه الغبراء فما أری الّا حزبك

المظلوم ينادی باعلی النداء حيّ علی الولاء حيّ علی
ص ٢٧٧
الوفاء حيّ علی العطاء حيّ علی الهدی حيّ علی
الوفاق حيّ علی مشاهدة نور الآفاق حيّ علی الحبّ
و الفلاح حيّ علی الصلح و الصلاح حيّ علی نزع
السلاح حيّ علی الاتّحاد و النجاح حيّ علی التعاضد

والتعاون فی سبيل الرشاد فهؤلآء المظلومون يفدون كلّ

الخلق بالنفوس و الارواح فی كلّ قطر بكلّ سرور
و انشراح تراهم يا الهی يبكون لبكاء خلقك و يحزنون

لحزن بريّتك و يترافون بكلّ الوری و يتوجّعون لمصائب

اهل الثری ربّ انبت اباهر الفلاح فی جناحهم حتّی
يطيروا الی اوج نجاحهم و اشدد ازورهم فی خدمة
خلقك و قوّ ظهورهم فی عبوديّة عتبة
قدسك انّك انت الكريم
انّك انت الرحيم لا اله
الّا انت الرحمن
الرؤف القديم
) ع ع
ص ٢٧٨
هو الله)
ای زائر مشكين نفس حافظ شيرازی در ديوان
خويش ميگويد "تركان پارسی گو بخشندگان عمرند"
آن ترك پارسی گو توئی كه در نهايت شيرينی و حلاوت
بفارسی صحبت ميداشتی و من و ياران الهی را سبب
سرور و شادمانی ميگشتی حال با قلبی نورانی و روحی
رحمانی و انجذابی ملكوتی و تأييدی سبحانی بالنيابه

از عبدالبهاء توجّه بآستان مقدّس نما و جبين خويش را

بر آستان نور مبين بگذار و روی و موی را بخاك تابناك

منوّر و معطّر كن و در نهايت عجز و نياز از قبل من
تضرّع و ابتهال نما و طلب تأييد و توفيق كن زيرا
مشقّات عظيمه در پيش است و مشكلات كثيره
در ميان و عبدالبهاء در نهايت ضعف و نا توان لهذا
محتاج امداد اسم اعظم است و مفتقر عنايت جمال
قدم تا در اين سبيل توفيقات حقّ نعم الدليل گردد
و بدرقه عنايت هادی سبيل شود شايد در اين سفر
ص ٢٧٩
نفسی در عبوديّت دلبر آفاق بكشد و نصيبی از موهبت
ربّ الاشراق برد ياران الهی را هر يك از قبل من
در نهايت اشتياق تحيّت ابدع ابهی ابلاغ دار و بگو
ای سرگشتگان صحرای محبّت اللّه و ای گمگشتگان
بيابان عشق پرتو عنايت الهی شامل است
و فيوضات نامتناهی متتابع عنقريب از اشراق نور مبين
روی زمين بهشت برين گردد و از نسيم گلشن عنايت
مشام اهل آفاق در شرق و غرب مشكين و عنبرين شود
ياران الهی بايد بموجب وصايا و نصائح نور حقيقت
جمال قدم روحی لعتبته الفدا قيام كنند و يك يك را
بموقع اجرا گذارند نه اينكه مجرّد بخوانند و مودوع

اوراق و الواح گذارند بايد اوامر روحانيّه و جسمانيّه

اسم اعظم روحی لتربته الفداء در حيّز شهود جلوه نمايد

و در احوال و اطوار ياران الهی مجسّم و مصوّر گردد

و الّا چه ثمری و چه اثری باری عبدالبهاء را نهايت آمال

اينكه بكلمه‌ئی از وصايا و نصائح مبارك موفّق شود
ص ٢٨٠
و يقين است ياران نيز چنين آرزو دارند بهائی بايد
شمع آفاق باشد و نجم ساطع از افق اشراق اگر
چنين است نسبتش حقيقی است و الّا نسبت
مجازی است و بی ثمر و بی پا مانند شخصی سياهست
نامش الماس و بحقيقت زاغ و غراب است ولی اسمش بلبل
خوش آواز از انتساب اسمی چه فائده و از لفظ بهائی
چه ثمر بحقيقت بايد بهائی بود و ملتجی بعتبه مقدّسه
حضرت نامتناهی جميع ياران را بجان و دل مشتاقم

و آرزوی مشاهده ديدار مينمايم و عليكم البهاء الابهی

ای عزيزان عبدالبهاء اگر بدانيد كه چه قدر

اشتياق بياران دارم و چگونه شب و روز بذكر و ياد شما

مشغولم البتّه از شادمانی پرواز مينمائيد شما ياران اسم

اعظميد و ياوران عبدالبهاء در ظلّ الطاف جمال
مباركيد و بندگان حقيقی صميمی حضرت كبرياء طوبی

لكم ثمّ طوبی. لهذا در نزد عبدالبهاء عزيزيد و جليل و رفيقيد

و نديم و در عبوديّت عتبه بهاء شريكيد و سهيم ع ع
ص ٢٨١
هو اللّه

أيا نفحات اللّه تنسّمی أيا نسمات اللّه تنفّسی و اقصدی

ديار الطرف القبلی ارضاً فيها توارت نفس نفث فی
روعه روح من اللّه و تضمنّت هيكلاً حشر تحت راية
اللّه و قلباً انجذب بنفحات اللّه و احشاء و اضالع

تسعّرت بينها نار محبّة اللّه و حيَّی ذلك القبر المنوّر و الرمس

الطاهر المطهّر و قولی النور الساطع من الافق الاعلی

و الشعاع اللامع من ملكوت الابهی جلّل ضريحك المعطّر

و سطع فوق رمسك المعنبر و تتابعت طبقات النور من
شمس الظهور بالنزول علی بقعة تنوّرت بجسدك
و تضمنّت جسمك و احتوت بهيكلك الزكيّ الطاهر

المجلّل الكريم المظلّل بغمام الطاف ربّك الرحمن الرحيم

طوبی لديار اغتربت فيها و بشری لبقاع اقتربت اليها

و يا شرفاً لارض تواريت فيها و عزّاً لبقعة اختفيت فيها

عليك بهاء اللّه و رحمته و رضی اللّه عنك و خصّك بموهبته

و اراح روحك بنفحات فاحت من رياض احديّته و الاح
ص ٢٨٢
وجهك فی حدائق رحمانيّته و تنوّر بصرك بمشاهدة
جمال هويّته و سمع اذنك من الحان طيور القدس

الصادحة فی فردوس رؤيته علی سدرة فردانيّته بما سمعت

النداء و اجبت الدعاء و لبّيت لربّك الاعلی و خضعت
لسلطنة محبوبك الابهی و اشتعلت بنار
محبّة اللّه و توكلت علی اللّه و احترقت
بنيران الهجران و لظی الحرمان
حتّی رجعت الی اللّه و توجّهت اليه
و استجرت بجوار رحمته الكبری
كلّ ذلك بما وفيت بميثاق اللّه
و ثبت و رسخ قدماك علی
عهد اللّه و التحيّة و السلام
و الثناء عليك
فی الأولی
و الاخری
ع ع
ص ٢٨٣
هو اللّه
و انت الّذی يا الهی خلقت و برئت و ذرئت بفيض
جودك و صوب غمام رحمتك حقائق نورانيّة رحمانيّة

و دقائق كينونات ربّانيّة صمدانيّة و ربّيتها فی عوالم

قدسك بيد ربوبيّتك و انشئتها بصرف فضلك و انبتها
من سدرة فردانيّتك و اخرجتها من دوحة صمدانيّتك
و جعلتها آيتك الكبری و موهبتك العظمی بين
خلقك و من تلك الحقائق هذا الفرع الكريم و الاسم

العظيم و النور المبين ذو الخلق البديع و الوجه المنير

ای ربّ اسمعته ندائك و اريته جمالك و هديته الی
صراطك و شرّفته بلقائك و القيت عليه خطابك
و جعلته مظهر الطافك و مطلع احسانك و مهبط
الهامك و اضأت وجهه بنور عرفانك و عطّرت مشامه
بنفحاتك و انطقته بثنائك و شرحت صدره بآياتك
و ارحت روحه بجودك و روحك و روحك و شميم نسيم

حديقة اسرارك و اثبته علی عهدك و ميثاقك و مكنّته فی

ص ٢٨٤
ارض الوجود بقوّتك و اقتدارك

ای ربّ لمّا هديته الی النار الموقدة فی سدرة البقاء

و اصطلی بنار الهدی فی سيناء العليّ الاعلی مشرب كأس

الوفاء و ثمل من الصورة المشمولة الصهباء و صاح و نادی

يا ربّی الاعلی وفّقنی علی ما تحبّ و ترضی و بيّض وجهی

فی النشأة الاخری كما نوّرته فی النشأة الأولی فلمّا تنفّس

صبح الهدی و اشرقت شمس ملكوتك الابهی

و انتشرت انوارك علی كلّ الارجاء توجّه الی ضياء جمالك

توجّه الحرباء و اجاب ندائك ببلی و هام فی بيداء الولاء

و استهام فی نور جمالك الساطع علی الانحاء و قام بالثناء

بين ملأ الاحبّاء و توكل عليك و توجّه اليك و وفد
عليك و تمثّل بين يديك و تشرّف بالاصغاء باذن واعية
و احتظی بالمشاهدة و اللقاء* ببصيرة حديدة كاشفة
و شغفته حبّا و ملأ منك عشقاً و غراماً و ناجاك

صباحاً و مساءٍ و غدوّاً و آصالاً ای ربّ اكمل ايّامه

و انتهی انفاسه و ترك قميصه و خلع ثيابه و رجع
ص ٢٨٥

اليك طيّباً طاهراً عرياناً خالصاً مشتعلاً منجذباً متشوّقاً

مهتزّاً بنفحاتك اكرم مثواه و انزله منزلاً مباركاً
خير نزل فی جوار رحمتك الكبری و ارفعه
الی مقعد صدق مكمن قدس فی ملكوتك
الابهی و ظلّل عليه سدرتك المنتهی
و احشره مع الملأ الاعلی و اسقه كأس
اللقاء و قدّر كلّ خير لمن يزور رمسه
الطاهر المسكی الشذّا و اجب
دعاء من يدعوك فی بقعة
روضته الغنّاء انّك
انت الكريم الرحيم
العظيم الوفاء
و انّك انت
الرحمن يا ربّی
الاعلی
ع ع
ص ٢٨٦
هو اللّه
يا من تعطّر الآفاق من نفحات ثبوته علی ميثاق اللّه
و لمثلك ينبغی هذا المقام العظيم و لشبهك يليق هذا
الشأن الكريم تاللّه الحقّ انّ ملائكة القدس تصلّين
عليك من ملكوت الابهی و الملأ الاعلی يناديك
باعلی النداء احسنت احسنت يا من وفی بالميثاق
و اوفی بما عاهد عليه اللّه فی يوم الاشراق و لم

تأخذه لومة لائم فی تمسّكه بعهد اللّه و تشبّثه بذيل

موهبة اللّه فهلّل و كبرّ و نطق و نادی متهلّل الوجه

مستبشر القلب منجذب الروح منتعش الفؤاد يا اهل

الوفاء فاثبتوا علی ميثاق اللّه و تمسّكوا بعهد اللّه

فانّ هذا هو تأييد شديد القوی و به تشييد دعائم دين

اللّه و تحكيم بنيان شريعة اللّه و سطوع انوار معرفة

اللّه و ظهور آثار موهبة اللّه و عبوق نفحات محبّة اللّه

و اعلاء كلمة اللّه يا قوم ذروا الشبهات و دعوا تأويل

المتمسّكين بالمتشابهات و تمسّكوا بالمحكمات انّها هی

ص ٢٨٧

الصراط المستقيم و النور المبين و البيان القويم و الحصن

الحصين عن هجوم المارقين ع ع
هو اللّه
ای بنده ثابت نابت جمال قدم نامه مفصّل ملاحظه

گرديد تا توانيد در اين ايّام تبليغ امر اللّه نمائيد

فرصت بسيار خوبی يد قدرت الهيّه فراهم آورده اين
فرصت را از دست مدهيد جميع قلوب متوجّه بامر اللّه

و جميع گوشها مترصّد استماع كلمة اللّه احزاب ايران كلّ

مشغول بخود و اكثری از شدّت نزاع و جدال از حيات

و زندگانی بيزار مفرّی ميطلبد و مفرّ و مقرّی و ملجأ

و پناهی جز ملكوت ابهی نه كه ولوله و زلزله در آفاق
انداخته و عنقريب ايران را معمور و ايرانيان را
عزيز در دو جهان نمايد خير خواهی ايران اين است

كه جميع ملل و شعوب و قبائل عالم را خاضع و خاشع نمايد

هر نفسی كه ثابت بر عهد است و لو بظاهر خواندن ابجد

نداند بايد در فكر اعلاء كلمة اللّه و تبليغ باشد ع ع

ص ٢٨٨
هو اللّه
ای ثابت بر ميثاق چون نيّر آفاق اشراق بر شرق
و غرب نمود تفاوت و امتياز ترك و تاجيك و فرانس
و بلجيك و فرس و امريك و آسيا و افريك از ميان رفت
شليك وحدت عالم انسانی بر خاست اين است كه
مشاهده مينمائی كه شرق دست در آغوش غرب نموده
و خاور و باختر مانند دو دلبر شيفته يكديگر شده ع ع
هو اللّه
ايّها الرجل الرشيد قد هتكت الاستار و اشرقت
الانوار و ظهرت الاسرار و شاعت الآثار و ذاعت
الاذكار و انكشفت آية الليل و تلألأت آية النهار
و المخلصون فی سرور و حبور و عيش موفور
و جنّة عالية و ربّ غفور فيا طوبی
للابرار و يا بشری للاخيار
و يا فرحاً للاحرار و يا اسفاً
علی الاشرار ع ع
ص ٢٨٩
هو اللّه
احمد و اشكر الربّ الجليل البرّ الرؤف الجميل جزيل
العطاء عظيم الولاء علی ما اولی عباده الضعفاء من

نعم جليلة و منح جميلة و حكم بالغة و تجارة رابحة و ثروة

طافحة و عزّة شامخة و مرتبة باذخة و بصيرة كاشفة
و قوّة نافذة يوم اشراقه علی الآفاق بانوار الميثاق
و اخذه العهد الجليل المذكور فی صحفه و الواحه و فی

البيان و الفرقان و التوراة و الانجيل و حمد و شكر و اثنی

علی كلّ من تمسّك بهذا الحبل المتين و الثعبان المبين

الّتی تلقف كلّ حبال و عصی و التحيّة الطافحة بالثناء

و الفائضة بنور البهاء علی الحقيقة النورانيّة الهويّة الرحمانيّة

و النفخة الصمدانيّة و النفحة الربّانيّة و الجوهرة

الوحدانيّة الّتی تتلألأ علی اكليل المجد الاثيل تلألأ

اشرقت بنوره السموات و الارضين و علی الّذين ثبتوا

علی الميثاق و نبذوا الشقاق و ركبوا البراق و نادوا فی

الآفاق حيّ علی العهد القديم حيّ علی الميثاق العظيم

ص ٢٩٠
حيّ علی النور المبين حيّ علی الصراط المستقيم حيّ

علی الماء المعين حيّ علی جنّة النعيم حيّ علی الفضل

العظيم حيّ علی المائدة الممدودة من الربّ الكريم
الهی الهی هذا عبدك الّذی اقبل الی مشرق نورك
الاوّل النقطة الأولی و لبّی لندائك عند طلوع شمس
البهاء فی الكرّة الاخری و حمل كلّ تعب و مشقّة

و بلاء و اصبح من عبيدك القدماء نوّر قلبه ابداً سرمداً

بنور صبح الهدی و اشرح صدره بمشاهدة آياتك
الكبری و انطقه ببرهان ميثاقك الّذی اخذته من
ملكوت الوجود من الغيب و الشهادة يا ربّ
الملأ الاعلی و احفظه من سهام شبهات
اهل الحجبات و المتشابهات و ثبّت
قلبه علی المحكمات و اجعله
سراجاً وهّاجاً فی محفل
العهد و الميثاق
ع ع
ص ٢٩١
هو اللّه

ايّها المستوقد بنار محبّة اللّه فی سيناء الصدور انّی

ارسل اليك التحيّة و الثناء من الوادی المقدّس طور سيناء

البقعة المباركة البيضاء و اقول احسنت احسنت يا من
دخل فی ظلال السدرة الّتی ارتفعت فی الارض المقدّسة
و انتشرت اظلالها فی الآفاق بشری لك بما مررت
من الوادی الايمن و آنست من جانب الطور ناراً
و اصطليت من حرارتها و اهتديت بنورها فعليك باليد

البيضاء و القاء العصا و ارجاعها الی الثعبان المبين الا انّ

تلك اليد هی يد قدرة الرحمن و الثعبان هو البرهان
و هذان الامران ظهيران لك فی كلّ مكان و روح
القدس يؤيّدك بقوّة و سلطان و البهاء
علی كلّ ثابت و راسخ و مستقيم
و ناطق و هاد لمن
فی الامكان
ع ع
ص ٢٩٢
هو اللّه
ايّتها المنجذبة بنفحات القدس انّی رتّلت آيات
شكرك للّه علی شدّة رافته و عظيم عنايته بوصول تلك
الالواح اليك و اشراق فيض معانيها عليك انّها

الواح انبعثت كلماتها من قلب ممتلئ بمحبّة اللّه فارغ

متجرّد عمّا سوی اللّه مستبشر مستفيض من فيوضات
الملكوت الابهی مرتسم فيه آيات التوحيد بنفثات

من روح موهبة اللّه يا امة اللّه عليك بالتلقّی لما يفيض

عليك روح عبدالبهاء لا تنظری الی استعدادك
و قابليّتك بل انظری الی فضل ربّك فی هذه الايّام

و موهبة ملكوته الّتی لم تر عين الوجود مثلها فی القرون

الأولی انّ الوجود ارض متعطّشة و فيض الملكوت
غيث هاطل ستنبت ارض الوجود رياحين حكمة الله
حيث نفحات القدس احاطت الارض شرقها و غربها
و بشارات اللّه تتابعت من ملكوت السماء و شمس
الحقيقة اشرقت علی الآفاق باشدّ الاشراق فالق علی
ص ٢٩٣
الآذان الاسم الاعظم حتّی ينادوا الكلّ بين الامم

يا بهاء العالم و شمس القدم الحقّ اقول لك هذا الاسم

المبارك روح الحياة و المنقذ من المماة و كلمة النجاة الباهرة

الآيات سوف تسمعين من كلّ الاقطار ضجيجاً

متواصلاً الی الملأ الاعلی يا بهاء الابهی و بلّغی تحيّتی

الروحيّة الی ولدك الروحانی و الی قرينته المحترمة الّتی

تقرّب اسمها باسمك و بلّغی تحيّتی الی ابنتك الروحانيّة

"ورجينيا ويلار" المحترمة و قولی لها يا ابنتی العزيزة

توجّهی الی ملكوت ربّك و استفيضی من الفيوضات

الروحيّة و انجذبی بنفحات القدس انجذاباً ينفخ الروح

فی النفوس الميّتة و يحييهم بحياة طيّبة و ينوّر ابصارهم

بنور ساطع علی الاكوان فی هذا القرن المجيد و العصر

الجديد و بلّغی ثنائی الی امة اللّه "امانوئل" و قولی

لها انّك ابصرت تصوير عبدالبهاء الجسمانی المنطبع
بشعاع الشمس الناسوتی و فاضت عيناك بالعبرات

فاطلبی من اللّه ان يريك تصويره الروحانی بشعاع ساطع

ص ٢٩٤
من الملكوت الرحمانی هنالك تأخذك جذبات اللّه

و تجعلك جمرة نار ملتهبة بحرارة محبّة اللّه يا امة اللّه

عليك بزيارة حضرة ابی الفضائل حتّی تتلّقی منه
البراهين و النصوص القاطعة من الكتاب المقدّس علی
ظهور ملكوت اللّه فی هذا القرن العظيم انّ زيارته
غنم لك و ذخر لك و سلوة لقلبك و بهجة لروحك

و تأخذين منه الحكمة و البيان المطابقة للشهود و العيان

يا امة اللّه انّ مستر مكنات رجل جليل ساع بكلّ
قواه فی نشر نفحات اللّه و سوف يؤيّده اللّه بامر

عظيم و يجعله علماً متموّجاً بارياح التأييد علی الصرح

المجيد و امّا قضيّة شربی لكأس الفداء فو ربّ السماء

انّه منتهی آمالی و فرح قلبی و سلوة روحی و غاية
مقصدی فعليك بان تدعی الی اللّه ان ييسر لی هذا
المنی و يقدّر لی هذه الموهبة الكبری و يسقينی تلك
الكأس الطافحة بصهباء الوفاء فی سبيل البهاء

يا امة اللّه لمّا تناولت تحريرك كنت فی حالة هزّتنی

ص ٢٩٥

نسمة محبّة اللّه و اهتززت بها اهتزازاً امتلأ المكان

بروح محبّة اللّه و لا شك انّ قلبك تأثّر ايضاً من
هذا الاهتزاز الروحانی و الجذب الرحمانی
و الحبّ الوجدانی و عليك
التحيّة و الثناء
ع ع
هو اللّه
الهی الهی هذا عبدك المنجذب الی جمالك الابهی

المتوقّد القلب بنار محبّتك بين الملا المنهمر الدمع بذكرك

فی جنح الليالی الظلما المنصرم الصبر لمحبّة جمالك الابهی

المستبشر الوجه برحمتك الكبری المنشرح الصدر بآيات
توحيدك بين الوری المتغرب فی الغرب تاركاً الوطن

الاحلی المتحمّل العناء فی سبيلك يا ربّی الاعلی ربّ

انّه ترك الراحة و الرخاء و الترف و الرفه و السكون
و القرار و هرع الی تلك العدوة القصوی ارضاً لم
تطئه ارجل اجداده و الآباء نشراً لنفحاتك رفعاً
ص ٢٩٦
لراياتك اعلاء لكلماتك ايضاحاً لبيّناتك

ربّ ربّ اجعله آية موهبتك و راية معرفتك و نار محبّتك

و سمة منحتك مؤيّداً بملائكتك موفّقاً بعونك و رعايتك

مصوناً بحفظك و حمايتك محفوظاً بحفظك و كلائتك
حتّی تنتشر آثارك فی تلك الارجاء و يلوح انوارك فی
تلك الانحاء و يصل نداءك الی آذان اهل الوفاء
و يظهر برهانك لملأ الانشاء و كلّ شی بيدك لا نملك
لانفسنا نفعاً و لا ضرّاً و لا حياة و لا نشوراً
ای ربّ انّا ضعفاء قوّنا بفضلك و فقراء اغننا
بجودك و عجزاء انجدنا بجنودك و بكم انطقنا بثناءك
و اموات احينا بروحك تؤيّد من تشاء و توفّق
من تشاء و تعلّم من تشاء و تنطق من
تشاء و تنصر من تشاء و تؤيّد من
تشاء بما تشاء انّك انت
القويّ المقتدر المتعال
ع ع
ص ٢٩٧
هو الله

اللّهمّ يا الهی و ربّی و منائی و نوری و بهائی و ملجئی

و رجائی قد تحيّرت فی ذكرك و ثنائك و احترت فی
تمجيدك و تقديسك كلّما اتعارج الی سموّ الادراك
و اتصاعد الی علوّ الاكتشاف أری نفسی عاجزة
عن ادراك كنه آية من آياتك فكيف هويّة ذاتك
و حقيقة اسمائك و صفاتك و العقول اذا عجزت يا الهی
عن عرفان لمعة من شهاب متشعشع فی فضاء انشائك
فكيف تستطيع ان تدرك كينونة الشمس مع ظهور
آثارها الزاهرة للعقول فی مملكتك و النفوس اذا
ذهلت عن ادراك قطرة من بحور اسرارك فكيف
الاكتناه فی الاكتشاف عن محيط انوارك و بسيط
آثارك فالعقول يا الهی ذاهلة و النفوس يا محبوبی
حائرة و طيور الارواح هائمة و صقور الافهام قاصرة
عن الطيران فی اوج وحدانيّتك و عرفان آية من آيات
احديّتك و انّی لهذا الضعيف عهدة هذا الخطب الجسيم
ص ٢٩٨

و انّی لهذا الكليل النطق و البيان البليغ مالی الّا ان

اكبّ بوجهی علی عتبة رحمانيّتك و امرّغ جبينی
بتراب رحبة فردانيّتك و اقول ربّ ربّ ادرك
عبدك المتضرّع الی باب احديّتك المنكسر الی حضرة
ربوبيّتك الخاضع لظهور الوهيّتك الخاشع لسلطان
رحمانيّتك الّذی اخترته لحبّك و اجتبيته لذكرك
و ارتضيت له حمدك و ثنائك ربّ ربّ انّه سمع
ندائك عند تبلّج صبح احديّتك و لبّی لخطابك عند
تلجلج عباب طمطام موهبتك و آمن بك و بآياتك
عند سطوع فجر العرفان و خضع لسلطانك عند
شروق انوار الايقان و اقبل الی جمالك الاعلی عند
بزوغ نور الهدی و احتمل كلّ بلاء فی موطنه من شرّ
الاعداء الی ان هجم عليه الدّ الخصماء لحبّه لطلعتك
النوراء فاضطر الی الهجرة و الجلاء الی ارض الطفّ
فتحمّل كلّ كرب و بلاء حتّی وصل الی بقعة كربلاء

ارض احمرّت بدماء مطهّرة من الاصفياء و تعطّر ارجائها

ص ٢٩٩
بنفحات رائحة طيّبة انتشرت من ثار سيّد الشهداء ثمّ

مكث يا الهی برهة من الزمان و آونة من الاحيان فاقبل

الی انوار وجهك الساطعة من الجمال الابهی و اقتبس
نار الهدی من الشجرة المباركة الّتی اصلها ثابت

و فرعها فی السماء و اتّبع ندائك بتلبية تأجّجت بها نار

محبّتك فی الكبد و الاحشاء و سرع الی عتبتك العليا
و قام علی خدمتك بكلّ القوی و ادرك الحضور بين
يديك فی الزوراء و هو يا محبوبی مواصل التحرير

لآياتك من الغداة الی العشاء و يتبتّل اليك و يتضرّع

الی باب رحمانيّتك و يدعو الكلّ الی جمال احديّتك الی

ان هاجرت يا محبوبی بتقدير منك من تلك البقاع النوراء

الی المدينة الكبری و منها الی ارض السرّ الشاسعة

الارجاء و منها الی هذه البقعة المباركة الّتی أثنيت عليها

فی الزبر و الالواح فوقع ذلك الحبر الجليل اسيراً
من الزوراء الی الحدباء و قاسی فی سبيلك الداهية
الدهماء و البليّة العظمی و كان فی خلال الاسر سلوة
ص ٣٠٠
لقلوب الاحبّاء ونامقاً لالواحك المرسلة الی كلّ

الانحاء ثمّ حضر يا منائی باذنك الی هذا السجن الّذی

شاع و ذاع ذكره باحسن الانباء بين الوری
و استجار فی جوار قربك الادنی متمنّيا فضلك
الاوفی و اشتغل بخدمة امرك بكلّ همّة عليا و كان
يحرّر آياتك فی الصباح و المساء حتّی كلّت عيناه
و ارتجفت انامله بما وهن عظمه و بلغ من العمر عتياً
فلم يفتر يا الهی رمشة عين عن خدمتك و لم يتهاون
يا محبوبی طرفة طرف فی عبوديّتك و عبدك بكلّ
انقطاع و انكسار الی عظمة جلالك و انجذاب الی
ملكوت جمالك و قضی ايّامه فی نشر نفحاتك
و اعلاء كلمتك و اقامة برهانك و بيان حجّتك البالغة
و قدرتك الدامغة و عزّتك الباهرة و عظمتك
الزاهرة حتّی اشتهر فی الآفاق بالالفة و الوفاق
و اقتباس انوار الاشراق فی يوم الميثاق فاشتاق الی
ملكوتك الابهی و رفيقك الاعلی و قال ادركنی
ص ٣٠١
يا بهاء الابهی و ارجعنی اليك و اجرنی فی جوار
رحمتك الكبری و اسقنی الكأس الطافحة بصهباء
اللقاء و طيّرنی الی وكری الّذی فی الفردوس الاعلی
فی جنّتك الابهی فاجبت له الدعاء و سمحت بما ناجی
فی جنح الليالی الظلماء و ارجعته اليك بوجه مستبشر
بنور الفضل و العطاء ربّ ربّ اكرم له المثوی و اجزل
له الندی و ادخله مدخل صدق و انزله منزلاً
مباركاً فی مشهد اللقاء حتّی يتمتّع بمشاهدة انوار
طلعتك الزهراء الی السرمد الّذی ليس له
انتهاء و وفّق الّذين كلّ واحد منهم قرّة
لعينه و فلذة من كبده علی ان
يقتفوا اثره من بعده انّك انت
الكريم الرحيم الوهّاب
و انّك انت العزيز
القدير المستعان
ع ع
ص ٣٠٢
هو اللّه
ای ثابت بر پيمان نامه مفصّل شما رسيد ولی
از كثرت مشاغل جواب مختصر مرقوم ميشود
در خصوص ضيافت در هر شهر بهائی سؤال نموده
بوديد مقصود از اين ضيافت الفت و محبّت و تبتّل
و تذكر و ترويج مساعی خيريّه است يعنی بذكر الهی
مشغول شوند و تلاوت آيات و مناجات نمايند
و با يكديگر نهايت محبّت و الفت مجری دارند
و اگر ميان دو نفس از احبّا اغبراری حاصل هر دو را
دعوت نمايند و باصلاح ما بين كوشند و در امور

خيريّه و اعمال برّيّه مذاكره نمايند تا نتائج ممدوحه

حاصل گردد ديگر از الفت و يگانگی و مهربانی سؤال
نموده بوديد اين واضح و پديد است محتاج
بسؤال نيست الفت و يگانگی مراتب دارد
هر مرتبه‌ئی از مراتبش مقبول و آنچه ترقّی بيشتر
نمايد مقبولتر و محبوبتر و خوشتر است و سبب تقرّب
ص ٣٠٣
بارگاه ذوالجلال و حصول تأييدات نا متناهی مدّتی
قبل مكتوب عمومی در خصوص اتّحاد و اتّفاق مرقوم
گرديد و نتائج ساميه و فوائد عاليه الفت و يگانگی
بيان گرديدو باطراف ارسال شد در امريك ترجمه گرديد
و انتشار يافت و در قفقاز بتركی ترجمه شد
و انتشار يافت البتّه بمصر نيز رسيده در خصوص
مشورت مأمور بها سؤال نموده بوديد از مشورت
مقصود آنست كه آراء نفوس متعدّده البتّه بهتر از
رأی واحد است نظير قوّت نفوس كثيره البتّه اعظم
از قوّت شخص واحد است لهذا شور مقبول درگاه
كبريا و مأمور به و آن از امور عاديّه شخصيه گرفته
تا امور كلّيّه عموميّه مثلاً شخصی را كاری در پيش
البتّه اگر با بعضی اخوان مشورت كند البتّه تحرّی
و كشف آنچه موافق است گردد و حقيقت حال
واضح و آشكار شود و همچنين ما فوق آن اگر اهل
قريه‌ئی بجهت امور خويش با يكديگر مشورت نمايند
ص ٣٠٤
البتّه طريق صواب نمودار شود و همچنين هر صنف
از اصناف مثلاً اهل صنعت در امور خويش
با يكديگر مشورت نمايند و تجّار در مسائل تجاريّه
مشورت كنند خلاصه شور مقبول و محبوب در هر
خصوص و امور امّا مشورت مجلس شور سياسی
عمومی ملكی و ملكوتی يعنی بيت عدل آن بانتخاب
عمومست و آنچه اتّفاق آراء يا اكثريّت آراء در آن
شوراء تقرّر يابد معمول به است اكنون بيت
عدلی در ميان نه محافل روحانی در اطراف تشكيل
شده است كه اينها در امور امريّه مانند تربيت

اطفال و محافظه ايتام و رعايت عجزه و نشر نفحات اللّه

شور نمايند اين محفل روحانی نيز باكثريّت آراء
انتخاب شود و امّا تجديد انتخاب و تعيين مدّت راجع
ببيت عدل عمومی است كه جميع بهائيان عالم انتخاب
كنند زيرا آنچه نصّ قاطع نه بيت عدل عمومی
قراری در آن خواهند داد حال چون تشكيل بيت
ص ٣٠٥
عدل عمومی ميسّر نه قرار شد كه محافل
روحانی امريكا را در مدّت هر پنج
سال تجديد انتخاب نمايند
ع ع
هو اللّه
ای بنده جمال ابهی سؤال از آيه مباركه نموده بودی
كه ميفرمايد "عنقريب صرّافان وجود در پيشگاه
حضور معبود جز تقوای خالص نپذيرند و غير عمل پاك
قبول ننمايند" معنی اين آيه مباركه مفصّل فرصت نه
مختصر بيان ميشود و آن اينست كه ما عدای تقوی
و عمل پاك در درگاه احديّت مقبول نه شجر بی‌ثمر
در نزد باغبان احديّت پسنديده نيست ايمان مانند
شجر و تقوی و عمل پاك بمثابه ثمر است اليوم اعظم
تقوای الهی ثبوت بر عهد و پيمان است و عمل پاك يعنی

رفتار و كردار و گفتار بهائيان حقيقی كه مطابق وصايا

و نصايح الهی است امّا مسئله ثانی حمل حرز و دعا يا حلّ

ص ٣٠٦
اسم اعظم مرقوم در آب و نوشيدن بجهت رفع امراض
اگر اين دو عمل بتوجّه تامّ و خلوص قلب و نيّت پاك
و انجذاب روح واقع شود تاثيرش شديد است

امّا مسئله ثالث يعنی فال و رمل آنچه در دست ناس است

امريست موهوم صرف ابداً حقيقتی ندارد

و امّا مسئله چهارم كه تفاؤل و تشاؤم و اعتاب و اقدام

و اقتران و نواصی باشد يعنی تملّك حيوانات ذيروح
فال خوب سبب روح و ريحانست امّا تشاؤم يعنی

فال بد مذموم و سبب انفعال و امّا مسئله پنجم هيچ عملی

در عالم وجود بی‌ثمر نماند امّا عمل با عرفان مقبول و تامّ

و كامل و آن اينست كه انسان بمعرفت اللّه فائز و باعمال

خيريّه موفّق و حائز گردد با وجود اين البتّه اعمال خيريّه

از برای نفوس سائره ولو از عرفان بی‌بهره البتّه بی ثمر

نيست يعنی دو نفس بی‌خبر از حقّ محروم از عرفان
يكی عادل و ديگری ظالم يكی صادق و ديگری
كاذب يكی خائن و ديگری امين يكی سبب
ص ٣٠٧
آسايش عالم انسانی و ديگری سبب زحمت و خون
خواری و هر دو غافل از حقّ اين دو شخص
در نزد حقّ متساوی نيستند بلكه فرقی
بی منتها در ميان و عليك
التحيّة و الثناء
ع ع
هو اللّه
ايّتها الجوهرة ملكوتيّة و الورقة النورانيّة

انّی تلوت مكتوبك الناطق بتوجّهك الی اللّه و اهتزازك

من نسمة اللّه و انجذابك بروح اللّه و انكشافك
لسرّ الوجود و تمثال ربّ الجنود و هذا يدلّ انّه
سيفتح عليك ابواب المكاشفات و يؤيّدك روح الحقّ
بآيات بيّنات و امّا مشاهدتك فی صلاتك هذا العبد
دليل علی القرب المعنوی و الوحدة الروحانيّة
و الانطباع الوجدانی و انّی فی كلّ حين اتضرّع الی
الملكوت الالهی ان يجعل قلبك مرآة صافية لطيفة
ص ٣٠٨
مصيقلة متقابلة لملكوت الابهی حتّی ينطبع فيه صور

الملأ الاعلی و هذا معنی آية التوراة " لنخلقن انساناً

علی صورتنا و مثالنا" و تكرار المشاهدة دليل علی انّ

الرؤية ستكون روحا و جسما و امّا الفصل و الوصل
و المفارقة و اللقاء فهذه امور جسمانيّة فالروح

مقدّس عن المقارنة و المفارقة و القرب و البعد و الاتّصال

و الانفصال هذه شأن الاجسام و من لوازم الحقائق

العنصريّة و امّا الروح لازال فی مركز سموّه و علوّه

كالشمس المستقرّة دائماً فی فلكها انّما غيابها

و حضورها عبارة عن صفاء المحلّ و لطافة الجسم المتقابل

لها و بمجرّد تصقيل الصفحة المتقابلة تظهر فيها انوار الشمس

و بمجرّد تكثّف الصفحة تغيب عنها انوارها

اذاً عرفنا القرب و البعد عبارة عن الصفاء و اللطافة

و الصدأ و الكدر و الكثافة و نحن ان شاء اللّه بسبب
صفاء القلوب دائمون فی محفل الالفة و مستمرّون فی
الصومعة الروحانيّة ملكوتيّة عابدون ساجدون للّه
ص ٣٠٩
و راكعون مؤتلفون بنفحات القدس و منجذبون

بمغناطيس محبّة اللّه و شاكرون علی هذا الفضل العظيم

و الفوز المبين و امّا الملاقات الجسمانيّة نسأل اللّه ان

يقدّر لنا باحسن الوجوه اعلمی ايّتها النفس الزكيّة
عند انقطاعك عمّا سوی اللّه و فراغتك عن شئون
الناسوت يتلألأ علی قلبك انوار اللاهوت و اشراقات
شمس الحقيقة من افق الجبروت عند ذلك تمتلئی روح

القوّة من اللّه و تتصرّفين كما تشائين هذا هو الحقّ

المثبوت و امّا تمنيّك خدمة نفوس قدسيّة روحانيّة
هذا احسن الآمال و اشرف الخصال طوبی لمن

تأيّد به و توفّق به فی مدّة الحياة بغية الحياة الابديّة

ثمّ انّك انت ايّتها الحقيقة المنجذبة الی اللّه بلّغی

بملكوت اللّه بنفثات من روح لانّه يؤيّدك
كما كان يؤيّد الارواح القدسيّة
فی القرون الأولی
ع ع
ص ٣١٠
هو اللّه
ای ياران عبدالبهاء و بندگان جمال ابهی اكنون
كه قلب اين محزون چون فلك مشحون مستغرق
تأثّرات گوناگونست بياد شما افتادم و آرزوی جان
چنانست كه بياد ياران دلرا صفائی و جان را روح
و ريحانی حاصل گردد زيرا در ظلمات هموم تسلّی خاطر
ياران ذكر دوستانست و ياد مقرّبان درگه حضرت
يزدان و چون بياد شما افتادم نفحه خوشی بمشام آمد
و پرتوی روشن در اين شب يلدا بر افروخت حمد
خدا را كه از صرف موهبتش عبادی خلق فرموده
كه مظاهر حبّ و ولا و مطالع صدق و صفا و مشارق
ودّ و وفا هستند يعنی قربانگاه عشق را فدائيان
قديمند و نار عذاب و عقاب را خليل جليل همواره
بذكر جمال قدم چون بحر موّاجند و در محافل ذكر
الهی بمثابه سراج وهّاج گلشن محبّت اللّه را گل
صد برگ خندانند و جنّت ابهی را شجر سبز خرّم
ص ٣١١
ريّان بحر عرفان را صدف پر درّ درّی درخشنده‌اند
و مطلع محبّت اللّه را كوكب ساطع رخشنده
بعد از صعود حضرت مقصود روحی لاحبّائه الفداء
دمی نيارميدند و نفسی براحت نكشيدند سر ببالين
ننهادند راحت دل و كام جان نجستند دمبدم آرزوی
شهادت كبری كردند و همواره منتظر يوم فنا بودند
اين نفوس سزاوار انتساب آستان مقدّسند و اين هياكل
لائق عبوديّت درگاه مقدّس عبدالبهاء شب و روز
از درگاه الهی مستدعی آنست كه هر يك از ياران
آيت رحمن گردند و سبب صلح و سلام عموم
شعوب و قبائل و اديان روح دوستی و راستی
و آشتی در جسم امكان بدمند و هيكل
ايجاد را برداء موهبت كبری بيارايند
و اللّه هو المؤيّد الموفّق الكريم
و عليكم التحيّة و الثناء
ع ع
ص ٣١٢
هو اللّه
الهی الهی اسالك بتأييداتك الغيبيّة و توفيقاتك
الصمدانيّة و فيوضاتك الرحمانيّة ان تؤيّد الدولة

العلّيّة العثمانيّة و الخلافة المحمّديّة علی التمكنّ فی الارض

و الاستقرار علی العرش و ان تصون اقليمها عن
الآفات و تحفظ مركز خلافتها عن الملمّات
ای ربّ صنها فی كهف حفظك و حمايتك
و احفظها بعين عنايتك و اشملها بلحظات
رحمانيّتك لانّها تحمی البقعة المباركة النوراء
و تحفظ علی وادی سيناء و يمتدّ ظلّ
حمايتها علی رؤس الاحبّاء
انّك انت المقتدر علی
ما تشاء و انّك
انت القوی
القدير
ع ع
ص ٣١٣
هو اللّه
اللّهمّ يا مؤيّد كلّ سلطة عادلة و سلطنة قاسطة علی

العزّة الابديّه و القدرة السرمديّة و البقاء و الاستقرار

و الثبات و الافتخار ايّد بفيض رحمانيّتك كلّ حكومة
تعدل بين رعاياها و كلّ سلطة ممنوحة منك تحمی
الفقراء و الضعفاء براياتها اسألك بفيض قدسك و صيب
فضلك ان تؤيّد هذه الحكومة العادلة الّتی ضربت
اطناب خبائها علی ممالك واسعة شاسعة و اظهرت

العدالة برهانها فی اقاليمها العامرة الباهرة اللّهمّ ايّد

جنودها و راياتها و نفّذ كلمتها و آياتها و احم حماها

و راع ذمارها و اذع صيتها و شيّع آثارها و اعل
علمها بقوّتك القاهرة علی الاشياء و قوّتك
الباهرة فی ملكوت الانشاء انّك
انت مؤيّد من تشاء و انّك
انت المقتدر القدير
ع ع
ص ٣١٤
هو اللّه
ايّتها الوردة المؤنقة المفتحة فی رياض محبّة اللّه
قد اتی الربيع و فاض الغمام الرفيع بغيث هاطل مدرار
علی الشريف و الوضيع و هبّت نسمات اللّه علی رياض
الملك و الملكوت بروح جديد و اشتدّت حرارة
شمس الحقيقة علی كلّ نبات طيّب و شجر لطيف نابت
فی ارض مباركة من كلّ اقليم انّك انت بما كنت
وردة العرفان فی جنّة الرضوان فاشكری اللّه
و اهتزّی طرباً علی هذه الفيوضات الرحمانيّة
الّتی هی اعظم موهبة للورد و العصف
و الريحان و عليك البهاء
ع ع
هو اللّه

الحمد للّه الّذی جعل الالفة و المحبّة تجلّياً من تجلّيات

رحمانيّته و آية من آيات محبوبيّته حتّی تنطبع انوار

الحبّ فی القلوب الصافية و تشرق شمس الوداد فی
ص ٣١٥
الكينونات الباهرة النورانيّة و لذلك خلق الممكنات
ازواجاً و فتح لدخول الحبّ فی القلوب باباً رتاجاً
و جعل تجلّی حبّه فی الصدور سراجاً وهّاجاً و اصلّی

و اسلّم علی الحقيقة النورانيّة و الكلمة الرحمانيّة

الكوكب الساطع و النيّر اللامع سيّد الوجود
قدوة الغيب و الشهود سيّد الكونين و نور المشرقين
و علی ادّلائه و مظاهر حكمته و مطالع الهامه اجمعين

ثمّ انّ اللّه سبحانه و تعالی تعلّقت ارادته بجمع الكثرات

الی الوحدة و الالقاء فی القلوب كلمة المحبّة حتّی تأتلف

النفوس و تستأنس القلوب و تستنير الوجوه من
ضياء باهر ساطع من كلمة "يحبّهم و يحبّونه" فاقتضت
الحكمة البالغة ان تكون كلّ الاشياء مزدوجة

و الحقائق ممتزجة و الكينونات متدرّجة الی اعلی مدارج

الوحدة و متعارجة الی اعلی مراقی المحبّة كما قال

سبحانه و تعالی "سبحان الّذی خلق الازواج كلّها ممّا

تنبت الارض و من انفسهم و ممّا لا يعلمون" فلاجل
ص ٣١٦
ذلك النكاح سنّة مسنونة و امر ممدوح ممنوح من

الحضرة الرحمانيّة "فمن اتّبعه كان متّبعا لسنن الانبياء

و المرسلين" فبناء علی ذلك نتأمّل من اللّه ان يجعل هذا

الزواج سبباً للابتهاج و انشراحاً للصدور و انجذاباً

للقلوب و يبارك علی العروسين و يهبهما ذرّيّة صالحة
ليكون لهما لسان صدق فی الآخرين اللّهمّ
يا مؤلّف القلوب و محبّب النفوس و الجامع
بين الازواج كلّها حتّی يستأنسا و يأتلفا و يصبحا
نفساً واحدة مسعودة فی هذه الحياة
الأولی و يطلبا العيشة الراضية فی
الحياة الأخری بارك علی هذين
النفسين بفضلك
و رحمتك انّك انت
الكريم الرحيم
الوهّاب
ع ع
ص ٣١٧
هو اللّه
يا امة اللّه الّتی وقّفت حياتها لخدمة ملكوت اللّه
انّی تلوت آيات شكرك للّه بما هداك الی سبيل الربّ
طريق النجاة الموصلة الی خيمة العهد خباء الشهادة
فی عاصمة الملكوت اعلمی حقّ اليقين انّ كلّ حقيقة
منجذبة بنفحات القدس فی هذا القرن المجيد يفوق
فحول الرجال الّذين مضوا الی القرون الأولی فعليك

بالجهد البليغ و عليك بالسعی الشديد و عليك بالتضرّع

و الابتهال و عليك بالتوجّه و الاتّكال الی ملكوت
الربّ المتعال هيّئی نفسك لتكونی كالضياء الساطع
علی اعلی مراكز السواحل تهتدی به السفن الخائفة

فی ظلمات الغيوم فی غمار البحار ثمّ اكتسبی التعاليم

الالهيّة و تعلّمی حقّ التعليم من حضرة ابی الفضل
و لو تمكثی عدة اشهر هناك و امّا رفيقتك شيعيها الی
ساحل البحر أو وصليها الی مرسيليا و ارجعی الی
مصر حتّی تتعلّمی التعاليم اللازمة ثمّ ترجعی الی
ص ٣١٨
امريكا هذا اذا كان ممكناً لك و الّا كيفما وجدت
السبيل مفتوح و التسهيل موجود قولی باسم اللّه
و توكلی علی اللّه ولكن تعلّم التعاليم
فرض واجب و علی
اللّه التكلان
ع ع
هو اللّه

ايّها المؤمنون انّ للّه ان يمتحن عباده و ليس للعبد ان

يمتحن عبداً مخلصاً للّه فو ربّی انّ طير الروح يرفرف

فی هواء التقديس ولكن اهل الآمال لهم تحيّر فی
المآل و يذهب الفخّ تحت التراب و لا يحصل الثواب

بل جعلوا ذكر دون العبوديّة فخّا لهذا الطير الطائر فی

الفضاء الروحانی و انّ عبدالبهاء متضرّع الی ملكوت

الابهی و ليس شی يخفی اعلموا انّ كينونتی عبد‌البهاء

و ذاتی عبدالبهاء و حقيقتی عبدالبهاء و ذروتی
العليا عبدالبهاء و غايتی القصوی عبدالبهاء و ليس
ص ٣١٩

لی شأن الّا عبوديّة البهاء و ليس لی مقام الّا الخضوع

و خدمة احبّاء اللّه و لم يصدر من قلمی الاّ انّنی عبد

البهاء و ابن البهاء و رقيق البهاء و بهذا افتخر
بين الملا لانّ عبودية البهاء جوهرة بديعة
نوراء توقد و تضی علی اكليل العزّة
الابديّة البهّاج هذا شأنی و مقامی
و انا عبدالبهاء و ابن البهاء
و عليكم التحيّة و الثناء
ع ع
هو اللّه
ای ثابت بر پيمان از وقتی كه در سبيل الهی بكمال
توجّه و تضرّع و خلوص آرزوی خدمت شجره مباركه
كبرياء نموديد و بجهت نشر نفحات اللّه بآن ديار
رحلت فرموديد تا بحال سه مكتوب مفصّل مرقوم
و ارسال گرديد و اين مكتوب چهارمست
در مكتوب اخير اكثر مسائل آنجنابرا جواب مرقوم
ص ٣٢٠
نموده بوديم و اگر چنانچه فتوری واقع از كثرت
مشاغل و غوائل و مصائب و بلاياست علی الخصوص
هجوم اهل جفا اگر بدانيد كه بچه درجه در تعرّضند

و چه قدر فساد و فتنه مينمايند البتّه معذور ميداريد

كتاب ايقان را جناب عليقليخان ترجمه نمود
و بهمراهی ايشان ارسال گشت كه در آن ارض طبع
شده نشر گردد اشغال اين عبد بدرجه كه وصف
ندارد دقيقه آرام ندارم و آنی راحت نجويم فرصت
تنفّس نيست و نهايت تحيّر است كه باين قسم جميع
امور اداره ميگردد و تمشيت داده ميشود هويّت
قلب شب و روز در نهايت تضرّع و ابتهال است
و طلب تأييد و توفيق بجهت احبّاء مينمايد
ای ثابت بر پيمان آنچه مقتضای وفا در مقابل عنايات
جمال كبريا بود الحمد للّه مجری نموديد و ما فوق
طاقت كوشيديد و راحت و آسايش و فراغت و نعمت
و تجارت و خانمانرا بكلّی ترك نموديد و بآن اقليم
ص ٣٢١
شتافتيد در محافل نعره زديد و در مجالس اقامه حجّت
و برهان كرديد تأثير اين نفس پاك صد هزار سال
باقی ماند و مشام ثابتان را معطّر نمايد
در خصوص آنچه جفا‌كاران نسبت باين عبد اشتهار

داده‌اند كه اين عبد را ادّعائی و يا خود دعوای مقامی

در يكی از مكاتيب مرقوم "انّ العبوديّة المحضة و الرقيّة

البحتة فی العتبة المقدّسة هی تاجی الوهّاج و اكليلی

الجليل هذه لمنقبتی العظمی و سدرتی المنتهی
و مسجدی الاقصی و جنّتی المأوی" اين صريح بيان

و اثر خامه و بنان اين عبد است لا ابتغی شأناً غير هذا

الشأن البديع و لا مقاماً غير مقام التبتّل و التضرّع

العظيم از بدايت صعود تا الی الآن فرياد "روحی

لاحبّائه الفداء" از لسان و بنان اين عبد در جميع آفاق

منتشر و آوازه عبوديّت اين مظلوم شرق و غرب را
احاطه نموده و هادم بنيان باثر خامه و مهر خويش
از كمال نادانی هر ادّعائی نموده و موجود كه ميگويد
ص ٣٢٢
"قد ظهر شمس اللّه الاكبر و كلّ شمس عنده من كلّ

صغير اصغر" با وجود اين نعره بلند نموده كه عبدالبهاء

مصداق من ادّعی قبل الالف است لهذا مورد
فسوف يبعث اللّه عليه من لا يرحمه بايد بشود
باری الحمد للّه نفوس مقدّسه ابرار كه كاشف اسرارند
در نزدشان حقيقت حال آشكار اين عبد تا بحال خود را
غصن اعظم نناميده بلكه عبدالبهاء خوانده نهايت
شايد در موردی نادر بلكه اندر ابن البهاء از قلم
جاری گشته كه اين نيز نظر بحكمتهای بالغه بود

و الّا من خود را عبد عبيد او ميشناسم و اطوار و گفتار

و كردار اين عبد شاهد اين مقال باری آنچه خواسته
بوديد در جواب آن شخص در نفس ورقه مرقوم
گرديد و ارسال گشت اين اذكار بهانه اشرار است
و الّا جميع ميدانند كه اين عبد را نفسی و نفسی
و هوسی جز عبوديّت آستان مقدّس نبوده و نيست

بقوّه عبوديّت خدمت امر اللّه نمودم تا بنور عبوديّت

ص ٣٢٣
آفاق روشن شد و برائحه طيّبه گلشن عبوديّت مشام
عالم معطّر گرديد اينست برهان باهر و سيف شاهر
و اكليل ساطع اين عبد من شاء فليصدق و من
شاء فلينكر انّی بفضل ربّی ثابت علی هذا الصراط

المستقيم و بتأييده غنيّ عن العالمين بگو ای بيچارگان

عبوديّت عبدالبهاء آفاق را منجذب نموده و صيت
رقيّتش جهانگير گشته و محويّت و فنايش مثل آفتاب
مشهور اقطار شده
"قصد آن دارند اين گل پاره‌ها
از حسد پوشند اين فقر و فنا"
هيهات هيهات عنقريب قرين ناله و حنين گردند
و در خسران مبين افتند ويل للمكذّبين ثمّ ويل

للمكذّبين ثمّ ويل للمكذّبين و عليك التحيّة و الثناء

تلغرافاً رجوع شما را اجازت دادم ولی اگر ممكن
اوّل بارض مقدّس وارد بعد بمصر عازم
شويد بهتر است ع ع
ص ٣٢٤
هو اللّه

ايّتها المتيقّظة بنسمة اللّه و المهتزّة بنفحات اللّه

قد اطّلعت بمضمون نميقتك الغرّاء و فرح قلبی بمضامينه

الّتی دلّت علی الخضوع و الخشوع الی الملكوت الاعلی

يا امة اللّه اعلمی بانّ البلاء عطاء لی من ربّی و انّ

المصائب مواهب بعبدالبهاء و انّ السجن فردوسی
الاعلی و حديقتی الغنّاء و انّ السلاسل و الاغلال
قلائد العقيان و عقود الياقوت و المرجان فی عنق

عبدالبهاء و انّ الصليب حبيبی فی سبيل البهاء و الكبول

اثر لقبولی فی عتبة البهاء هذا منتهی آمالی و غاية بغيتی

و فرح قلبی و بشارة نفسی و سروری و طربی

و انّی اسأل اللّه بان يهيّأ لی هذه المنحة الكبری و يقدّر

لی شرب كأس الفداء او سمّ نقيع الردی او الوقوع
فی بحور متلاطم لا قرار لها او الوقوع فی صحراء
لا نهاية لها و اقول ربّ ربّ قدّر لی كلّ هذا فی
سبيلك و ارزقنی هذه الموهبة الكبری فی محبّتك
ص ٣٢٥
اعلمی يا امة اللّه انّ جميع المسائل المذكورة فی
الانجيل من عجائب المسيح انّها كلّها لها تفاسير
و تأويل لا يعلمها الاّ كلّ سميع و بصير
يا امة اللّه توجّهی الی ملكوت الابهی و اطلبی
تأييد روح القدس عند ذلك فسّری كلّ كتب و زبر

و يؤيّدك اللّه علی ذلك بتأييد من روح قدسه و بلّغی تحيّتی

و ثنائی علی امة اللّه الّتی لا انساها ابداً و اذكرها دائماً

هلن برون و قبّلی نجلها الصغير الجميل من قبل
عبدالبهاء و من هذا الطرف كلّ الورقات
النوراء يصلّين عليك و يدعين لك بالتأييد
و التوفيق و عليك
التحيّة و الثناء
ع ع
هو اللّه
ای ياران دلجوی خوشخوی مه روی خوشبوی من
جناب حاجی نياز بوصول مصر زبان باوصاف
ص ٣٢٦
و محامد آن ياران گشود چندان تعريف و توصيف
از انجمن فارسيان نمودند كه دل و جان را مسرّت
بی‌پايان بخشود از جمله اوصاف اينست كه انجمن
فارسيان چنان روشن است كه محفل روحانيان است
و مجمع يزدانيان بهشت برين است و صورت و نقشه
مجامع علّيين احبابش بآتش محبّة اللّه رخ افروخته
و پرده احتجاب محرومان سوخته آيات توحيد
در ترتيل است و جنود الهام از ملكوت ابهی در تنزيل

نعره يا بهاء الابهی بلند است و جلوه ملأ اعلی مشهود

و بيمانند زلزله كشور هند است و ولوله آن اقليم

بيمثل و مانند عنقريب جلوه بيشتر نمايد و نداء بلندتر

گردد و اشراق روشنتر شود و صيت بلند‌تر گردد
باری از اين حوادث جناب حاجی نهايت سرور
و شادمانی و روح و ريحان روحانی حاصل گرديد
و سزاوار شكرانه است ای احبّای فارسيان اميد

دارم كه آناً فآناً در مراتب روحانيّه ترقّی و تدرّج نمائيد

ص ٣٢٧

شعله بيشتر زنيد و نعره بلند‌تر بر افرازيد محفل محبّت

بيارائيد و بر انجمن روحانيان بيفزائيد نام فارسيان را

در ملكوت ابهی بلند كنيد و صيت يزدانيان را
در شرق و غرب منتشر فرمائيد جانتان خوش باد
ای يزدان پاك اين فارسيان ياران ديرينند و دوستان
قديم آواره بودند و سرگردان و بيسر و سامان حال

كه در پناه خود جا بخشيدی و الطاف بی‌پايان روا داشتی

معتكف كوی خويش نمودی و دل داده روی خويش
و با بهره از خوی خويش اين جانهای پاك را تابناك كن
و در اعلی غرف افلاك منزل و مأوی بخش ظهير
و نصير شو و شهرياران كشور اثير فرما
تا هر يك در افق وجود تابنده اختری
گردند و از گنج محبّتت و هدايتت ديهيم
و افسری جويند توئی مقتدر توئی
توانا و توئی شنونده و بينا
ع ع
ص ٣٢٨
هو اللّه
ای منادی پيمان آنچه كه بجناب ميرزا احمد مرقوم
نموده بوديد ملاحظه گرديد از رياض معانی آن نفحه
خوشی استشمام شد و از هويّت كلمات مضمون لطيفی
استنباط گشت و آن عبوديّت آستان مقدّس است
و بذل دل و جان در سبيل جانان طوبی لك ثمّ طوبی لك
مقصود از ذبح و قربانی در كور حضرت خليل
مقام فدا بود نه مراد قصّابی و خونريزی
اين سرّ فداست و سرّ فدا معانی بيحد و شمار دارد
از جمله فراغت از نفس و هوی و جان فشانی در سبيل

هدی و انقطاع از ما سوی اللّه و از جمله محويّت و فناء

دانه و ظهور در شجر و ثمر بجميع شئون فی الحقيقة آن
دانه خود را فدای آن شجره نموده زيرا اگر دانه
بحسب ظاهر متلاشی نشود آن شجر و آن شاخ و آن
ثمر و آن ورق و آن شكوفه در حيّز وجود تحقّق نيابد
و از جمله معنی سرّ فدا اينست كه نقطه حقيقت بجميع
ص ٣٢٩
شئون و آثار و احكام و افعال در مظاهر كلّی و جزئی
ظاهر و مشهود و عيان گردد يعنی نفوس مستفيض
از اشراقات او شوند و قلوب مستشرق از انوار او
و اين سرّ فدا بحسب مراتب در هر حقيقتی از حقائق
مقدّسه و كينونات علويّه و مظاهر اشراقيّه مشهود
و واضح گردد كلّ ذبيح هستند و كلّ فدائيان سبيل
الهی و كلّ بقربانگاه عشق شتافتند لهذا اسحق
و اسمعيل هر دو ذبيحند بلكه جميع بندگان الهی و اين
مقامی از مقاماتست كه از لوازم نجوم توحيد است
و از اين گذشته در مقام توحيد اسمعيل و اسحق حكم يك
وجود دارند عنوان هر يك بر ديگری جائز است
و امّا در توراة ذكر اسحق است و همچنين در احاديث
حضرت رسول نيز ذكر اسحق هست و ذكر
اسمعيل هر دو و اين عبد ذكر اسمعيل را نموده بحسب
اصطلاح قوم چون در السن و افواه اهل فرقان ذكر
اسمعيل است لهذا باين مناسبت در ضمن بيان احبّای
ص ٣٣٠
الهی را هر يك كه باسمعيل موسومند باين
مقام اعزّ اعلی دلالت كرد
و عليكم التحيّة و الثناء
ع ع
هو اللّه

ايّتها المنتبهة الی فناء الدنيا اعلمی انّ هذه الدار

الفانية ضاقت علی الارواح و لو طابت بها الاجسام
لانّ الروح الهی سماوی روحانی لاهوتی طير لا يسعه
قفس الناسوت بل لا زال يحنّ الی رياض اللاهوت
و جناحه الانجذاب الی اللّه و الاعمال الصالحة
و اتّباع تعاليم اللّه و التمسّك بدين اللّه
و عليكم التحيّة و الثناء
ع ع
هو اللّه
ايّها المهتدی بنور الملكوت قد اطّلعت بايمانك
و ايقانك و ثبوتك علی هذا الصراط المستقيم الحقّ
ص ٣٣١
اقول لك كما قال المسيح له المجد "المدّعون كثيرون

و المختارون قليلون" اذا اعلم قد خصّصك اللّه بالهداية

من بين المدعوّين و اختارك للدخول فی ملكوته
العظيم و نوّر وجهك بنور يتلألأ فی سمائه الرفيع
اطمئنّ بفضل مولاك و قم علی خدمة ربّك و لا تقتنع
بالناسوت و اطلب عزّة الملكوت لانّ هذه هی

الموهبة الكبری بين العالمين و بلّغ تحيّتی الی قرينتك

المحترمة و بشّرها بفضل ربّها الكريم و امّا
الحضور الی هذه البقعة المباركة فمحذور فيه الآن
و فی الاستقبال يحصل المنی ان شاء اللّه و اراد
و عليك التحيّة و الثناء
ع ع
هو اللّه
ايّتها المنجذبة الی نور الميثاق اعلمی انّ ملائكة

السماء يصلّين عليك بما اقبلت الی ملكوت اللّه و الملأ

الاعلی تبشّرك بالموهبة الكبری و عبدالبهاء يهنّئك
ص ٣٣٢

بالهداية العظمی حبّذا هذا المقام الكريم الّذی قدّر

اللّه لك فی هذا العصر المجيد يا امة اللّه تعلّمی
اللسان الفارسی و اللسان العربی ولكن اجتهدی فی
نشر نفحات اللّه و قولی لك الحمد يا الهی بما انعمت
عليّ بفضلك و جودك و هديتنی الی ملكوتك
و سقيتنی كأس هدايتك و ظلّلت عليّ شجرة
وحدانيّتك انّك انت الكريم انّك انت الرحيم
الهی ثبتّنی علی عهدك و اجعلنی مستقيمة فی حبّك
و نجّنی من كلّ افتتان شديد ربّ ربّ اجعلنی
فداءً لامائك و شهيداً فی سبيلك
و خاضعاً خاشعاً لخلقك و محبّاً
لجميع عبادك و خادماً للسلم
العالم و الصلح و الحبّ
و الامان انّك انت
الكريم المتعال
ع ع
ص ٣٣٣
هو اللّه

ايّتها المؤمنة بوحدانيّة اللّه اعلمی انّه لا ينفع الانسان

الّا حبّ الرحمن و لا ينوّر قلب الانسان الّا الشعاع

الساطع من ملكوت اللّه دعی كلّ فكر و اتركی
كلّ ذكر و احصری الافكار فيما يرتقی به الانسان
الی سماء موهبة اللّه و يطير به كلّ طير ملكوتی الی
الاوج الرفيع مركز العزّة الابديّة فی عالم الامكان
و عليك التحيّة و الثناء
ع ع
هو اللّه
ايّتها المنشرحة الصدر بانوار الملكوت اعلمی انّ
الحكمة الالهيّة اقتضت ظهور الامتحان و الافتتان فی
عالم الامكان و لا يكاد يتمّ امر فی الوجود من غثّه

و ثمينه و حقيره و خطيره الّا بالامتحان فلو كان ابواب

الراحة و الغنی مفتوحة علی وجه حواری المسيح من
اين كان يظهر خلوص پطرس الحواری من خباثة
ص ٣٣٤
يهوذا الاسخر يوطی انّما ظهر فضائل الاوّل و رذائل
الثانی بسبب الامتحان و الافتتان فهذا من جملة حكم
ظهور الامتحان فی عالم الانسان ولكن سيغنيكم اللّه
من كنز ملكوته العظيم و هذا كنز لا يفنی

و امّا كنوز الدنيا حسرات علی اهلها فی عاقبة الحياة

بتأسّف شديد و اسأل اللّه ان يكشف الغطاء
و يظهر لك الحقيقة البسيطة الكلّيّة
المقدّسة عن عرفان اهل الاوهام
و عليك التحيّة و الثناء
ع ع
هو اللّه

ايّتها المنجذبة الی جمال اللّه انّی قرات تحريرك البليغ

و ابتهجت قلباً بمضمونه اللطيف لانّه دلّ علی خلوصك
فی امر اللّه و تعلّق قلبك بكلمة اللّه و خدمتك فی
كرم اللّه ياامة اللّه اعلمی و اطمئنّی بانّ روح
القدس فی هذا العصر المجيد يعلّم كلّ نفس خالص
ص ٣٣٥
مؤمن موقن منجذب الی ملكوت الربّ العظيم

و انّی اخاطبك بقلب طافح بمحبّة اللّه و اسأل اللّه ان يقدّر

لك غاية المنی و شرف اللقاء و يجعلك خادمة صادقة
فارغة عمّا سواه حتّی تخدمی فی كرمه العظيم و يهدی
ابنيك الی صراطه المستقيم فسوف تنظرين بانّ تعاليم
اللّه شاعت فی تلك الاقطار بنفثات من روح القدس
و نفحات من رياض الملكوت انّ هذا لبشارة عظمی

لك و لاماء الرحمن و رجال اللّه فی ذلك الاقليم الوسيع

و عليك التحيّة و الثناء ع ع
هو اللّه

اللّهمّ يا واهب العطاء و يا كاشف الغطاء و يا ذا الرحمة الّتی

سبقت الاشياء اسألك بنور وجهك الكريم
و صاحب الخلق العظيم ان تقدّر لعبدك المتجرّد عن
شئون الهوی النفس الزكيّة الراضية بالقضاء الفوز
بمشاهد الكبرياء فی الآخرة و الأولی و اجعله آية

الهدی و راية التقوی و ملحوظاً بلحاظ اعين الرحمانيّة

ص ٣٣٦

يا ذا الاسماء الحسنی انّك انت الكريم الرحيم و انّك

انت الفضّال العليم الحكيم

_____________________________________________________

اين مجموعه را جناب آقا شيخ فرج اللّه طبع و نشر فرموده

فی الحقيقه در آنچه بايد و شايد قصور ننموده از حقّ
تأييد او را ميطلبم ع ع

بتوفيق اللّه تعالی و تأييده اين مجموعه عظيمه نفيسه كه حاوی

مطالب عاليه روحانيّه و كاشف مسائل علميه الهيّه ميباشد

حسب الاذن مبارك وقتی كه اقطار مصريّه را مشرّف
و منوّر فرموده بودند در مطبعه "كردستان العلميّه"
كه منسوب باين عبد فانی كه مدعوّ "بفرج اللّه زكی
الكردی" ميباشد در سنه ١٣٣٠ هجريّه با سعی
و جهد كلّی اين عبد در ترتيب و تصحيحش
علی قدر الامكان بزيور طبع رسيد
تمّ

_______________________________________________________

ليعلم انّ حقوق طبع هذه المجموعة محفوظة لطابعه المذكور


Table of Contents: Albanian :Arabic :Belarusian :Bulgarian :Chinese_Simplified :Chinese_Traditional :Danish :Dutch :English :French :German :Hungarian :Italian :Japanese :Korean :Norwegian :Persian :Portuguese :Romanian :Russian :Spanish :Swedish :Turkish :Ukrainian :